تبریز باکو

 

 

سفرنامه کوتاه یک وبلاگ نویس ایرانی به باکو

 

گذری به سرزمین از دست رفته

اصلا از کودکی نام قفقاز برای من جاذبه داشت . نام شهرهایی مثل باکو و گنجه و دربند و لنکران و.... این احساس با خواندن کتابهایی درباره جنگهای ایران - روس و دلاوریهای مردم سرزمینم و در نهایت شکستی فاجعه آمیز و انعقاد عهدنامه های سیاه گلستان و ترکمانچای و از دست رفتن 17 ولایت قفقازی در من تشدید شد... کتاب " دلاوران گمنام ایران در جنگ با روسیه تزاری " را شاید دهها بار خوانده ام ... همین احساس و جاذبه بود که امسال وقتی دوستان سفر به باکو را پیشنهاد کردند پذیرفتم . سفری کوتاه ...مثل آه ........

و سفرنامه ای کوتاه آنهم بعد از چند ماه !

3 شهریور1387

گمرک آستارا . عبور از پل مشترک آهنی . و ورود به خاک کشور جمهوری آذربایجان یا همان اران قدیم و ایران شمالی امروز. دیوارها پر از تصویر حیدر علی اف و فرزندش الهام. مامور گذرنامه ام را میخواهد .به دقت نگاه میکند و بعد بر رویم لبخند میزند : " مثل اینکه اشکال دارد گذرنامه شما !"چیزی نمیگویم . به چهره جدی ام نگاه میکند و با لبخند :" آذری بلد ؟ " این را به فارسی میگوید . در پاسخ به زبان آذری میگویم " هیچ اشکالی ندارد . با همین گذرنامه قبلا مسافرت کرده ام" لبخند میزند :" اشکالش قابل رفع است !!" یعنی رشوه میخواهد. و ادامه میدهد : " ما هم عائله ( خانواده )داریم " میفهم که یک نوع گدایی است . یک دو هزار تومانی میدهمش .  میگیرد و لبخند میزند...

شب 3 شهریور. هتل اینتوریست

خانمی خیلی چاق کلید اتاق را میدهد . بعد میگوید شماره من ... شب هر وقت کار داشتید زنگ بزنید. تشکر میکنم . فکر میکند منظورش را متوجه نشده ام . دوباره تکرار میکند .رو برمیگردانم به طرف دوستم . میرود . چند قدم . دوباره برمیگردد : " ایرانی ! هر وقت کار داشتی..."

- خیلی خسته ایم . اگر اجازه بدهی میخواهیم برویم بخوابیم

این را میگویم . میرود.

4 شهریور . خیابان ساحلی

در ساحل خزر قدم میزنیم . شلوغ نیست. گاهی خانواده ای و دختران و پسران جوان  که روسی حرف میزنند و گاهی انگلیسی. آذری اند.دو سه صحنه میبینم . وقاحت کلمه نارسایی است برای بیان این صحنه ها. دختر و پسری جلوی چشم همه در صندلی لم داده اند و دستهایشان بدن هم را میکاود. صدای یک مرد موقر آذری را میشنوم :" حتی در دوره کمونیستها هم چنین چیزی ندیده بودیم "

4 شهریور . مسجد جمعه

این مسجد یادگاریست از دوره ماقبل عهدنامه های سیاه گلستان و ترکمانچای . یادگار هویت ایرانی و اسلامی این سرزمین. بر سر در مسجد سنگی نصب شده و بر آن نوشته شده:

گشاده باد به دولت همیشه این درگاه

به حق اشهد ان لااله الا الله

چندی قبل که ایام عید نوروز آمده بودیم در این مسجد با امام جماعتش که جوانی بود با سواد به نام " ایلقار ابراهیم اوغلی" آشنا شده بودم و گپی زده بودم . جوان فاضلی بود . در قم درس خوانده بود. جویایش شدم . گفتند : " مدتی زندانی اش کردند به خاطر حرفهایی که میزد و حالا تشکلی دارد به نام آزادی ادیان و عقاید "

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش .

5 شهریور . میدان تارگوف

زنان اینجا در عریانی روی اروپا را سفید کرده اند . یکی از دوستان میگوید :" چرا زنان در اینجا با لباس خواب بیرون می آیند؟"

میگویم :" یادشان رفته لباس بپوشند !"

اما این وضعیت باکوست . در شهرهای دیگر مثل آستارا (آستارای مانده در شمال ارس) و لنکران و ماساللی مه در مسیر سفر دیدیم .و ضعیت اینطور نیست.

5شهریور . عصر . شهرک نارداران

اینجا حال و هوای معنوی دارد. مقبره رحیمه خاتون اینجاست . مردم به زیارت آمده اند. در حوالی مرقد آرامگاه اهالی بومی است . بعضی سنگ قبرها عجیب است . آرم جمهوری اسلامی بر آنها حک شده .از پیرمردی قضیه را سوال میکنم . میگوید:" اینها در اواخر دوره شوروی رایج شد. اهالی اینجا خیلی مذهبی و دوستدار ایران هستند. اینها وصیت کرده بودند که آرم پرچم ایران را بر قبر ما حک کنید . که اگر روزی روزگاری ایرانیها به اینجا امدند بدانند که ما به یاد انها بودیم "

اسامی میدانها نیز جالب است : میدان امام حسین ع . میدان امام علی ع و... شعارهایی بر دیوارها با الفبای لاتین نوشته شده به زبان آذری . از جمله : حسین . حسین شعاریمیز / شهادت افتخاریمیز ...

از اهالی سوال کردیم که افراد شاخص و دیدنی این شهرک چه کسانی هستند ؟ اول از همه از فردی به نام " حاج علی اکرام " نام بردند. جوانی راهنماییمان کرد . در خانه اش باز بود. داخل شدیم . همینکه شنید ایرانی هستیم خیلی خوشحال شد .از خاطرات ومبارزاتش گفت . از عشقش به ائمه اطهار و حضرت معصومه س. شعر خواند و گریه کرد. حیدر علی اف را با صدای بلند نفرین کرد و گفت :" ما از چنگ شوروی رها شدیم و علی اف مار ا به آمریکا فروخت "گفت : شما که در ایران هستید قدر ایران را نمیدانید .گفت : لعنت بر آنانکه ما را از ایران جدا کردند....

خواست مهمانش باشیم . گفت : اگر نان سفره مرا نخورید و بروید ناراحت میشوم

دید چشمهایش خیلی ضعیف بود. میگفت به دستور حیدرعلی اف 5 سال زندانی شده و در زندان چشمهایش را از دست داده..

آبگوشت را سر سفره آوردند. بعد خودش به یکی از خویشانش سفارش کرد که مار ا به هتل برساند.

راننده از ما پرسید :" مثل اینکه  اولین بار است به نارداران آمده اید ؟" پاسخ ما مثبت بود. گفت " اگر پلیس بداند با آغ ساققال ( ریش سفید ) دیدار کرده اید برایتان مشکل میشود ... و سفارش کرد که از دیدارتان به کسی چیزی نگویید!

5 شهریور . شب . هتل

در اتاق زده شد. همان خانم خیلی چاق بود. تعجب نکردم و بلافاصله گفتم :" ممنونم از شما .ما چیزی لازم نداریم " میخواستم در را ببندم که گفت:" ایرانی ! کی میروید؟ " گفتم فردا . گفت : " وقت رفتن مرا ببینید . کار دارم " و شب بخیر گفت.

6 شهریور. بازار

خرید میکنیم . دستفروشی که نوعی چراغ چینی میفروشد اصرار میکند که بخریم .میگویم اینها بنجل است . میگوید عائله دارم . یاد پلیسی می افتم که لب مرز پول میخواست . او هم همین را میگفت. نگاه چراغ فروش میگوید که اهل دروغ نیست . میگوید : اهل شکی هستم . می آیم در باکو چراغ فروشی میکنم و هفته ای یک بار به خانه سر میزنم...مجروح جنگی هستم در جنگ قره باغ

میگویم : دولت شما را همینطور رها کرده؟ . میگوید : در کشور ما به مجروحان جنگی هیچ توجهی نمیشود...

چیزی نمیگویم و چند چراغ از او میگیرم.

6 شهریور . ظهر

به دوستم که کارمند یک موسسه ایرانی ست زنگ میزنم . گله میکند که چرا دیر زنگ زده ایم و با اصرار دعوت به ناهار. می آید سراغمان . میگوید : دو رستوران خوب ایرانی است رستوران تبریز و رستوران تهران . رستوران تبریز نزدیک است همان را ترجیح میدهیم...دو دختر غذا سرو میکنند . دوستم میگوید مزد روزانه اینها دو سه دلار بیشتر نیست .دلم برایشان میسوزد.صاحب رستوران می آید برای آشنا شدن و...بعد دخترها غذا می آورند. پیراهنای کوتاهی تنشان است که وقتی دستشان را بالا میبرند نافشان هم دیده میشود ! خلاصه وضعیت زنان بخصوص در باکو خیلی بد است .منظورم  فقط برهنگی شان نیست . کارهای خدماتی مثل رفتگری خیابانها هم اغلب با زنهاست.حتی زن عمله هم دیدیم که این دیگر خیلی تعجب آور بود برایمان...

با عجله برگشیم هتل . و حساب و کتاب و خدا حافظی . یاد زن خیلی چاق افتادم . به حسابدار گفتم که زنی با ما کار داشت. تازه یادم افتاد که اسمش را نپرسیده بودم. مشخصاتش را گفتم و اینکه خیلی چاق بود ! زنگ زد. زن با عجله آمد. حالت خاصی داشت . گفت :" مشکلی دارم .میخواستم نامه ای بنویسم برای امام رضا ع شما که میروید آن را به حرم ببرید. ولی دیدم لیاقتش را ندارم ..."

و دیدم که اشکهایش بر چهره جاری شد.

6 شهریور

از هتل یکراست تاکسی گرفتیم برای دیدن زیارتگاه معروف بی بی هیبت در خروجی باکو . شاید هم باعثش همین زن بود...زیارت ونماز . چند پسر بچه را دیدیم که نماز میخوانند . اهل باکو بودند. چیز به درد بخوری نداشتیم که هدیه بدهیم . جز چند قلم و خودکار. با اصرار به هر کدام جزیی پول به عنوان جایزه دادیم . یکی شان  قیافه اش خیلی معصومانه بود . اسمش شاکر بود. گفتم : شاکر جان ! زنی را دیدم که مشکلی داشت . نمیدانم مشکلش چه بود . ولی گریه میکرد. برایش دعا کن ..."

 نوشته : سهند کریمی .

http://azar-iran.persianblog.ir/

+ نادر موثقی ; ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٩
    پيام هاي ديگران ()