« باکو، شهر نفت و موسیقی» کتابی است به قلم « مناف سلیمان‌اف» که توسط صمدسرداری‌نیا به زبان فارسی ترجمه و به سال 1385 در تبریز منتشر شده است. سلیمان‌اف در این کتاب، که ترجمه عنوان اصلی آن « شنیده‌ها، خوانده‌ها و مشاهداتم» (دربارة‌ باکو) است، وضعیت باکو را در دو دهة اول قرن بیستم و دوران پرآشوب انقلاب در روسیه، جنگ جهانی اول، به تصویر کشیده است.

نویسنده در این کتاب، وضعیت حکومت مساوات را که در سال 1918 با ورود ارتش عثمانی در گنجه تشکیل و سپس مرکزیت آن به باکو منتقل شد، مورد توجه قرار داده است. یکی از حوادث مربوط به حکومت مساوات، جنایت‌های وحشتناک پلیس مخفی این حکومت در حق مخالفان (طرفداران بلشویسم) است. گفتنی است که با آغاز انقلاب کمونیستی در روسیه آن روزگار، در میان مسلمانان قفقاز بخصوص طبقة محروم و کارگران که در وضعیت وحشتناکی زندگی می‌کردند، ایدة کمونیسم و شعارهای ضدسرمایه‌داری طرفداران زیادی یافته بود که حکومت مساوات تلاش می‌کرد، آنان را سرکوب کند. در آن روزگار، دولت عثمانی که در آستانة فروپاشی بود، با عقب‌نشینی از متصرفات قبلی خود در اروپا، به دنبال تصرف قفقاز بود. بدین منظور ارتش عثمانی مناطق مسلمان‌نشین قفقاز جنوبی را اشغال کرد و حکومت مساوات را پدید آورد. بعد از توافق میان مقامات ترکیه و سران روسیه، نیروهای ترک‌ها از قفقاز عقب‌نشینی کردند. و حکومت نوپای مساوات را در مقابل ارتش سرخ تنها گذاشتند.

در هر حال، برخی اقدامات وحشتناک حکومت مساوات در باکو درکتاب « باکو، شهر نفت و موسیقی» منعکس شده است.

مرحوم صمد سرداری‌نیا با ترجمه این کتاب درون چرکین باکو را به ایرانی‌ها معرفی کرده است. آنچه می‌خوانید بخشی از کتاب «‌باکو، شهر نفت و موسیقی» است که عنوان « ماجرای سر بریدة یک بلشویک در باکو» را بر آن برگزیده‌ایم:

 

ماجرای سربریدة یک بلشویک در باکو

  • صمد سرداری نیا

در اوایل فوریه 1920 (1299)، جراید بورژازی می‌نوشتند که در  این اواخر در شهر این شایعه پخش شده بوده که گویا به علّت نارضایتی از حکومت، مردم به پا خاسته، بازار و دکان‌ها را غارت خواهند کرد. اهالی نیز از این خبر به هیجان آمده بودند.

برای ورود به شهر، به هیچ کس اجازه داده نمی‌شود. فقط به برخی از سرنشینان کشتی‌ها که در پل‌ها پهلو می‌گرفتند، اجازه داده می‌شد که پایین بیایند. در عرض سه روز، از انزلی، شامیل قالا (ماخاچ قالا) و تازه‌شهر (کراسنوودسک) 500 نفر در 7 کشتی به باکو آمده بودند. بعضی از آن‌ها به تفلیس می‌رفتند. ایرانی‌ها را به ایران بازگرداندند، لزگی‌ها به داغستان فرستاده می‌شوند.

در کشتی‌ها تیفوس و دیگر بیماری‌ها مشاهده می‌شود. از طریق رادیو به کشتی‌ها اطلاع داده شده است که هر کس به باکو بیاید، باز گردانده خواهد شد. ولی به هیئت‌های نمایندگی سیاسی و افرادی که برای انجام کارهای دولتی می‌آیند، اجازه پیاده شدن از کشتی داده خواهد شد...

علی‌رغم اعلام این آگاهی‌ها، شایعات افزایش یافته، بزرگ‌نمایی گردیده و به قصبات و روستاهای اطراف پخش شده، هیجان و ناراحتی باز هم بیشتر می‌گردید. ارتش سرخ با تار و مار کردن دسته‌های مسلّح دنیکین، به جنوب و مرزهای مشترک با ایران نزدیک می‌شد. ژنرال باراتف نماینده ارتش سفید که در پنجه‌های پولادین ارتش سرخ پیچ خورده بود، وارد باکو گردیده و به حکومت پیشنهاد کرده بود، در صورتی که ارتش سرخ به یورش خود ادامه داده و به شهر وارد شود، دست به دست هم داده، تمام معادن و کارخانه‌های نفت را به آتش بکشیم تا بلشویک‌ها نتوانند از آن‌ها بهره‌برداری کنند.

از این خبرهای وحشتناک، مردم به تنگ آمده بودند: نه شبشان شب بود، نه روزشان روز، گرسنگی، احتیاج و بیماری هم اهالی را از پا انداخته بود.

بلشویک‌ها در باکو، در ارتش، در ناوگان‌های نظامی و تجاری، در کارگاه‌ها و معادن، فعالیت سیاسی می‌کردند و مردم را به خیزش مسلّحانه آماده می‌نمودند.

ناگهان در روزنامه « آذربایجان» ارگان نیمه رسمی حکومت (حکومت مساوات که با نقشه و حمایت دولت عثمانی ایجاد شده بود)، درباره اهداف بلشویک‌ها خبرهایی درج می‌گردد. برای ساقط کردن حکومت فعلی و بر پا کردن حکومت شورایی، شورش تدارک دیده می‌شد. برای رسیدن به این هدف، در روستاها، در بین کارگران و سربازان، شعبه‌های پنهانی و در همه جا تشکیلات نظامی ایجاد می‌شد. این فعالیت‌ها فاش گردیده و علی بایراموف ( از هواداران فعال بلشویسم ) نیز به عنوان یک عنصر خطرناک برای ملت، معرفی می‌شود. از هم میهنان درخواست می‌گردد، کسانی که از محل علی بایراموف اطلاع دارند، پلیس را در جریان قرار دهند.

در روزنامه، درباره عصیان، شرح‌های مفصّلی داده می‌شد. این اسناد، هنگام جستجو در منزل حبیب جبرییل‌اوف به دست پلیس افتاده بود.

پس از آن، حکومت بلشویک‌ها را تحت تعقیب قرار داده و دستگیر شدگان را زندانی می‌کند.

اداره آگاهی از پنهان شدن علی بایراموف و حبیب جبرییل اوف ( دو تن از فعالان طرفدار بلشویسم) در منزل علی حیدرقارایف نماینده پارلمان ( در حکومت مساوات) مطّلع می‌گردد.

همان بنا به محاصره درمی‌آید. عملّیات را فرماندار باکو ژنرال گرای مراد تلخاس شخصاً رهبری می‌کند. لکن به علت داشتن مصونیّت نمی‌توانند به منزل نماینده پارلمان وارد شوند. در این زمینه لازم بود، حکم رسمی هیئت مدیره پارلمان در دستشان باشد. علی بایراموف و حبیب جبرییل اوف به وضعیّت بن‌بست رسیدنشان را حسّ کرده، به پشت‌بام ساختمان همسایه رفته و از راه‌های پرپیچ و خم فرار می‌کنند.

به فرمانداری نظامی و رئیس پلیس اجازه داده می‌شود، وارد منزل نماینده پارلمان شوند، به شرطی که فقط اتاق‌ها و آشپزخانه را ببینند، بی آن که تجسّس کنند.

آن‌ها نمی‌توانند علی و حبیب را در منزل پیدا کنند.

میرزایوف رئیس پلیس شهر، جاسوسان، مأموران و قوچی‌های محلّات ( لوطی‌های مسلح خودسر و جنایتکار و یا وابسته به حکومت و متمولین) را بسیج می‌کند، منزلی که حبیب جبرییل اوف و علی بایرموف در آنجا پنهان شده بودند، پیدا کرده، آن‌ها را گرفته و به حکومت تحویل دهند.

جهت پیگیری رخدادها، می‌خواهم اظهارات کسانی را که با آن‌ها به گفتگو نشسته‌ام، به عرض خوانندگان برسانم.

جیران بایرام اوا: در حوادث ماه مارس 1918 به باغ‌های لئژ فرار کردیم، از آنجا با قاسم اسماعیل اوف، پای پیاده به «جورات» رفتیم.

گاری گرفته، نخست به آغجاقابول، سپس هم به سوی سالیان روانه شدیم. علی در «سالیان» بود. در کنار رودخانه کُر منزل داشت.

مادرم، پدر شوهرم بایرام کیشی و برادر شوهرم اروج هم در آنجا بودند.

در ماه آگوست، سربازان رمضان پاشا (سربازان عثمانی) سالیان را تسخیر کرده و به سوی باکو پیشروی می‌کردند.

علی حیدر یوسف‌اوف را که مدت طولانی، در دوران تزاریسم، کلانتر بوده، به ریاست ولایت سالیان تعیین کرده بودند. ترک‌ها کشتی «دئمو سفئن» را که علی فرماندهش بود گرفته و هئیت فرماندهی را به اسارت برده بودند. به دستور یوسف‌اوف، فقط علی را تنها نگه داشته بودند که به عنوان بلشویک، در برابر دیدگان مردم به دار بیاویزند. علی به افسر ترک تفهیم می‌کند که من طرفدار فقرا هستم و به هیچ جا هم فرار نمی‌کنم. افسر هم او را آزاد می‌کند که به خانه‌اش برود. علی حیدریوسف‌اوف رئیس ولایت پس از مطلع شدن از این حادثه، نیمه شب به خانه‌مان آمده و شروع به تهدید علی کرد: «‌تو بلشویکی، تو را از چوبه دار آویزان خواهیم کرد. از یاد برده‌ای که به مغان سلاح حمل می‌کردی؟ درست در جای خود به تله افتاده‌ای. جا فرار نداری».

پس از رفتن او، علی ما را ـ پدرش، مادرم، برادرش اروج را سوار قایق کرده و به روستای «عرب اوشاغی» فراری داد. از آنجا هم 12 کیلومتر راه را تا آغجاقابول پیاده آمدیم. پدرش، مادرم و برادر شوهرم اروج را راهی باکو کرد. خودمان دو نفری به گنجه رفتیم.

در گنجه، علی کمونیست و ابراهیم امین بیگلی را پیدا کردیم، شروع به فعالیّت پنهانی کردند. در بین روستاییان، کارگران راه‌آهن و سربازان تبلیغ می‌کردند. پس از رفتن ترک‌ها از آذربایجان ( ایران شمالی) به باکو بازگشتیم. علی را گرفته و زندانی کردند. اندکی بعد هم آزادش نمودند.

مرا در پارلمان پیش میرزا جمال اوف، در شعبه قانون ـ لایحه، به شغل کوچکی گماردند. نامه‌ها تعلیقه‌ها و سندها را در کتاب‌ها یادداشت می‌کردم.

در خانه‌مان تلفن مخفی تشکیلات نگهداری می‌شد. در مرکز مخابرات هم افراد معتبری بودند که هر وقت وزراء، مقامات عالی، پلیس‌ها با همدیگر صحبت می‌کردند، مکالمه آن‌ها را به تلفن ما وصل می‌کردند، کشیک منزل ما هم، همه صحبت آن‌ها را نوشته و به تشکیلات (طرفدار بلشویسم) می‌رساند، آن‌ها هم از قبل تدابیر لازم را اتّخاذ می‌کردند. چه کسی را گرفته، زندانی خواهند کرد، کجا را جستجو خواهند کرد، چگونه می‌خواهند مانع میتینگ شوند ... تلفن مخفی در اتاق بزرگ، در زیرمیزی که در گوشه قرار داشت، پنهانی نگه‌داری می‌شد.

روح‌الله آخوندوف، حبیب جبیوف، آقابابا یوسف‌زاده و دیگران، زودزود به خانه ما رفت و آمد می‌کردند. علی در سال 1919 روح‌الله و حبیب را به مسکو فرستاد، برادرش اروج را هم همراه آن‌ها کرد.

در منزلمان تلفن عادی هم بود.

در اوایل سال 1920، اکیداً دنبال علی بودند که دستگیرش کنند. او هم زودزود، جایش را تغییر می‌داد، به منزل نمی‌آمد، در جای دیگری می‌ماند. در 19 مارس، نصف شب، قلعه‌بیگی یوسف علی‌حیدر با مأموران پلیس به منزلمان آمده و شروع به جستجو کردند. اتاق‌ها را زیر و رو کرده، گوشی‌های هر دو تلفن را درآورده، با خود بردند. در بیستم مارس، مادرم بی‌بی‌خانم و فامیلمان آقا رحیم نوروزاوف دانش‌آموز دبیرستان را که در منزلمان زندگی می‌کرد، پلیس گرفته، مادرم را به شعبه‌ی 2 اداره‌ی پلیس آقا رحیم را در باشگاه پلیس بندرگاه بازداشت می‌کنند، از آن‌ها می‌خواهند که محل پنهان شدن علی بایراموف را افشا کنند. همزمان دایی‌ام حسن پسر علی را هم گرفته به شعبه‌ی 4 اداره‌ی پلیس می‌برند.

برای رهایی دستگیر شدگان که غیرقانونی و بی‌اساس زندانی شده بودند، به هر طرف می‌دویدم. سرم شدیداً شلوغ بود. مانده بودم در میان ادارات پلیس، قلعه‌بیگی، فرمانداری و پارلمان، رخدادها را به اعضای تشکیلات « همّت » اطلاع داده، از آن‌ها استمداد می‌کردم.

چند روز بود که علی از ما خبر نداشت. دلواپس شده، در بیستم مارس، یک روز مانده به عید نوروز، عصر، هنگام روشن شدن چراغ‌ها از خانه‌ای که در آنجا پنهان شده بود، بیرون آمده و به منزل مادر بزرگم سعادت که زیاد از آنجا دور نبود، روانه می‌گردد. هنگام عبور از مقابل مسجد محمد‌لی‌لر، قوچی‌اژدر و حسین پسر قدیر او را می‌بینند، جلویش را گرفته و طپانچه‌اش را می‌گیرند.

همسایه، سردار بابایوف دویده به مادربزرگم خبر می‌دهد که قوچی اژدر (یکی از لوطی‌های مسلح)، علی را گرفته، می‌خواهد به دادگستری ببرد، بیا بیرون التماس کن تا او را رها کند.

مادربزرگم بیرون دویده، شروع می‌کند به التماس کردن که تو را به این عید سوگند می‌دهم ... اژدر، پیرزن را با ناسزاگویی، چنان هل می‌دهد که نقش زمین می‌شود...

علی را برده و به رئیس تحویل می‌دهند. دو روز بود که سرم به مادرم و آقا رحیم گرم بود، در تقلّا بودم. پس از شنیدن خبر دستگیری علی توسط قوچی اژدر و تحویل او به پلیس، رفتم قاسم اسماعیل اوف را پیدا کردم، 21 مارس بود. به طرف منزل علی حیدر قارایف روانه شدیم تا بدانیم درباره علی چه می‌داند و چه‌ها شنیده است. فردای عید نوروز 22 مارس، با قاسم اسماعیل تصمیم گرفتیم به ادارات برویم، رئیس شعبه 4 اداره پلیس گفت که از دستگیری علی بایراموف اطلاع دارد. از او خواهش کردم که نامه‌ای بدهید ببریم مادرم و آن پسر بی‌گناه را آزادشان کنیم. پاسخ داد که میرزایوف رئیس پلیس، خودش همه چیز را می‌داند، نامه لازم نیست. مرا دست انداخته، با استهزا گفت: « با بلشویک همراه شدی، جزایت هست، باید تحمّل کنی، در منزل دستگاه مخفی تلفن نگه می‌دارید، سرتان هر بلایی بیاورند، کم است...»

از آنجا به اداره پلیس رفتیم. مأمور کشیک، دفتری را که اسامی زندانی‌ها نوشته شده بود، بررسی کرده گفت، در اینجا نام علی بایراموف نوشته نشده است. من باور نکردم. داداش بنیادزاده در بین زندانی‌ها بود، تأیید کرد که علی در اینجا در بین ما نیست. به منزل میرزایوف رفته و به او گفتیم، علی دستگیر شده، دستور دهید زن و پسری را که گروگان نگه داشته‌اید آزاد کنند. محل نگهداری علی را هم پرسیدیم که برایش غذا ببریم، چون پولی نداشت. رئیس پلیس قول داد که دستگیرشدگان را آزاد کند و جای علی را هم پرسیده، فردا به ما اطلاع دهد. گفت فردا بیایید. وی اضافه کرد، چون به دستور فرماندار، زندانی را نگه می‌داریم، اسمش در دفتر نوشته نمی‌شود. با اشاره به ما فهماند که منتظر شدن تا فردا اجتناب ناپذیر است.

رفتیم به اداره قلعه‌بیگی، یوسف اوف نبود. راهی خانه‌اش شدیم. یوسف‌اوف گفت که: «‌از دستگیری علی بایراموف اطلاعی ندارم. ولی هم  علی و هم رفقایش، می‌بایست از مدت‌ها قبل دستگیر می‌شدند. آن‌ها می خواستند حکومت را ساقط کنند. حادثه مغان و هنگامه سالیان را فراموش کرده‌اید.» ما را به اداره، پیش شاهسواروف رئیس شعبه اطلاعات فرستاد. ادارات قلعه‌بیگی و فرمانداری در یک ساختمان مستقر بودند.

با شاهسواروف در کوچه مصادف شدیم، رفتیم بالا، شروع به پرس و جو کرد: « علی چه کار می‌کرد؟ چه کسانی به نزدش رفت و آمد می‌کردند؟ و غیره.» با قاسم نشستیم و منتظر فرماندار شدیم. از در عقب یوسف‌اوف آمد.

درست چهار ساعت، عصر از ساعت 7 تا 11 به انتظار نشستیم، فرماندار نظامی تلخاس آمد. پس از نیم ساعت، ما را به دفترش راه دادند. فرماندار پرسید: «‌چه می‌خواهید؟ » گفتم: «‌علی بایراموف را دستگیر کرده‌اند، خواهش می‌کنم دستور دهید مادرم و پسره را آزاد کنند»، «‌با علی بایراموف چه نسبتی دارید؟ » «شوهرم هست...» « در کجا کار می‌کنید؟» « در شعبه قانون پارلمان». پس از صحبت با قاسم گفت که در بیرون منتظر باشید. دم در ایستاده بودیم. یوسف‌اوف از در عقب وارد دفتر فرماندار شد. اندکی بعد فرماندار بیرون آمد. به او نزدیک شده خواستم حرف بزنم، شاهسواروف به من گفت: «‌چه لزومی دارد، ما اطلاع پیدا کردیم، نیازی به حرف‌های شما نیست».

فرماندار رفت. شاهسواروف ما را اندکی معطّل کرد. دو مأمور آمدند (معلوم بود که با تلفن خواسته بودند)، ما را به همراه آن‌ها به اداره پلیس فرستاد.

در اداره پلیس، سرپاسبان بابایوف زود زود به داخل رفته، بیرون می‌آمد و با مأموران صحبت می‌کرد. از پنجره‌ها دیده می‌شد که در حیاط تاریک، مأمور پلیس جبرییل آیوازوف آمده و به افسر کشیک عبدالله یوف گفت، زن را آزاد کن برود، مرا تا ساعت 2 بعد از ظهر معطّل کردند.

درباره آنچه بر سرم آمده بود، به مافوقم در پارلمان میرزا جمالوف شرح دادم و خواهش کردم کمک کند، به هر کسی که لازم باشد سفارش کند. او هم تلفنی با معاون وزیر کشور شفیع‌بیگ رستم‌بیگ اوف صحبت کرد. پس از مکالمه زیاد گفت: «‌علی بایراموف را نمی‌گویم، آزادی آقا رحیم دانش‌آموز 13 ساله مدرسه، یکی هم پیرزن، بی‌بی‌ خانم را خواهش می‌کنم». از این مکالمه فهمیدم که معاون وزیر از دستگیری علی اطلاع دارد.

پیش نماینده پارلمان و یکی از رهبران حزب سوسیالیست احمد پئپینوف هم رفتم. او هم درباره مادرم و آن پسر دانش‌آموز، تلفنی صحبت کرده و خواهش کرد که آن‌ها را آزاد کنند.

/ 1 نظر / 20 بازدید
آراز

http://www.youtube.com/watch?v=U2ybezfcE6Y Türk Qiyamının 3cü ili http://www.youtube.com/watch?v=zdRqISxChZs ittlat pars abad http://www.youtube.com/watch?v=QIHmmnj3l9E 22 Mat Tebriz