تبریز باکو

 

 

« باکو، شهر نفت و موسیقی» کتابی است به قلم « مناف سلیمان‌اف» که توسط صمدسرداری‌نیا به زبان فارسی ترجمه و به سال 1385 در تبریز منتشر شده است. سلیمان‌اف در این کتاب، که ترجمه عنوان اصلی آن « شنیده‌ها، خوانده‌ها و مشاهداتم» (دربارة‌ باکو) است، وضعیت باکو را در دو دهة اول قرن بیستم و دوران پرآشوب انقلاب در روسیه، جنگ جهانی اول، به تصویر کشیده است.

نویسنده در این کتاب، وضعیت حکومت مساوات را که در سال 1918 با ورود ارتش عثمانی در گنجه تشکیل و سپس مرکزیت آن به باکو منتقل شد، مورد توجه قرار داده است. یکی از حوادث مربوط به حکومت مساوات، جنایت‌های وحشتناک پلیس مخفی این حکومت در حق مخالفان (طرفداران بلشویسم) است. گفتنی است که با آغاز انقلاب کمونیستی در روسیه آن روزگار، در میان مسلمانان قفقاز بخصوص طبقة محروم و کارگران که در وضعیت وحشتناکی زندگی می‌کردند، ایدة کمونیسم و شعارهای ضدسرمایه‌داری طرفداران زیادی یافته بود که حکومت مساوات تلاش می‌کرد، آنان را سرکوب کند. در آن روزگار، دولت عثمانی که در آستانة فروپاشی بود، با عقب‌نشینی از متصرفات قبلی خود در اروپا، به دنبال تصرف قفقاز بود. بدین منظور ارتش عثمانی مناطق مسلمان‌نشین قفقاز جنوبی را اشغال کرد و حکومت مساوات را پدید آورد. بعد از توافق میان مقامات ترکیه و سران روسیه، نیروهای ترک‌ها از قفقاز عقب‌نشینی کردند. و حکومت نوپای مساوات را در مقابل ارتش سرخ تنها گذاشتند.

در هر حال، برخی اقدامات وحشتناک حکومت مساوات در باکو درکتاب « باکو، شهر نفت و موسیقی» منعکس شده است.

مرحوم صمد سرداری‌نیا با ترجمه این کتاب درون چرکین باکو را به ایرانی‌ها معرفی کرده است. آنچه می‌خوانید بخشی از کتاب «‌باکو، شهر نفت و موسیقی» است که عنوان « ماجرای سر بریدة یک بلشویک در باکو» را بر آن برگزیده‌ایم:

 

ماجرای سربریدة یک بلشویک در باکو

  • صمد سرداری نیا

در اوایل فوریه 1920 (1299)، جراید بورژازی می‌نوشتند که در  این اواخر در شهر این شایعه پخش شده بوده که گویا به علّت نارضایتی از حکومت، مردم به پا خاسته، بازار و دکان‌ها را غارت خواهند کرد. اهالی نیز از این خبر به هیجان آمده بودند.

برای ورود به شهر، به هیچ کس اجازه داده نمی‌شود. فقط به برخی از سرنشینان کشتی‌ها که در پل‌ها پهلو می‌گرفتند، اجازه داده می‌شد که پایین بیایند. در عرض سه روز، از انزلی، شامیل قالا (ماخاچ قالا) و تازه‌شهر (کراسنوودسک) 500 نفر در 7 کشتی به باکو آمده بودند. بعضی از آن‌ها به تفلیس می‌رفتند. ایرانی‌ها را به ایران بازگرداندند، لزگی‌ها به داغستان فرستاده می‌شوند.

در کشتی‌ها تیفوس و دیگر بیماری‌ها مشاهده می‌شود. از طریق رادیو به کشتی‌ها اطلاع داده شده است که هر کس به باکو بیاید، باز گردانده خواهد شد. ولی به هیئت‌های نمایندگی سیاسی و افرادی که برای انجام کارهای دولتی می‌آیند، اجازه پیاده شدن از کشتی داده خواهد شد...

علی‌رغم اعلام این آگاهی‌ها، شایعات افزایش یافته، بزرگ‌نمایی گردیده و به قصبات و روستاهای اطراف پخش شده، هیجان و ناراحتی باز هم بیشتر می‌گردید. ارتش سرخ با تار و مار کردن دسته‌های مسلّح دنیکین، به جنوب و مرزهای مشترک با ایران نزدیک می‌شد. ژنرال باراتف نماینده ارتش سفید که در پنجه‌های پولادین ارتش سرخ پیچ خورده بود، وارد باکو گردیده و به حکومت پیشنهاد کرده بود، در صورتی که ارتش سرخ به یورش خود ادامه داده و به شهر وارد شود، دست به دست هم داده، تمام معادن و کارخانه‌های نفت را به آتش بکشیم تا بلشویک‌ها نتوانند از آن‌ها بهره‌برداری کنند.

از این خبرهای وحشتناک، مردم به تنگ آمده بودند: نه شبشان شب بود، نه روزشان روز، گرسنگی، احتیاج و بیماری هم اهالی را از پا انداخته بود.

بلشویک‌ها در باکو، در ارتش، در ناوگان‌های نظامی و تجاری، در کارگاه‌ها و معادن، فعالیت سیاسی می‌کردند و مردم را به خیزش مسلّحانه آماده می‌نمودند.

ناگهان در روزنامه « آذربایجان» ارگان نیمه رسمی حکومت (حکومت مساوات که با نقشه و حمایت دولت عثمانی ایجاد شده بود)، درباره اهداف بلشویک‌ها خبرهایی درج می‌گردد. برای ساقط کردن حکومت فعلی و بر پا کردن حکومت شورایی، شورش تدارک دیده می‌شد. برای رسیدن به این هدف، در روستاها، در بین کارگران و سربازان، شعبه‌های پنهانی و در همه جا تشکیلات نظامی ایجاد می‌شد. این فعالیت‌ها فاش گردیده و علی بایراموف ( از هواداران فعال بلشویسم ) نیز به عنوان یک عنصر خطرناک برای ملت، معرفی می‌شود. از هم میهنان درخواست می‌گردد، کسانی که از محل علی بایراموف اطلاع دارند، پلیس را در جریان قرار دهند.

در روزنامه، درباره عصیان، شرح‌های مفصّلی داده می‌شد. این اسناد، هنگام جستجو در منزل حبیب جبرییل‌اوف به دست پلیس افتاده بود.

پس از آن، حکومت بلشویک‌ها را تحت تعقیب قرار داده و دستگیر شدگان را زندانی می‌کند.

اداره آگاهی از پنهان شدن علی بایراموف و حبیب جبرییل اوف ( دو تن از فعالان طرفدار بلشویسم) در منزل علی حیدرقارایف نماینده پارلمان ( در حکومت مساوات) مطّلع می‌گردد.

همان بنا به محاصره درمی‌آید. عملّیات را فرماندار باکو ژنرال گرای مراد تلخاس شخصاً رهبری می‌کند. لکن به علت داشتن مصونیّت نمی‌توانند به منزل نماینده پارلمان وارد شوند. در این زمینه لازم بود، حکم رسمی هیئت مدیره پارلمان در دستشان باشد. علی بایراموف و حبیب جبرییل اوف به وضعیّت بن‌بست رسیدنشان را حسّ کرده، به پشت‌بام ساختمان همسایه رفته و از راه‌های پرپیچ و خم فرار می‌کنند.

به فرمانداری نظامی و رئیس پلیس اجازه داده می‌شود، وارد منزل نماینده پارلمان شوند، به شرطی که فقط اتاق‌ها و آشپزخانه را ببینند، بی آن که تجسّس کنند.

آن‌ها نمی‌توانند علی و حبیب را در منزل پیدا کنند.

میرزایوف رئیس پلیس شهر، جاسوسان، مأموران و قوچی‌های محلّات ( لوطی‌های مسلح خودسر و جنایتکار و یا وابسته به حکومت و متمولین) را بسیج می‌کند، منزلی که حبیب جبرییل اوف و علی بایرموف در آنجا پنهان شده بودند، پیدا کرده، آن‌ها را گرفته و به حکومت تحویل دهند.

جهت پیگیری رخدادها، می‌خواهم اظهارات کسانی را که با آن‌ها به گفتگو نشسته‌ام، به عرض خوانندگان برسانم.

جیران بایرام اوا: در حوادث ماه مارس 1918 به باغ‌های لئژ فرار کردیم، از آنجا با قاسم اسماعیل اوف، پای پیاده به «جورات» رفتیم.

گاری گرفته، نخست به آغجاقابول، سپس هم به سوی سالیان روانه شدیم. علی در «سالیان» بود. در کنار رودخانه کُر منزل داشت.

مادرم، پدر شوهرم بایرام کیشی و برادر شوهرم اروج هم در آنجا بودند.

در ماه آگوست، سربازان رمضان پاشا (سربازان عثمانی) سالیان را تسخیر کرده و به سوی باکو پیشروی می‌کردند.

علی حیدر یوسف‌اوف را که مدت طولانی، در دوران تزاریسم، کلانتر بوده، به ریاست ولایت سالیان تعیین کرده بودند. ترک‌ها کشتی «دئمو سفئن» را که علی فرماندهش بود گرفته و هئیت فرماندهی را به اسارت برده بودند. به دستور یوسف‌اوف، فقط علی را تنها نگه داشته بودند که به عنوان بلشویک، در برابر دیدگان مردم به دار بیاویزند. علی به افسر ترک تفهیم می‌کند که من طرفدار فقرا هستم و به هیچ جا هم فرار نمی‌کنم. افسر هم او را آزاد می‌کند که به خانه‌اش برود. علی حیدریوسف‌اوف رئیس ولایت پس از مطلع شدن از این حادثه، نیمه شب به خانه‌مان آمده و شروع به تهدید علی کرد: «‌تو بلشویکی، تو را از چوبه دار آویزان خواهیم کرد. از یاد برده‌ای که به مغان سلاح حمل می‌کردی؟ درست در جای خود به تله افتاده‌ای. جا فرار نداری».

پس از رفتن او، علی ما را ـ پدرش، مادرم، برادرش اروج را سوار قایق کرده و به روستای «عرب اوشاغی» فراری داد. از آنجا هم 12 کیلومتر راه را تا آغجاقابول پیاده آمدیم. پدرش، مادرم و برادر شوهرم اروج را راهی باکو کرد. خودمان دو نفری به گنجه رفتیم.

در گنجه، علی کمونیست و ابراهیم امین بیگلی را پیدا کردیم، شروع به فعالیّت پنهانی کردند. در بین روستاییان، کارگران راه‌آهن و سربازان تبلیغ می‌کردند. پس از رفتن ترک‌ها از آذربایجان ( ایران شمالی) به باکو بازگشتیم. علی را گرفته و زندانی کردند. اندکی بعد هم آزادش نمودند.

مرا در پارلمان پیش میرزا جمال اوف، در شعبه قانون ـ لایحه، به شغل کوچکی گماردند. نامه‌ها تعلیقه‌ها و سندها را در کتاب‌ها یادداشت می‌کردم.

در خانه‌مان تلفن مخفی تشکیلات نگهداری می‌شد. در مرکز مخابرات هم افراد معتبری بودند که هر وقت وزراء، مقامات عالی، پلیس‌ها با همدیگر صحبت می‌کردند، مکالمه آن‌ها را به تلفن ما وصل می‌کردند، کشیک منزل ما هم، همه صحبت آن‌ها را نوشته و به تشکیلات (طرفدار بلشویسم) می‌رساند، آن‌ها هم از قبل تدابیر لازم را اتّخاذ می‌کردند. چه کسی را گرفته، زندانی خواهند کرد، کجا را جستجو خواهند کرد، چگونه می‌خواهند مانع میتینگ شوند ... تلفن مخفی در اتاق بزرگ، در زیرمیزی که در گوشه قرار داشت، پنهانی نگه‌داری می‌شد.

روح‌الله آخوندوف، حبیب جبیوف، آقابابا یوسف‌زاده و دیگران، زودزود به خانه ما رفت و آمد می‌کردند. علی در سال 1919 روح‌الله و حبیب را به مسکو فرستاد، برادرش اروج را هم همراه آن‌ها کرد.

در منزلمان تلفن عادی هم بود.

در اوایل سال 1920، اکیداً دنبال علی بودند که دستگیرش کنند. او هم زودزود، جایش را تغییر می‌داد، به منزل نمی‌آمد، در جای دیگری می‌ماند. در 19 مارس، نصف شب، قلعه‌بیگی یوسف علی‌حیدر با مأموران پلیس به منزلمان آمده و شروع به جستجو کردند. اتاق‌ها را زیر و رو کرده، گوشی‌های هر دو تلفن را درآورده، با خود بردند. در بیستم مارس، مادرم بی‌بی‌خانم و فامیلمان آقا رحیم نوروزاوف دانش‌آموز دبیرستان را که در منزلمان زندگی می‌کرد، پلیس گرفته، مادرم را به شعبه‌ی 2 اداره‌ی پلیس آقا رحیم را در باشگاه پلیس بندرگاه بازداشت می‌کنند، از آن‌ها می‌خواهند که محل پنهان شدن علی بایراموف را افشا کنند. همزمان دایی‌ام حسن پسر علی را هم گرفته به شعبه‌ی 4 اداره‌ی پلیس می‌برند.

برای رهایی دستگیر شدگان که غیرقانونی و بی‌اساس زندانی شده بودند، به هر طرف می‌دویدم. سرم شدیداً شلوغ بود. مانده بودم در میان ادارات پلیس، قلعه‌بیگی، فرمانداری و پارلمان، رخدادها را به اعضای تشکیلات « همّت » اطلاع داده، از آن‌ها استمداد می‌کردم.

چند روز بود که علی از ما خبر نداشت. دلواپس شده، در بیستم مارس، یک روز مانده به عید نوروز، عصر، هنگام روشن شدن چراغ‌ها از خانه‌ای که در آنجا پنهان شده بود، بیرون آمده و به منزل مادر بزرگم سعادت که زیاد از آنجا دور نبود، روانه می‌گردد. هنگام عبور از مقابل مسجد محمد‌لی‌لر، قوچی‌اژدر و حسین پسر قدیر او را می‌بینند، جلویش را گرفته و طپانچه‌اش را می‌گیرند.

همسایه، سردار بابایوف دویده به مادربزرگم خبر می‌دهد که قوچی اژدر (یکی از لوطی‌های مسلح)، علی را گرفته، می‌خواهد به دادگستری ببرد، بیا بیرون التماس کن تا او را رها کند.

مادربزرگم بیرون دویده، شروع می‌کند به التماس کردن که تو را به این عید سوگند می‌دهم ... اژدر، پیرزن را با ناسزاگویی، چنان هل می‌دهد که نقش زمین می‌شود...

علی را برده و به رئیس تحویل می‌دهند. دو روز بود که سرم به مادرم و آقا رحیم گرم بود، در تقلّا بودم. پس از شنیدن خبر دستگیری علی توسط قوچی اژدر و تحویل او به پلیس، رفتم قاسم اسماعیل اوف را پیدا کردم، 21 مارس بود. به طرف منزل علی حیدر قارایف روانه شدیم تا بدانیم درباره علی چه می‌داند و چه‌ها شنیده است. فردای عید نوروز 22 مارس، با قاسم اسماعیل تصمیم گرفتیم به ادارات برویم، رئیس شعبه 4 اداره پلیس گفت که از دستگیری علی بایراموف اطلاع دارد. از او خواهش کردم که نامه‌ای بدهید ببریم مادرم و آن پسر بی‌گناه را آزادشان کنیم. پاسخ داد که میرزایوف رئیس پلیس، خودش همه چیز را می‌داند، نامه لازم نیست. مرا دست انداخته، با استهزا گفت: « با بلشویک همراه شدی، جزایت هست، باید تحمّل کنی، در منزل دستگاه مخفی تلفن نگه می‌دارید، سرتان هر بلایی بیاورند، کم است...»

از آنجا به اداره پلیس رفتیم. مأمور کشیک، دفتری را که اسامی زندانی‌ها نوشته شده بود، بررسی کرده گفت، در اینجا نام علی بایراموف نوشته نشده است. من باور نکردم. داداش بنیادزاده در بین زندانی‌ها بود، تأیید کرد که علی در اینجا در بین ما نیست. به منزل میرزایوف رفته و به او گفتیم، علی دستگیر شده، دستور دهید زن و پسری را که گروگان نگه داشته‌اید آزاد کنند. محل نگهداری علی را هم پرسیدیم که برایش غذا ببریم، چون پولی نداشت. رئیس پلیس قول داد که دستگیرشدگان را آزاد کند و جای علی را هم پرسیده، فردا به ما اطلاع دهد. گفت فردا بیایید. وی اضافه کرد، چون به دستور فرماندار، زندانی را نگه می‌داریم، اسمش در دفتر نوشته نمی‌شود. با اشاره به ما فهماند که منتظر شدن تا فردا اجتناب ناپذیر است.

رفتیم به اداره قلعه‌بیگی، یوسف اوف نبود. راهی خانه‌اش شدیم. یوسف‌اوف گفت که: «‌از دستگیری علی بایراموف اطلاعی ندارم. ولی هم  علی و هم رفقایش، می‌بایست از مدت‌ها قبل دستگیر می‌شدند. آن‌ها می خواستند حکومت را ساقط کنند. حادثه مغان و هنگامه سالیان را فراموش کرده‌اید.» ما را به اداره، پیش شاهسواروف رئیس شعبه اطلاعات فرستاد. ادارات قلعه‌بیگی و فرمانداری در یک ساختمان مستقر بودند.

با شاهسواروف در کوچه مصادف شدیم، رفتیم بالا، شروع به پرس و جو کرد: « علی چه کار می‌کرد؟ چه کسانی به نزدش رفت و آمد می‌کردند؟ و غیره.» با قاسم نشستیم و منتظر فرماندار شدیم. از در عقب یوسف‌اوف آمد.

درست چهار ساعت، عصر از ساعت 7 تا 11 به انتظار نشستیم، فرماندار نظامی تلخاس آمد. پس از نیم ساعت، ما را به دفترش راه دادند. فرماندار پرسید: «‌چه می‌خواهید؟ » گفتم: «‌علی بایراموف را دستگیر کرده‌اند، خواهش می‌کنم دستور دهید مادرم و پسره را آزاد کنند»، «‌با علی بایراموف چه نسبتی دارید؟ » «شوهرم هست...» « در کجا کار می‌کنید؟» « در شعبه قانون پارلمان». پس از صحبت با قاسم گفت که در بیرون منتظر باشید. دم در ایستاده بودیم. یوسف‌اوف از در عقب وارد دفتر فرماندار شد. اندکی بعد فرماندار بیرون آمد. به او نزدیک شده خواستم حرف بزنم، شاهسواروف به من گفت: «‌چه لزومی دارد، ما اطلاع پیدا کردیم، نیازی به حرف‌های شما نیست».

فرماندار رفت. شاهسواروف ما را اندکی معطّل کرد. دو مأمور آمدند (معلوم بود که با تلفن خواسته بودند)، ما را به همراه آن‌ها به اداره پلیس فرستاد.

در اداره پلیس، سرپاسبان بابایوف زود زود به داخل رفته، بیرون می‌آمد و با مأموران صحبت می‌کرد. از پنجره‌ها دیده می‌شد که در حیاط تاریک، مأمور پلیس جبرییل آیوازوف آمده و به افسر کشیک عبدالله یوف گفت، زن را آزاد کن برود، مرا تا ساعت 2 بعد از ظهر معطّل کردند.

درباره آنچه بر سرم آمده بود، به مافوقم در پارلمان میرزا جمالوف شرح دادم و خواهش کردم کمک کند، به هر کسی که لازم باشد سفارش کند. او هم تلفنی با معاون وزیر کشور شفیع‌بیگ رستم‌بیگ اوف صحبت کرد. پس از مکالمه زیاد گفت: «‌علی بایراموف را نمی‌گویم، آزادی آقا رحیم دانش‌آموز 13 ساله مدرسه، یکی هم پیرزن، بی‌بی‌ خانم را خواهش می‌کنم». از این مکالمه فهمیدم که معاون وزیر از دستگیری علی اطلاع دارد.

پیش نماینده پارلمان و یکی از رهبران حزب سوسیالیست احمد پئپینوف هم رفتم. او هم درباره مادرم و آن پسر دانش‌آموز، تلفنی صحبت کرده و خواهش کرد که آن‌ها را آزاد کنند.

یک مرد ناشناس، نامه‌ای از علی برایم آورد. مضمونش این چنین بود: « 1ـ فرقه جای هسته‌هایشان را تغییر دهد. 2ـ گوشی تلفن‌ها را چگونه و از چه کسی خریده‌اید نگویید 3ـ برایم توسّط قاسم اسماعیل‌اوف پول بفرستید. 4ـ به علی حیدرقارایوف بسپارید به یوسف اوف اعتماد نکند. او مزدور است. همچون روباه می‌خواهد وانمود کند که می‌خواهد به بلشویک‌ها کمک کند. 5ـ به یوسف‌اوف بگویید که از من دست بردارد. 6ـ خودم در اداره پلیس، در اتاق مأموران هستم. 7ـ جیران تو و بی‌بی‌خانم دنبالم نیایید! بگذار رفقا درباره من تلاش کنند.

مکتوب را برده به علی حیدر قارایف دادم. قلی حسین اوف، موسی خانوف و دیگر دوستان، پس از آن که نامه را خواندند، شروع به جستجوی علی کردند. قارایف در پارلمان، سخنرانی شدید‌اللحنی ایراد کرد و حکومت را به خاطر از میدان به دربردن رفقایمان که به طور علنی و پنهانی انجام می‌گیرد، مورد اتّهام قرار داد. او گفت؛ از کشته شدن موسوی و علی هاشم‌اوف هنوز شش ماه سپری نشده، اینک علی بایراموف را می‌دزدید.

مساواتی‌ها هم ادعا کردند که این حادثه را بلشویک‌ها خودشان به وجود آورده‌اند که بحران حکومتی را سرعت بخشند، به احتمال زیاد علی بایراموف پنهان شده، به حکومت اتّهام می‌زنند. علی بایراموف مجرم است، شورشگر است. خواسته است حکومت را ساقط کند. مجرم باید مجازات شود.

علی حیدرقارایف، بار دوم شدیداللحن‌تر سخنرانی کرد: « ما باید به طور جدّی با ارتش سرخ مذاکره کنیم. این حکومت نخواهد توانست این کار را انجام دهد. دستش به خون علی بایراموف آغشته شده است. گفتگو با روسیه شوروی ضروری است».

معاون وزیر کشور شفیع‌بیگ رستم بیگ‌اوف توضیح داد: « در حالی که وزیر کشور در اینجا حضور ندارد، قارایف درباره علی بایراموف صحبت کرد. در این زمینه، سخنی چند خواهم گفت. چند روز قبل، پلیس توطئه ساقط کردن حکومت و برپایی عصیان را کشف نمود. می‌خواستند حکومت را منهدم، پارلمان را منحل کرده و به جای آن حکومت شوراها تأسیس کنند.

علی بایراموف هم یکی از شرکت‌کنندگان در این توطئه بود. نماینده پارلمان علی حیدر هم در آنجا امضاء دارد.

به پلیس دستور داده شده بود که آن افراد را دستگیر کنند. پلیس جستجو کرده نمی‌تواند پیدا کند. در این میان خبر رسید که علی بایراموف ناپدید شده است. در این باره، هنوز هیچ معلومات رسمی وجود ندارد. ولی شایعاتی وجود دارد که او را یک قوچی گرفته و به پلیس تحویل داده است. پلیس هم او را خفه کرده است. هنگام شنیدن این خبر، وزیر به رئیس پلیس دستور داد که این خبر را جدّی گرفته، آن را کشف و روشن کند. روز گذشته، من مادرزن و همسر علی بایراموف را به دفترم دعوت نمودم. در آنجا فرماندار نظامی و چند نفر از اعضای پارلمان هم حضور داشتند. از همسر و مادرزن علی بایراموف، درباره مکان او و به دست چه کسانی دستگیر شده پرسیدم. به غیر از شایعاتی که در اطراف پراکنده است چیزی نگفتند. گفتند که از قوچی‌ها می‌ترسند!!

در صورت صحیح بودن این روایات، هر کس مقصّر باشد، محاکمه و مجازات خواهد شد. افتراها و بهتان‌ها پی در پی به سوی حکومت بارانده می‌شود، نسبت به آن اعراض جدّی دارم».

پس از این رخدادها، دادگستری باکو در جراید اعلام کرد، در رابطه با کار علی بایراموف، بازجویی ویژه‌ای آغاز می‌شود. هرکس هر چه می‌داند خبر دهد!  بازجویی را « س . ن . کوالنکف» بازپرس پرونده‌های مهم به عهده دارد. او هر روز از ساعت 10 تا 4 بعداظهر افراد را می‌پذیرد.

بی‌بی‌خانم دختر علی: « خوب یادم هست، روز جمعه، شب ساعت 3 مأموران پلیس وارد خانه‌مان شده و شروع به جستجو کردند. دامادم علی را پرسیدند. افراد، آن قدر زیاد بود که تعدادشان را نفهمیدم. سلیمان‌بیگ سبحان وئردیف، یکی هم آقا علی‌ ولی‌اوف از اهالی قبا که از مقامات بالا بود، در خاطرم مانده است. به محض ورود، سلیمان‌بیگ پرسید: « علی بایراموف اینجاست؟» گفتم که پنج روز قبل به تفلیس رفته است. هنگام جستجو، روزنامه‌ها را پاره کرده، لباس‌ها و رختخواب را زیر رو کردند. دو عکس و دو گوشی تلفن را برداشتند. من نمی‌خواستم بدهم. نمی‌دانم به کجا تلفن کردند، اندکی بعد رئیسشان که یوسف اوف می‌گفتند آمد. دستور داد که تلفن‌ها را به اتومبیل منتقل کنند، همه چیز را وارسی کرده و بیرون رفت. اندکی بعد، دیگر مأموران هم پراکنده شده رفتند. فردای آن روز، هنگام عصر سه نفر مأمور آمده و آقا رحیم را پرسیدند. من در حیاط بودم، پاسخ دادم که در اینجا نیست. یکی از آن‌ها که گرجی بود، وارد اتاق شد، دیگران هم پشت سرش رفتند، معلوم بود که آقا رحیم را می‌شناسند. خواستند که او را به زور گرفته ببرند، بچه تقلّا می‌کرد که خود را برهاند. بردند، درشگه گرفته با زور نشاندند، خودم را رساندم، مرا هم در درشکه نشاندند. به اداره‌ای رسیدیم و ما را به درون انداختند. خیلی انتظار کشیدیم، سپس هم من و هم آن پسر را به نزد شخصی که او را نمی‌شناختم بردند. از من پرسید که علی کجاست و چه کار می‌کند؟ گفتم؛ به تفلیس رفته است. گفت که هر دو زندانی هستید. مرا به پاسگاه پلیس که در «چمبره‌ کندی» است و بچّه را به پاسگاهی که در «ایچری شهر» هست فرستادند.

سعادت دختر نظر: جیران نوه‌ام و شوهرش علی بایراموف است. از قلندر و این‌ها سر درنمی‌آورم. یک روز مانده به عید نوروز در منزل نشسته بودم، تازه لامپا را روشن کرده بودم. برادرزاده‌ام سردار پسر بابا پیش تاخته خبر دارد که قوچی اژدر و حسین پسر قدیر، علی را گرفته بردند. دویده به آن‌ها رسیده، التماس کردم که شما را قسم می‌دهم به عید، علی را رها کنید. مرا فحش داده و راندند. اژدر هُل داده، نقش زمین شدم. فردای آن روز باز هم پیش اژدر رفتم. گفت علی را تحویل دادگستری دادم. به خاطر علی، دخترم بی‌بی‌خانم و پسرک آقارحیم را هم گرفته بودند. پسرم حسین‌بالا را گرفته و به شعبه 4 برده بودند، سپس رهایش کردند. پیش از آن مرا خواسته و بازجویی نمودند، از ترس قوچی اژدر نتوانستم همه چیز را بگویم، همه‌مان را می‌کشت، پسرم را ، مرا، دخترم را و نوه‌هایم را هم ...

قاسم اسماعیل اوف: با علی بایراموف دوست صمیمی بودیم. در تشکیلات مبارزه با ضد انقلاب، با هم کار می‌کردیم. در 21 مارس، جیران بایرام‌اوا، حوادث پیش آمده را به من اطلاع داد و خواهش نمود که برای رهایی بی‌بی‌خانم، آقا رحیم و علی کمک کنم.

رفتیم به شعبه پلیس و علی‌بایراموف را در هیچ جا پیدا نکردیم. شاهسواروف گفت که برای دستگیری بی‌بی‌خانم و آقا رحیم، او شخصاً دستور داده است. هر دو تایشان را هم آزاد خواهد کرد. مرا سئوال پیچ کرد. توصیه نمود که منتظر فرماندار نظامی باشیم. او که آمد شاهسواروف به دفترش رفته و با هم خیلی صحبت کردند، پس از بیرون آمدن به ما اطلاع داد که به دستور فرماندار نظامی، ما هر دو نفر به زندان خواهیم رفت، مأمور صدا کرده، ما را به اداره پلیس فرستادند. یک نفر گرجی خبر داد که شب گذشته از 20 تا 21 مارس با علی بایراموف در یک جا بودند. فردای آن روز، جیران را آزاد کردند. دو روز بعد، مرا به شعبه 4 اداره پلیس فرستادند.

باغی جعفری: با شنیدن زندانی شدن دو نفر، عید نوروز را بهانه کرده، مقدار زیادی شیرینی و میوه خریده، به منزل میرزایوف رئیس پلیس رفتم و عید را تبریک گفتم. در بین صحبت خواهش کردم که «رومان شالواشیویلین» را با ضمانت آزاد کند. درباره علی بایراموف نیز تقاضا کردم. میرزایوف قول داد که فردا گرجی را به من ضمانت دهد، ولی درباره علی بایراموف هیچ چیز نمی‌داند. شاید هم به دستور فرماندار دستگیر شده است. زندانیان سیاسی را نه من، بلکه آن‌ها دستگیر می‌کنند.

در آن روز، من با گرجی ملاقات نمودم. او نقل کرد که یک شب با علی در اداره پلیس، در یک جا نشسته‌اند. پس از آن که من گفتم نام علی در آن لیست زندانی‌ها نیست، ترسید و گفت؟؛ « او را کشته‌‌اند، مرا هم خواهند کشت.» من به او دلداری داده گفتم؛ فردا تو را به من ضمانت خواهند داد.

همان روز با نماینده پارلمان صمدآقا آقامعلی اوغلو و دیگران دیدار کردم و ماجرا را به آن‌ها گفتم. آن‌ها قول مساعدت دادند. سپس دنبال احمد پئپینوف و ابراهیم ابیلوف گشتم که کمک کنند. چهار بار به اداره رفتم، ولی پیدا نکردم. سرانجام احمد پئپینوف را در مهمانخانه  «متروپل» پیدا کرده، نگرانی خود را اظهار داشتم. او مرا به سکوت دعوت کرده گفت، چنین چیزی ممکن نیست، علی را هنگام دستگیری دیده‌اند. در این هنگام، بشیربیگ آشوربیگ‌اوف از مقابلمان رد شد. درباره علی با او صحبت کردیم. قول داد که جایش را یاد بگیرد. قلعه بیگی یوسف‌اوف آمد، من موضوع را با او هم در میان گذاشتم. یوسف‌اوف گفت در پایین با تو کار دارند، رفتم، پس از ده دقیقه برگشتم. پئپینوف و یوسف‌اوف را با شفیع‌بیگ رستم بیگ‌اوف در یک جا دیدم. پئپینوف از من پرسید: «‌ چه می‌خواهی؟» گفتم: «‌می‌خواهم جای علی بایراموف را بدانم». رستم‌بیگ با صراحت گفت: « ‌مگر ما اعضای حکومت موظّف هستیم مکان همه هموطنان را بدانیم».

من چگونگی دستگیری علی بایراموف را شرح داده، خواهش کردم دستور آزادی وی صادر شود. حتی احتمال کشته شدن او را هم گوشزد کرده گفتم در آن صورت، حداقل جنازه‌اش را تحویل دهند. رستم بیگ اوف پرسید: « چه کسی می‌تواند، دستگیری بایراموف را اثبات کند؟»

من با اشاره به سخنان « رومان شالاشویلی» با هم خوابیدن آن‌ها در زندان را گفتم.

رستم بیگ اوف به یوسف‌اوف دستور داد: « گرجی را صدا کن و در پیش ایشان از او پرس‌و‌جو کن. اگر نتوانست گفته‌هایش را اثبات کند، مجازاتش کن».

من گفتم: « در چنین شرایطی، هیچ کس نمی‌تواند چیزی را به هیچ فردی اثبات کند». صحبت به درازا کشید و شدیداً پافشاری کردیم. یوسف‌اوف مرا به کناری کشیده و گفت مراجعت به دادستان لازم است. با هم پیش نظراوف دادستان رفتیم و یوسف‌اوف مسئله را در میان گذاشت. دادستان گفت؛ موضوع به عمر فایق سپرده شده است. از آنجا پیش بازپرس رفتیم. یوسف‌اوف او از من جدا شده رفت. شب ساعت 12 پیش ابراهیم ابیلوف رفتم، ولی پیدا نکردم. ساعت 2 بعد از نیمه‌شب توانستم با او صحبت کنم. او هم قول داد کمک کند.

علی حیدریوسف‌اوف: علی بایراموف بلشویک است. او یکی از کسانی است که می‌خواستند با برپایی شورش در باکو، حکومت و دولت (مساوات) را ساقط کنند. به دستور فرماندار نظامی ‌می‌بایست دستگیر شود. منزلش مورد جستجو قرارگرفته بود، ولی در خانه نبود. چند نفر بلشویک دیگر دستگیر شده و در لیست ویژه‌ای قرار گرفتند. نام علی بایراموف را در این لیست ننوشتیم. زندانی شدن این چنین افراد را به من اطلاع می‌دهند، لکن از این حادثه اطّلاعی ندارم. در 30 مارس بلشویک باغی جعفری به معاون وزیر کشور شفیع‌بیگ رستم بیگ اوف و وزیر کار احمد پئپینوف گفت علی بایراموف را گرفته و کشته‌اند. این چنین شایعه‌ای هست. جعفری با ایهام فهماند که انگشت رئیس پلیس در این کار دیده می‌شود. معاون وزیر به من گفت؛ دادستان را در جریان این حادثه قرار بده.

اژدر و میررحیم را می‌شناسیم: علی‌اکبر برادر میررحیم از زندان فرار کرده بود. اژدر و میررحیم را به اداره قلعه‌بیگی خواسته بودیم که علی‌اکبر را آورده تحویل دهند.

با جعفری از وزارت کشور درآمده، پیش دادستان رفتیم. جعفری شایعه به قتل رسیدن علی بایراموف را به دادستان اطلاع داد.

علی‌اکبر خان شاهسواروف: رئیس شعبه اطلاعات فرمانداری هستم. از شهرکیزلر ولایت تئرئک آمده‌ام. در مهمانخانه « متروپل» زندگی می‌کنم.

به دستور فرماندار نظامی در 19 مارس، منزل علی بایراموف، مورد جستجو قرار گرفته بود. قبلاً در دهم مارس 1920 فرماندار نظامی و قلعه بیگی توصیه کرده بودند که از شورشگران مسلّح، علی‌بایراموف را پیدا کن. آن‌ها می‌خواهند، دولت کنونی جمهوری آذربایجان (ایران شمالی) را از اریکه قدرت به زیر بکشند. من هم در منزلش کنترل کننده گماشتم. هفته‌های بعد، او در منزلش زندگی نمی‌کرد. اطلاع پیدا کردم به صابونچی و بالاخانی می‌رود، یکی هم در خیابان « مئلنیچنی» درخانه شماره 29، در پیش خویشاوندان همسرش می‌ماند. در همان خانه زود زود جلسه‌هایی برگزار می‌شود. در 19 مارس، جستجو زیرنظر جناب قلعه بیگی و با شرکت معاون کلانتر سلیمان بیگ سبحان وئردی خانوف انجام گرفته بود.

قاسم اسماعیل اوف چند بار به آن خانه آمده بود. آقا رحیم نظراوف، بی‌بی‌خانم و جیران، کشیک دهندگان علی بایراموف بودند. آقا رحیم مکتوبی را که از پست می‌گرفت به او می‌رساند، پس از دستگیری این پسره، بی‌بی‌خانم که همراه او آمده بود، هر چه از او پرسیدیم، پاسخ‌های آشفته و شبهه‌دار می‌داد، حسّ می‌شد که میخواهند رد گم کنند. به دستور فرماندار هر دو دستگیر شدند. در 21 ماه بی‌بی‌خانم آزاد شد. جیران با قاسم آمده و خواستار رهایی پسره شدند. جیران و قاسم اسماعیل اوف، پاسخ‌های غیر معیّنی به پرسش‌هایم دادند. به علت عدم حضور فرماندار نظامی در اداره، مسئله را با قلعه بیگی یوسف‌اوف در میان گذاشتم. او هم دستور داد که شخصاً فرماندار نظامی را در جریان امر قرار بده، نیز توصیه کرد درباره دستگیری علی بایراموف با هیچ کس صحبتی نکن و به هیچ جا هم اطلاع نده. عصر ساعت 11 ماجرا را به فرماندار نظامی شرح دادم. او هم دستور داد که هر دو نفر ـ هم جیران و هم قاسم به عنوان شرکت کنندگان در شورش دستگیر شوند. اعتراض نمودند. جیران را در 22 ماه آزاد کردند. پس از چند روز آمده، به من خبر داد که علی بایراموف در هیچ جا نیست و خواست که محل زندانی شدنش را نشان بدهید. فرماندار نظامی او را به حضورش پذیرفت، ولی چه جوابی داد اطلاع ندارم.

بشیربیگ آشوربیگ اوف: باغی جعفری عضو تشکیلات بلشویکی «همّت» پیش من آمد و گفت؛ « به قوچی اژدر امین‌اوف بگو کار خوبی نکرده‌ای، علی بایراموف را دستگیر و به میرزایوف رئیس پلیس تحویل داده‌ای.» البته من این پیام را رساندم. دومین روز عید نوروز در پارلمان بودم، هیبت محمداوف عضو پارلمان به من گفت که علی حیدرقارایوف می‌خواهد با تو صحبت کند، رفتم پیشش، خواهش کرد که پرس و جو کن ببین علی بایراموف کجاست. فردای آن روز از میرزایوف رئیس پلیس پرسیدم. پاسخ داد؛ علی بایراموف در بین زندانی‌ها نیست و درباره دستگیری او توصیه نشده است. گفته او را به قارایف رسانده و نظر خودم را هم گفتم که شایع شده است او را کشته‌اند، ولی چه کسی کشته است معلوم نیست. گاه می‌گویند اژدر کشته و گاهی نیز می‌گویند کار خود پلیس است. با اژدر صحبت کردم، ولی او انکار کرد.

جیران بایرام اوا: در 27 مارس، مرا پیش معاون وزیر کشور شفیع‌بیگ رستم بیگ اوف خواستند. همراه با مادرم بی‌بی‌خانم به آنجا رفتیم. تلخاس، علی حیدریوسف‌اوف، مختار افندی‌زاده هم در آنجا بودند. رستم بیگ اوف کاغذی به من داده گفت چگونگی دستگیری علی بایراموف را بنویس به ما بده. مشروح بنویس! من امتناع کرده گفتم که کار در دست ارگان‌های دادگستری است. در اینجا نیازی به تظاهر نیست. به غیر از مختار افندی زاده، همه‌تان خوب می‌دانید که بر سر علی چه آمده است. غرض‌ورزی علی‌حیدر یوسف اوف با علی، سبب گردیده که علی به ته چاه بیفتد، هیچ صدایی هم از او برنمی‌خیزد». یوسف اوف گفت: « برو هر چه از دستت برمی‌آید کوتاهی نکن».

عمر فایق نعمان‌زاده: در نیمه دوم ماه مارس، در اداره زنی ناشناس پیشم آمد و گفت من جیران بایرام اوا هستم، شوهرم را دستگیر کرده‌اند، ولی جایش را نمی‌دانم کجاست. بلافاصله به میرزایوف تلفن کرده پرسیدم. او گفت ما چنین زندانی نداریم، گوشی را قطع کرد. من دوباره زنگ زدم: « می‌گویند اژدر امین‌اوف، علی را گرفته و پیش شما آورده...» او صدایش را بلند کرد: «‌اوه! ... او را می‌گویید؟ بلی اژدر، علی بایراموف را برداشته به پشت برده است...». « چطور، یعنی او را به عقب برد؟! لازم بود که زندانی در یک جا نگهداری شود». میرزایوف گفت: «‌اژدر از او، یعنی علی بایراموف التزام گرفته و آزادش کرده است».

من به جیران خانم گفتم، شکایتی بنویس به من بده تا هر چه زودتر پی‌گیری کنیم. حادثه را همان گونه که رخ داده بود نوشت داد، سخنان رومان شالواشیویلی را هم علاوه نمود. توصیه کردم موضوع را مخفی نگه دارد. فردا همراه با شاهدان به نزدم بیاید. فردای آن روز تنها یک نفر گرجی را آورده و در پاسخ به سئوال من گفت که دیگران ترسیده، نیامدند. اژدر تهدید کرده است هر کس در این کار دخالت کند خواهد کشت. از رومان پرس‌و‌جو کردم و توصیه کردم که صحبّت را پنهان نگاه دارد. از ملّازاده خواهش نمودم مخفیانه، مأمور حمزه پسر میرزا را با یک بهانه‌ای نزدم بیاورد. به گونه‌ای که دیده نشود. حمزه آمد. حادثه را به طور مشروح نقل کرد. کار را به دادستان دادیم.

معاون شعبه 4 اداره پلیس سلیمان بیگ سبحان وئردی خانوف گفت، به قلعه‌بیگی علی حیدریوسف اوف توصیه شده بود به هر قیمتی شده، بلشویک علی بایراموف را بگیرید. میرزایوف رئیس پلیس، قوچی مشهور محلّه، اژدر امین‌اوف را خواسته و به او توصیه کرده بود که در زیرزمین هم باشد، علی بایراموف را پیدا کرده، پیش من بیاور. او هر گرفته، برده و به اداره پلیس تحویل می‌دهد.

ملازاده هم تایید کرد که میرزایوف، به نام قلعه‌بیگی یوسف‌اوف، چند نفر قوچی را به شعبه 4 اداره پلیس خواسته، به آن‌ها توصیه نمود، بگردید علی بایراموف را پیدا کنید. حتی به اژدر گفت، اگر این کار را انجام دهد، به جرایم پیشین او قلم عفو خواهیم کشید. جرم پیشین او هم این بود که قوچی اژدر باجناق قوچی میررحیم‌میر‌موسوم‌اوف بود که در یک شب 15 نفر را کشته بودند.

یکی دو روز گذشت. مأمور مشهدی ابراهیم پسر مشهدی عباس را خواستم. او شدیداً می‌ترسید که مأموران و میرزایف خود او را می‌توانند بکشند. چگونگی بردن علی بایراموف را در شب نقل کرد. سر پاسبان بابایف، نخست به منزل میرزایوف رفت، سپس آمده علی بایراموف را برد. او گفت میرزایوف دستور داده است بردن بایراموف به شعبه 10 اداره پلیس لازم است، از مأموران حبیب، ولی و عبدالرحمن، علی بایراموف را با درشکه بردند. بابایف تنها ماند.

شخصاً به معاون وزیر، شفیع‌بیگ رستم‌بیگ اوف مراجعت کردم که به خاطر مانع بازجویی شدن میرزایف، دستگیری وی لازم است. رستم بیگ مانع شده، مرا مورد اتّهام قرار داد که تو بر علیه وزارت کشور کار می‌کنی. دستور داد که در این کار، دماغم را فرو نکنم!

مسئله به دادستانی داده شده است. دو روز بعد، هنگامی که وزیر وکیلوف آمد، به دفترش رفتم، حادثه را برایش شرح داده و دستگیری میرزایوف را از او خواهش کردم. در این هنگام، رستم بیگ‌اوف پیش وزیر آمد. پس از فهمیدن موضوع، با عصبانیّت وارد صحبت شده و گفت: « چنین چیزی نیست. همه این‌ها تخیلات شخصی توست».

من مکّدر شدم. از وکیلوف خواهش کردم برایم در تنهایی، امکان صحبت کردن فراهم کند. رستم‌بیگ اوف رفت. وکیلوف از من پرس‌وجو نمود. سخنم را تا پایان برای وزیر توضیح داده، دلایلم را گفتم و خواهش کردم مأمور مشهدی ابراهیم پسر مشهدی عبّاس را که همراهم آورده‌ام، شخصاً مورد پرس‌وجو قرار دهند. وکیلوف با مشهدی ابراهیم، در تنهایی گفتگو کرده، دستور داد میرزایوف دستگیر شود. کابولوف که به ریاست پلیس شهری منصوب شده بود، فردای آن روز، ساعت 12 دستور را به مرحله اجرا درآورد. میرزایوف را در ایچری شهر به ساختمان کایپواخت (1) آوردند. من دستور دادم که به زندان باییل منتقل کنند، ولی شفیع بیگ‌اوف مانع شد.

پیش فرماندار نظامی تلخاس رفتم، درباره روند کار، تلف شدن علی بایراموف با او صحبت کرده و گفتم. میرزایوف را به زور گرفتند. اژدر و پسر قدیر را دستگیر نمی‌کنند. اجراکنندگان اصلی جنایت در شهر ول می‌گردند.

فرماندار به من گفت: « درباره مرگ علی بایراموف، کسی شکایتی را در پیش من مطرح نکرده است». فردای آن روز، در روزنامه دستورالعملی درج کرد که در این زمینه کسی را نمی‌توان دستگیر نمود. این را با هدف مانع شدن برای من انجام داده بود که اژدر امین‌اوف و حسین پسر قدیر دستگیر نشوند و جای پای اصلی جنایت فاش نگردد.

رومان اوسیپوویچ شالواشویلی: در 19 مارس، مرا شب هنگام دستگیر کرده و به اداره پلیس آوردند. فردای آن روز عصر، ساعت 10 مسلمانی را هم به آنجا آوردند. هویّت و چه کاره بودن او را پرسیدم. علی بایراموف بودنش را اظهار داشت، ولی علت دستگیری‌اش را نگفت. مرا به طبقه بالا بردند و هنگام رفتن، سرپاسبان بابایف گفت؛ کسی که در پایین پیشت نشسته بود، به علت خطرناک بودن برای دولت، می‌بایست تنها بماند.

اندکی بعد، زنی آمد و گفت که بایرام اوا هستم، شوهرش را پرسید، نگهبان دفتری را که اسامی زندانی‌ها در آن نوشته شده بود، نگاه کرد اظهار داشت، در اینجا نوشته نشده است، اسمش نیست. خواستم بگویم علی بایراموف پایین است، ترسیدم. آن روز عصر، خود همان زن، جیران بایرام اوا را گرفته آوردند و به همان اتاقی که من بودم انداختند، در آنجا به او فهماندم که شوهرش در اتاق طبقه پایین است. فردایش زن را رها نمودند و مرا هم در 27 مارس آزاد کردند. بر سر علی بایراموف چه آمد خبری ندارم.

بایرام اوغلو!

محبوس خانه ده‌یم

محبوس خانه ده قلبیمین

قانیان چیلپاق آیاقلاری

نه زامان چوخ اوزون بولسا یولونو

آذری یولداشیم بایرام اوغلونو

ناظم حکمت

حمزه پسر میرزا (مأمور): در 20 مارس، شخصی را که علی بایراموف می‌نامیدند، به اداره پلیس آوردند. سرپاسبان محمد ابراهیم بابایف تحویلش گرفت. دیدم که برادر مسلمانم گرسنه مانده، پول هم ندارد. رفتم برایش نان، چایی و خوراکی خریده، آوردم. 136 منات 50 قپک خرج کردم.

فردا شب، ساعت 12، آن شخص، هنوز در آنجا بود. دراز کشیده خوابیدم. پس از بیدار شدن، دیدیم که نیست. پرسیدم که او کجاست، 136 منات به من بدهکار است. بابایف گفت؛ محبت آن پول را از دلت بیرون کن.

مشهدی ابراهیم پسر مشهدی عباس (مأمور): سرپاسبان بابایف مرا جنب کیوسک برده گفت: «‌ از این ارمنی که در اینجاست به دقت مراقبت کن، فرار نکند (همین فردی که در عکس نشان می‌دهید). اندکی گذشت، با زندانی شروع به صحبت کردم. گفت که به خاطر پیدا شدن تلفن در منزلش، او را دستگیر کردند، خودش هم مسلمان است. من باور نکردم، گفتم بگو ببینم « فندق». درست گفت. باور کردم که مسلمان است. اندکی به نصف شب مانده، ساعت 12 ـ 11 در حال نگهبانی بودم که بابایف همراه با سه مأمور آمد: ولی، حبیب، یکی هم عبدالرحمن، میرزایوف رئیس پلیس، زندانی را خواسته، می‌خواهیم به منزلش ببریم.

مأموران، زندانی را به خیابان برده، درشکه گرفته او را نشاندند، خودشان هم نشسته، به طرف قاراشهر راه افتادند. بابایف رفته خوابید.

مأمورانی که زندانی را برده بودند، پس از 4 ـ‌3 ساعت بازگشتند. در خنجر حبیب و فشنگدان ولی، لکّه‌های خون دیده می‌شد. فردای آن روز بر خود می‌بالیدند که چسان آن شخص را کشتند.

« پس چرا همه این‌ها را به دادستان نگفته‌ای؟»

« برای این که دادستان، بازجویی را در اداره پلیس انجام داد. مأمورانی که در پشت در گوش می‌دادند، افراد رئیس پلیس بودند، به احتمال زیاد، خود میرزایف هم در آنجا بود. هر لحظه مرا می‌پاییدند. شنیده‌ام که مرا هم خواهند کشت.»

یئرمجوک یاکوونیکلا یویچ (از کارکنان شعبه 9 اداره پلیس): در 23 مارس 1920 دو نفر زن شیرفروش مالاکانی، صبح زود، هنگام رفتن به شهر، در کنار راه، در گودالی با دیدن جنازه‌ای بی‌سر، سر و صدا راه انداخته و مردم را جمع می‌کنند. به محلّ حادثه رفتم. در بین خیابان‌های زاواغزال نهم و یازدهم، بر روی زمین، سر یک آدمیزاد را دیدم. هم به تاتار شبیه بود، هم به یهودی، حدود 30 ـ 25 سال داشت با ریش نتراشیده، در 8 ـ‌7 قدمی در گودالی تنی بی‌سر افتاده بود که پاهایش در سراشیبی بود. در تنش پیراهن‌رویی، شلوار سبزماهوتی، جوراب سفید، یکی هم ژیلت بود. جیب‌های ژیلت و شلوارش خالی بود. پالتو، نیم‌پالتو و کلاه نداشت. با فاصله اندک از جنازه، بر روی زمین ردّ خون دیده می‌شد. خاک لگدمال شده بود. چنین به نظر می‌رسید که جسد را روی زمین کشیده‌اند. در جایی که لکّه‌های خون بود، آثار خنجر و یا دیگر سلاح تیزی که بر خاک فرورفته بود به وضوح دیده می‌شد. بر روی زمین، طنابی هم افتاده بود که دو تکّه شده بود. تن میّت با این که سرد شده بود، ولی تازه بود. در دخمه‌های نزدیک به آن محلّ، ارمنی‌های فقیر زندگی می‌کردند، از ترسشان روزها هم پشت درشان را محکم می‌بستند. پرس‌وجو کردم، هیچ چیز نمی‌دانستند.

از نگهبان کارخانه گلوله توپ خاتیسوف (ل . شمیدت کنونی) هم بازجویی کردم، او هم گفت چیزی ندیده و نشنیده است. محلّ افتادن جنازه در هزار قدمی کارخانه قرار داشت.

گلیم و کیسه کهنه‌ای را پیدا کرده و بر روی جنازه انداختم. پس از متوقّف کردن گاری رهگذر، میّت را بر روی آن قرار داده، به شعبه اداره پلیس آوردم. به دستور کلانتر، جسد را برده به بخش تشریح دانشگاه تحویل داده، از آنجا هم پیش بازپرس رفتم.

کابالوف (رئیس پیشین پلیس شهری): در هفتم ماه آوریل، به دستور فرماندارنظامی، مرا از ریاست بالاخانی و صابونچی به شهر منتقل کردند. در نهم یا دهم ماه، مرا به ایستگاه راه‌آهن تفلیس، به واگنی که وکیلوف وزیر کشور بود خواستند. قلعه بیگی یوسف اوف و فرماندار نظامی تلخاس هم در نزدش بودند. هر دو را از واگن بیرون فرستاده ما دو نفر ماندیم. وزیر به من توصیه کرد، افرادی را که در لیست عمر فایق هست گرفته و زندانی کن. حرف هیچ کسی را گوش نمی‌کنی. دستور هیچ فردی را اجرا نمی‌کنی، به هیچ تضییقی و هیچ تهدیدی توجه نمی‌کنی. این کار نهایت درجه واجب و پیچیده است. به قره‌باغ می‌روم، تا بازگشت من، هیچ یک از آنان را آزاد نمی‌کنی.

به محض دریافت لیست از عمر فایق، میرزایوف را گرفته به کایپواخت انداختم. سه مأمور را هم نگهبانان مسلّح، به زندان باییل بردند. مأمور چهارمی را نتوانستم پیدا کنم، به گنجه فرار کرده بود. دستگیری قوچی اژدر ممکن نشد. کلانتر شعبه 4 اداره پلیس (خویشاوند نزدیک میرزایوف) سیدّوف و معاونش سلیمان بیگ مانع شدند. درباره اخراج کردن آن‌ها شروع به فعالیت کردم، قلعه بیگی یوسف اوف راه نداد، ولی جایشان را تغییر داده، به بالاخانی فرستاد.

در اواسط ماه آوریل، رومان شالواشویلی به من مراجعت کرد که می‌خواهند او را بکشند، خواست او را از دست تعقیب کنندگان رها سازیم. آموزش‌های لازم را به وی داده، روانه‌اش کردم.

درباره مرگ علی بایراموف، به غیر از اطّلاعاتی که همه می‌دانند، چیزی نمی‌دانم. سبب این قتل وحشیانه، به نظر من، هدف سیاسی داشته و با برنامه مشخصی به مرحله اجرا درآمده است.

جیران بایرام اوا: برای پیدا کردن علی، دری نمانده بود که نزنم، اداره‌ای نبود که سر نزنم و جایی نبود که به گمان نیاید. سرانجام به منزل هاشم اوف که فرقه «‌مساوات» در آنجا مستقر بود رفتم. وارد دفتر محمدامین رسول زاده رهبر مساوات شدم، در طبقة دوم، رو در رو با در نشسته بود. اتاق بزرگ بود. مردی متوسط القامه، چاق و چهار شانه بود.

با احترام پذیرفت، برای نشستن، جا نشان داد، مرا از پارلمان می‌شناخت. با او کار کردن در اداره «دختران آذربایجان!» از رخدادهای نادر بود. نقل کردم که حکومت، علی بایراموف را گرفته، می‌خواهم جایش را بدانم، باید برایش غذا ببرم. پول همراهش نیست. حکومت دستگیر کرده، جرمش هر چه هست، طبق قانون، مجازات می‌شود. جایش را به من نشان دهند. پاسخ داد که جیران خانم، من از دستگیری علی اطلاعی ندارم!

در پنجم آوریل، عصر در حدود ساعت 9 منزل بودم. عمر فایق به منزلمان آمد، پرسید: « می‌توانی علی را بشناسی؟» « بلی می‌شناسم ـ گفتم ـ چرا نمی‌شناسم!؟» ـ « پس پاشو با هم برویم».

درشکه دم در ایستاده بود. سوار شده رفتیم به گورستان چمبره کندی.(2) خیابان‌ها خراب بود، اسب‌ها درشکه را به زور می‌کشیدند، زود زود پایشان در می‌رفت، هنگام رفتن از سر بالایی له‌له می‌زدند و خرّه می‌کشیدند. درشکه‌ران زود زود بر اسب‌ها خشم می‌گرفت: « آی کوفت بگیرید ... هه، سرخ مو! بجنب!»

« همه جا خالی خالی بود. اهالی بر اثر ترس و احتیاط، هنوز تاریکی فرانرسیده، به خانه و کاشانه شان کشیده شده، دروازه‌ها را از پشت بسته بودند. مشاهده روشنایی ضعیف، در معدود خانه‌ای، امیدی را به خاطر می‌آورد که در حال قطع شدن است، چنان تصوری بیدار می‌شد که الان یا اندکی بعد، خاموش خواهد شد، در طول خیابان، در آن سو و این سو، در هر قدم، سیمای رقّت بار منازل و دخمه‌های ویرانه و محلّات خرابه چشم را به درد می‌آورد و قلب را می‌گداخت. در اطراف گورستان در معنای واقعی، سکوت مرگ، همه جا را فرا گرفته بود. دلم پر از حسرت و افسوس بود.

درشکه ایستاد، پیاده شدیم. به سوی دخمه‌ای که با مزار پرطمطراق میلیونر معروف شمسی اسدالله‌اوف، خیلی فاصله داشت روانه شدیم. مرده‌های بی‌صاحبی را که از کوچه‌ها جمع‌آوری کرده می‌آوردند، در این دخمه نگهداری می‌کردند.

عمر فایق فانوس به دست در جلو، من هم پشت سر او وارد دخمه ویرانه شدیم. پارچه برزنت را بلند کرده، فانوس را نزدیک برده و جنازه را به من نشان داد. سریع خم شده، سعی کردم به صورتش نگاه کنم. سر نداشت، جسد، بی‌سر بود. گردن سرخ و دراز، از ته درآمده بود. یکّه خوردم. گفتم: «‌من شخصی را که سر ندارد چگونه می‌توانم بشناسم...» کم مانده بود که غش کنم. آن بیچاره هم حتماً نمی‌دانست که مرده سر ندارد (شاید هم می دانست). در زیر شلوار و پیراهن سفیدی که در تن مرده بود، خون خشک شده و مانده بود.

« نمی‌شناسم، عمر فایق افندی» تکرار کردم. چشمانم بر روی جسد بی‌سر و نیمه عریان میّت مانده بود. ناگهان یادم آمده گفم: «‌ بایستید، در دست راستش علامتی هست». دستش را در دستم گرفتم. دستش تکّه تکّه جای زخم خنجر بود، در انگشت شست دست راستش، جای بخیه بود، ناخنش هم دو شاخه جوش خورده بود. در آن زمان که کاپیتان بود، در معرض طوفان قرار می‌گیرد. هنگام پایین رفتن به موتورخانه، انگشت شستش صدمه دیده و خیلی وقت، باندپیچی شده مانده بود. آن هم یادم افتاد که در محل اتّصال گردن با تنش، یک خال درشت سیاه قرار داشت... آن را هم پیدا کردم خودش بود...

عمر فایق، روی میّت را با پارچه برزنت پوشانده، فانوس را که بلند کرد، در آن کنار سری را دیدم. وحشت زده شدم: «‌آه! ... گفتم ... اون‌هاش، سر در آنجاست...» رفتم سر را آورده، گذاشتم در نزد جسد، رویش را پوشاندم...»

در منزلمان محشر برپا بود. مادرم خودش را می‌کشت.

فردا دوستانش که در رأسشان علی حیدرقارایف قرار داشت آمدند.

با آویزان کردن پرده در حیاط، میّت شستشو داده شد. هنگام شستن، مادر بزرگم سعادت، پرده را کنار می‌زند که نگاه کند، ناگهان چشمش به سر بریده شده می‌افتد که دایی‌ام حسن بالا آن را می‌شست، نقش زمین شده و از حال می‌رود. اندکی بعد، دچار بیماری شده و فوت می‌کند.

مجلس عزا برپا شد در هفتم آوریل، مراسم دفن برگزار گردید.

افراد زیادی شرکت کرده بودند. کارگران و کارکنان از معادن، کارخانه‌ها و کارگاهها دسته جمعی می‌آمدند. تعداد دریانوردان هر چه بیشتر بودند. از صبح آمده بودند. در کشتی‌ها، معدن‌ها، راه‌آهن، ایستگاه‌های آتش نشانی، تعمیرگاههای کشتی و کارخانه‌ها آژیرهای ماتم به همدیگر مخلوط شده بودند.

دو ارکستر، آهنگ‌های محزون وغم‌آگین می‌نواختند. دریانوردان همصدا شده، ترانه‌های انقلابی می‌خواندند.

تابوت را بلند کرده، از خیابان سپاسسکی (قاسم اسماعیل اوف) به طرف قبرستان روانه شدند. این خیابان، مستقیم به روبروی پارلمان در می‌آمد. اهالی تابوت را روی دوششان می‌بردند.

به روبروی ساختمان پارلمان که رسیدند درنگ کردند. میتینگ عزا را علی حیدرقارایف گشود. از دریانوردان، دو کاپیتان و از اعضای فرقه کمونیست پیر شمس‌الدین موسی خانوف صحبت کردند. علی حیدرقارایف، در سخنرانی آتشین خود با خشم اظهار داشت: «‌ای جلّادان، آدمکش‌ها، شما خیال کردید که با بریدن سر علی بایراموف، خواهید توانست حاکمیّت را در دستانتان نگهدارید، چرخ تاریخ را به عقب برگردانید، نه خیر، این ممکن نخواهد شد، خیال کرده‌اید».

تابوت را برداشته، به مسجد تازه‌پیر بردند. مردم سیل‌وار سرازیر می‌شدند، به طوری که کوچه‌ها تنگ می‌نمودند. در حیاط مسجد نیز میتینگ برپا شد. یک نفر کارگر با لباس سیاه آغشته به نفت، فریاد زنان، با اشاره دست به تابوت، خطاب به اجتماع مردم گفت: «‌جماعت می‌بینید که! ثروتمندان، پولداران به کسان فقرا و ناداران چه کیفری می‌دهند. امروز برای فقرا روز عزاست. کسانی که از قانون و عدالت صحبت می‌کنند، سر تلاشگران راه حق را بریده، در خونشان غرق می‌کنند».

ناگهان یک روحانی عمامه سیاه بر سر که سر تا پا لباس عزا به تن داشت، از ایوان مناره با سخنان غم‌آگین فریاد برآورد: «‌قتل حسین در کربلا! ... لعنت بر شمر! ... لعنت بر یزید! ... لعنت بر کشندگان علی!»

 گویی زمین و آسمان به لرزه درآمد. جماعت به حرکت درآمده. خروش‌ها برخاست. یکی فریاد برآورد: «‌ هزاران لعنت!» صداهای خروشان به چشم‌انداز دریای طوفانی می‌ماند.

تصویر و تصوّر کردن غم‌انگیزی منظره و تا چه اندازه خوفناک بودنش ممکن نبود. نه یک نفر پلیس و نه یک نفر ژاندارم به چشم نمی‌خورد.

سران گروهها با مشاهده خشم و نفرت مردم، سریع تابوت را برداشته، به سوی گورستان روانه شدند. در آنجا هم میتینگ شروع شد. فرمانداری با بسیج مأموران پلیس می‌خواهد میتینگ را به هم زده، سخنرانان و فعّالان را دستگیر کند، ولی وزیر کار « اصلان بیگ صفی کوردیسکی» مانع می‌شود.

در صفحات مطبوعات، شرح احوال، فعالیت‌های انقلابی و فاجعه علی بایراموف به طور مشروح نوشته شده بود. محاکمه قاتلانش در اوایل ماه مه 1920 آغاز شد. در صندلی‌های متّهمان، 20 متّهم از پاسبان گرفته تا قوچی، کلانتر و ژنرال نشسته بودند. از 69 شاهد بازجویی شد، البته کسانی هم بودند که گریخته و در رفتند.

آگاهی‌های چند

نریمان نریمانوف در ژوئیه 1919 از هشترخان به نصیب‌بیگ یوسف بیگلی نخست‌وزیر حکومت مساوات نوشت: « به خاطر سیاست‌هایتان باید در دادگاه کارگران و روستاییان مسلمان قفقاز جنوبی پاسخگو باشید، ایّام دهشتناک نزدیک می‌شود...»

 

 

پی‌نوشت : ــــــــــ

1. بنای سکودار در ایچری شهر، در ورودی درب قوشاقالا، محل زندانی شدن مأموران مسئول.

2. گورستان چمبره کندی هم اکنون به « شهید لر مزاری» (مزار شهدا) معروف است.

 

 

+ نادر موثقی ; ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱٤
    پيام هاي ديگران ()