تبریز باکو
|
||
ایران شمالی ، حرکتی در راستای همگرایی
· اکبر جعفری
مدیر مسوول هفته نامه چشمه اردبیل و مدرس تاریخ
نزدیک به دویست سال پیش، قسمتی از شمال کشور ما به زور تفنگ و سرنیزه و به واسطة تحمیل دو قرارداد ننگین گلستان و ترکمانچای بر دولت وقت ایران، به اشغال روسیه درآمد، این محدودة اشغال شده از خاک ایران، «ایران شمالی» است. در جای جای این سرزمین نشانههای پیدا و پنهانی از ایران و هویت ایرانی ثبت و ضبط است، از تفلیس تا بادکوبه و از ایروان تا نخجوان. اما اغلب در رسانهها و مطبوعات و درمیان فرهیختگان، سرزمینی که ایران شمالی نامیده میشود، مناطق مسلمان نشین قفقاز جنوبی و یا منطقهای است که در قدیم « اران » یا « ولایتهای شیروان و مغان » خوانده میشد. زیرا این منطقه که بعد از سال 1918 (1297 شمسی ) و توسط یک حکومت موقت پان ترکیستی «جمهوری آذربایجان» خوانده شد، وجوه اشتراکش از جهات مختلف با ایران بسیار بیشتر از مناطق ارمنی نشین یا گرجی نشین در قفقاز جنوبی است. پیشینة تاریخی و دین و مذهب مردم ایران شمالی با ملت ایران یکی است. ایران شمالی، یکی از کانونهای دیرین شعر و ادب فارسی، و خاستگاه شاعران و نویسندگان بزرگی مانند نظامی گنجوی و خاقانی شیروانی و عباسقلی قدسی و ... است. در جای جای شهرهایی مانند باکو، گنجه ، نخجوان ، نمادها و نشانههای شیعی و ایرانی به چشم میخورد. از مسجد جامع در باکو تا مسجد شاه عباس در گنجه، نشانههای روشن هویت شیعی و ایرانی آشکار است. اگر چه طی دویست سال گذشته، در مناطق آذری نشین قفقاز جنوبی، مبارزة بیامانی با زبان فارسی توسط روسیه انجام شده تا پیوندهای معنوی مسلمانان آذری با ایران گسسته شود، با این حال، زبان آذری که اکنون زبان رسمی در ایران شمالی است، به عاملی برای پیوند میان مسلمانان آذری قفقاز جنوبی با ایران تبدیل شده است، چرا که میلیونها ایرانی نیز آذری هستند و بیش از دیگر ایرانیان، برای تلاش در مسیر وحدت آذریهای جدا شده با ایران اشتیاق دارند. به طور کلی میتوان گفت که به جز مرز جغرافیایی ، هیچ عامل جداکنندة دیگری ( مانند دین، مذهب ، فرهنگ، آداب و رسوم، تاریخ ، زبان ) میان مسلمانان آذری ساکن در منطقة شمال ارس (ایران شمالی) با ایران وجود ندارد. با تکیه بر همین عوامل و علل وحدت بخش است که میتوان مناطق آذری نشین شمال ارس یا جمهوری آذربایجان کنونی را « ایران شمالی » نامید.
در جهان امروز ملتها و دولتها به سوی همگرایی یا واگرایی کشیده میشوند. ملتهایی که دارای تمدن غنی و مشترک هستند، به سمت همگرایی حرکت میکنند، اتحادیه اروپا نمونهای موفق از سیاست همگرایی است ، طی سالهای گذشته تعدادی از کشورهای اسلامی نیز برای در مسیر همگرایی به ایجاد نهادهایی مانند «اکو» دست زدهاند. « آ، سه ، آن » نیز اسم اتحادیه کشورهای جنوب شرق آسیاست. تشکیل « آ، سه ، آن » حرکتی دیگر در راستای همگرایی میان کشورهاست. نجم الدین اربکان، اسلامگرای معروف ترکیه پس از به قدرت رسیدن، طرحهای مختلفی در این زمینه ارایه کرد که از جملة اینها پول واحد کشورهای اسلامی است... عبارت « ایران شمالی » و انتشار مجلة ایران شمالی نیز اقدامی فرهنگی در راستای همگرایی دوبارة ملت واحدی است که قرنها در یک سرزمین و در پهنة یک فرهنگ و یک تمدن به نام فرهنگ و تمدن اسلامی ـ ایرانی و در یک جغرافیای مشترک مذهبی (تشیع) زیستهاند، اما قریب دویست سال پیش، با تجاوز روسیه به خاک ایران و پس از سالها جنگ و تحمیل عهدنامههایی شوم، گروهی از این ملت واحد را از میهن و ملت مادر جدا کردهاند. هر چند که آنها امروز دارای نظام سیاسی متفاوتی با نظام سیاسی ایران میباشند اما نظام تاریخی، دینی و مذهبی، فرهنگی و به طور کلی نظام هویّتی یکسانی با ملت ایران دارند. عبارت « ایران شمالی » به معنای نفی یک کشور کوچک که در اراضی قفقازی ایران و در همسایگی ما سر بر آورده نمیباشد، « ایران شمالی » پیوند دهندة قلبها و پلی میان مسلمانان و شیعیان قفقاز جنوبی با ملت ایران است، اگر چه دولتهای ایران طی دویست سال گذشته، اقدام مؤثری برای الحاق ایران شمالی به ایران انجام ندادهاند ، اما هرگاه سایة حکومتهای آهنین و استبدادی از سر مردم مسلمان ایران شمالی کنار رفته ، آنها برای پیوستن به ایران جانفشانی کردهاند. در سال 1918 (1297 شمسی ) هنگامی که حکومت تزاریسم پایان یافت، و حکومتی موقت با حمایت انگلیس و ترکیه در ایران شمالی تشکیل شد، وقتی هیأتی از سوی دولت ایران برای پیریزی روابط روانة باکو شد ، بسیاری از دولتمردان باکو و چهرههای متنفذ ایران شمالی، پیشنهاد کردند که ایران شمالی به صورت کنفدراسیون در ترکیب ایران قرار گیرد. در طی جنگ جهانی اول ، سران نخجوان با امضای توماری از دولت ایران تقاضا کردند که نخجوان به ایران ملحق شود. هنگامی که در سال 1991 شوروی فرو پاشید، و حتی پیش از فروپاشی شوروی، حرکت گستردهای از سوی اهالی نخجوان برای پیوستن به ایران صورت گرفت. در همین زمان، تالشهای ساکن در جنوب ایران شمالی، برای پیوستن به ایران تلاش کردند، اما متأسفانه پاسخ شایستهای دریافت نکردند و ناچار پرچم استقلال برافراشته و « جمهوری مستقل تالش ـ مغان » را تشکیل دادند... همة اینها حاکی از آن است که « ایران شمالی » پارهای از ایران است ، ایرانی که نظامی گنجوی آن را « قلب زمین » میداند :
همه عالم تن است و ایران ، دل
نیست گوینده زین قیاس خجل
چونکه ایران دل زمین باشد
دل ز تن به بود ، یقین باشد
از مسکو دستور رسیده بود که نگویید ادبیات ایران...
گفتگو با دکتر قابیل جمال اف
جمال زاده باکو
چندی است که همایشهای ایرانشناسی و ایرانشناسان در تهران برگزار میشود، اگر چه این همایشها، آنگونه که باید و شاید گسترده و ژرف برگزار نشده است، اما همین که ایرانشناسان و ایراندوستانی از مناطق و کشورهای دیگر در چنین همایشها فراهم میآیند و با همدیگر، با ایرانیها و آثار علمی، ادبی و تحقیقی همدیگر آشنا میشوند، خود دستاورد چشمگیری است. حضور دانشمندان و نویسندگانی از 17 شهر قفقاز به ویژه منطقة ایران شمالی در همایشهای ایرانشناسی و دیگر محافل علمی ایران، بیانگر پیوندهای جاودانه این سرزمینها با میهن مادری است، خاصه اینکه به رغم گذشت سالها و سالها از اشغالگری روسیه و عهدنامههای ننگین گلستان و ترکمانچای، هنوز دلهای آنان در هوای ایران است و این مصرع «نظامی» را بر زبان میرانند که: «همه عالم تن است و ایران دل...»
دکتر قابیل جمالاف که خود را «جمالزاده» معرفی میکند، میهمان همایش ایرانشناسی بود که گفتگوی زیر با ایشان انجام شده است. ابتدا خود را معرفی میکند:
■■■
■ من در سال 1355 (1976 میلادی) از دانشگاه خاورشناسی باکو فارغ التحصیل شدم و بعد از آن مقرر کردند که در سفارت اتحاد جماهیر شوروی در ایران به عنوان مترجم زبان فارسی مشغول به کار شوم. من باید بگویم که تاریخ ایران، فرهنگ ایران و ادبیات فارسی برای مردم کشور ما اهمیت و ارزش خاصی دارد؛ چرا؟ ببینید، اگر شما تاریخ ادبیات فارسی و تاریخ ایران زمین را ورق بزنید، میبینید که شاعران بزرگ و کلاسیک شناخته شده در قفقاز جنوبی و مناطقی مانند باکو، گنجه، شروان و... به زبان فارسی شعر گفتهاند و شاهکارهایی خلق کردهاند و به همین جهت نمیتوانید ادبیات فارسی را بدون آنها تصور بکنید؛ مثلاً خاقانی شروانی که به فارسی شعر گفته، شاهکارهای فرهنگ جهانی را به وجود آورده است؛ مثلاً در آن دوره جملهای گفته که به تمام ملل مشرق زمین درس میآموزد:
هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان
ایوان مداین را آیینه عبرت دان
ما بایست با بصیرت و درک فرهنگ مشرق زمین بتوانیم به تاریخ و ادبیات خودمان نگاه کنیم. ادبیات ایران را نمیتوان بدون نظامی گنجوی در نظر گرفت که برای اولین بار در ادبیات شرق «خمسه» را سرود و تمام آثارش به زبان فارسی است و همه ملل خمسه را میآموختند و در آینده هم خواهند آموخت. چه نظریات اخلاقی، منطقی و فلسفی و زیباشناسی که در خمسه نظامی گفته نشده است. از طرف دیگر خمسه نظامی یک تاریخ است؛ یعنی او میگوید که بر سر ملل مشرق زمین چه اتفاقی افتاده است. بعد از او هم «عمادالدین نسیمی» که اگر به آثار ادبیاش بنگریم، میبینیم که او هم چه فیلسوف بزرگی بود، اشعار ماندگاری به زبانهای فارسی وترکی دارد. او یک جا در اشعار ترکیاش میگوید:
منده سیغار ایکی جهان، من بو جهانه سیغمازام
یعنی «در کالبد ما دو جهان میگنجد: آخرت و دنیا؛ ولی من خود در این جهان نمیگنجم» او تمام خوانندگان آثارش را دعوت میکند که «خود» را درک کنند. وقتی فرد خودش را درک کرد، دیگر در این جهان نمیگنجد و به حق تعالی میرسد. متأسفانه در دوره شوروی این گفته نسیمی را نمیپذیرفتند و میگفتند؛ او شاعری است که تصوف و عرفان را تبلیغ میکند و شاعر عرفانی است آنها عرفان را درک نمیکردند و نگاه منفی به آن داشتند. ولی اگر با جهانبینی درست نگاه کنیم، میبینیم که نسیمی هم مثل فریدالدین عطار به جهان با چشمی دیگر مینگریست و میخواست که انسان خودش را درک کند، انسان برای امروز و برای این دنیا زندگی نمیکند، بلکه برای آخرت زندگی میکند و باید خود را درک کند و به حق تعالی برسد. این میشود فلسفه انسانی.
بله، شاعران بزرگی مانند نظامی گنجوی و خاقانی شروانی به زبان فارسی شعر گفتهاند و قلههای ادبیات و شعر ما و ایران هستند، ترجمة اشعار این بزرگان به زبان آذری در باکو منتشر شده است و متأسفانه مردم ما نمیتوانند، اشعاری را که آن بزرگان سرودهاند، بخوانند و ترجمهها را میخوانند...
■ اهمیت برگزاری همایشهای ایرانشناسی را چگونه میبینید؟
ایران شناسی برای آذربایجان شناسی خیلی مهم است. ما فرهنگ و تاریخ و ادبیات خودمان را در اینجا میآموزیم و به دیگران هم میگوییم که این تاریخ و فرهنگ غنی را بیاموزند. هر چه دولتهای بزرگ بیایند و بروند و تبلیغات کنند، نمیتوانند این محبت و پیوستگی و همبستگی را که بین ما و ایران هست، از دستمان بگیرند.
■ نگاه مردم ایران شمالی به مردم، تاریخ و فرهنگ ایران چگونه است؟
وقتی که شما در مورد تاریخ، ادبیات و فرهنگ ایران صحبت میکنید، نباید فراموش کنید که تاریخ و فرهنگ و ادبیات ایران از آنِ مردم جمهوری آذربایجان(ایران شمالی) نیز هست. درست است که در حال حاضر عده زیادی میخواهند بر مناسبات ما و ایران سایه بیفکنند و متأسفانه دسیسههایی نیز در کار است که میخواهند، روابط ما را هم بزنند؛ ولی مردم ما را نمیشود از مردم ایران جدا ساخت و خواسته شیطانی آنها که میخواهند میان مردم ایران و ما دشمنی به وجود آورند، به واقعیت نخواهد پیوست. برای اینکه این فرهنگ ماست، این تاریخ ماست و این کشور سابقاً مشترک ماست که بینمان پیوند برقرار میکند. حالا ما در قرن 21 زندگی میکنیم و کشور ما بعد از 200 سال از روسیه استقلال پیدا کرده و به خواست مردم، این پیوند و همبستگی و مناسبات صمیمانه با ایران پایدار خواهد بود و هیچ دسیسهای موفق نخواهد شد. شما از دوره هخامنشیان بگیرید تا اشکانیان و ساسانیان و همین طور پس از اسلام، تا برسیم به دوره قاجاریه، میبینیم که ما تاریخ مشترکی داشتهایم. در دوره صفویه هم کشور ما جزیی از ایران بود و ما همه یکی بودیم؛ اما پس از آنکه روسیه قدرت نظامی و سیاسی یافت، ما را از ایران جدا کرد و سرزمین ما را تحت اشغال خود قرار داد. ما حالا خیلی خوشحال هستیم که در پایان قرن بیستم و آغاز قرن بیست و یکم از روسیه استقلال پیدا کردهایم. و اما نگاه مردم ما به ایران، نگاه خوبی است و هیچ وقت مردم ما را از درد و الم مردم ایران و از شادی و روزهای خوش ایران نمیتوان جدا کرد؛ آنها با هم در راه ترقی، در راه مشروطه و در راه آزادی مبارزه کردند؛ ولی بعد از آنکه انقلاب اکتبر در روسیه پیروز شد، روسیه سیاست اشغالی خود را در قفقاز جنوبی و آسیای مرکزی ادامه داد. امروز دیگر برای همه معلوم است، با اینکه ادعا میشد این جمهوریها(جمهوریهای داخل شوروی) مستقل هستند، در حقیقت هیچ از استقلال خبری نبود، برای اینکه تمام سیاستهای خارجی و داخلی 14 جمهوری، غیر از روسیه فدراتیو، در پایتخت روسیه متمرکز شده بود و سیاستهای آنها تحت نظر دولت روسیه و حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی طرحریزی میشد.
■ وضعیت ایران شناسی درباکو و دیگر مناطق خطه زندگی شما به چه صورتی است؟
ایرانشناسی در کشور ما مسأله مهمی است. خدا بیامرزد استاد ارجمند من «مبارز علیزاده» را وقتی که درس تاریخ ادبیات فارسی را میداد، توضیحاً بگویم که آن موقع نمیگفتند «تاریخ ادبیات ایران»؛ از مسکو این طور دستور رسیده بود که باید میگفتند؛ تاریخ ادبیات فارس و تاریخ ادبیات تاجیک! و نه «ادبیات ایران»؟! این هم سیاستی بود تا بگویند که بین ادبیات ایران و تاجیکستان و ما ارتباطی نیست!، یک سیاست جداافکنی. بله، استادم میگفتند: «فیلسوفان و ادیبان هرچه میگویند و هر چه گفتهاند و هر چه خواهند گفت، مدتها پیش، همه اینها در ادبیات فارسی گفته شده است. و این حرف درستی است و هنوز هم پس از سالها این سخن در گوشم طنین میافکند. ما وقتی که دیوان شعرای کلاسیک و شاعران فارسیگوی (مانند نظامی، خاقانی، حافظ و...) را بررسی میکنیم، میبینیم که واقعاً در همه عرصههای علمی که امروز مطرح است، صحبت کردهاند.
■ چه احساسی به شما دست میدهد وقتی این شعر حکیم نظامی را میشنوید که:
نیست گوینده زین قیاس خجل
چون که ایران دل زمین باشد
احساس افتخار به من دست میدهد. من افتخار دارم که این عبارت را شاعر بزرگ، حکیم شیخ نظامی گنجوی گفته است؛ این افتخار همه ماست و ایران با فرهنگ و تاریخ و ادبیات و مدنیت (ما به فرهنگ، مدنیت میگوییم) با مدنیت خودش باید به جهان ثابت بکند که ایران مرکز تمدن است. ما واقعاً در عصری قرار گرفتهایم که به ما حملهها زیاد است و به قول خود اروپاییها «اروپای وحشی» حمله میکند. البته من برای ملل اروپایی احترام قایلم و هیچ زمان نمیتوانم به مردم اروپا حرفی بزنم که از من رنجه شوند؛ ولی به قول خود اروپاییها که میگویند، «اروپای وحشی» به ما حمله میکنند. آرزوی من این است که ایران در برابر این حملهها ایستادگی بکند. و ما مردم مشرق زمین. چه افغان باشیم، چه تاجیک، چه آذری، و چه ترک و چه فارس و ... باید کوشش بکنیم که از این فرهنگ غنی دیرینه خودمان گلچینی درست بکنیم و به جهانیان ارایه کنیم. وظیفه انسان چیست؟ وظیفه انسان همانطور که نظامی در «خسرو شیرین» گفته، این است که: «ما نباید به خوردن و زندگی روزمره و مجلل اکتفا کنیم، بلکه اخلاقمان و انسانیتمان را درست کنیم و با آن به جهانیان بگوییم که انسان تنها برای خوردن و پوشیدن نیست، بلکه برای اهداف عالی زندگی میکند که خودش را اصلاح بکند.»
■ اگر ممکن است دربارة تاریخ ایران شناسی در باکو توضیح بفرمایید؟
تاریخ ایران شناسی در باکو خیلی قدیمی است؛ یعنی از وقتی که دانشگاه در باکو تأسیس یافته، ایرانشناسی نیز به راه افتاد و دانشکده خاورشناسی تأسیس شد. و در دانشکده خاورشناسی زبانهای فارسی، ترکی و عربی تدریس میشد، حالا هم تدریس میشود. درست است که در موقع شوروی محدودیتهایی وجود داشت و مثلاً سالیانه تنها چند نفر در دانشکده خاورشناسی قبول میکردند، ده نفر در شعبه فارسی، ده نفر در شعبه عربی و پنج، شش نفر در شعبه ترکی قبول میکردند؛ ولی حالا تعداد پذیرش دانشجویان خیلی افزایش یافته است و علی رغم اینها در بسیاری از دبیرستانهای شهرهای کوچک زبان فارسی تدریس میشود و درخود باکو دو تا دبیرستان شبانه روزی هست که در آن تمام فنون علمی به زبان فارسی تدریس میشود و در تعدادی از دانشگاهها نیز زبان فارسی تدریس میشود، دانشگاه دینی و الهیات هم داریم که آنجا نیز زبان فارسی تدریس میشود و دانشجویان هم خیلی علاقه دارند. علاوه بر این در آکادمی علوم و ایرانشناسی و انستیتو تاریخ، انستیتو ادبیات، انستیتو زبانشناسی، انستیتو شرق شناسی هم به ایرانشناسی مشغول هستند.
■ راههای رونق زبان فارسی، فرهنگ ایرانی و افزایش توجه مردم به ایرانشناسی را در چه چیزهایی میبینید؟
یکی از راهها این است که بدانیم فقط آموزش زبان فارسی در مراکز علمی ـ آموزشی باکو و شهرهای دیگر کافی نیست، هر چند ما خود مبتکر هستیم و دوست داریم زبان فارسی را یاد بگیریم. ما میگوییم میبایست علم و فرهنگ و تاریخ و ارزشهای معنوی و ملی ایران زمین را به جهانیان ارایه کنیم و در درجه اول برای آذریهای قفقاز؛ برای اینکه آذریهای قفقاز با ملت ایران زمین تاریخ مشترکی دارند، فرهنگ مشترکی دارند، دین مشترکی دارند، عادات و رسوم مشترک و حتی قیافه مشترکی دارند و آذریهای قفقاز را تا آن موقعی که آغاز به سخن نکردهاند، نمیشود از ایرانیها تشخیص داد.
■ به قول مرحوم ملک الشعرای بهار:
که زیک نسل و تباریم و ز یک اصل و گهر
بله ، شما ببینید حتی در زمان اتحاد شوروی، دبیر کل حزب کمونیست نتوانست جشن نوروز را در میان مردم ما ممنوع بکند. مردم همیشه نوروز را جشن میگرفتند. سفره هفت سین داریم؛ اما به آن «هفت لوین»( لون = رنگ، نوع) یعنی هفت نوعی که آمدن بهار را نوید میدهند، میگوییم. همان آداب و رسومی که مردم ایران از قدیم از دوران اوستا داشتند، حالا هم نگهداری میشود. در مورد مراسم سوگواری مذهبی بخصوص ایام محرم و عاشورا نیز همین طور است و فرقی میان ما و شما نیست. اجازه دهید برگردیم به سوال شما. یکی دیگر از راهها، انتقال تکنولوژی پیشرفته است و گسترش روابط اقتصادی. سیاسی فیمابین دولتهای باکو و تهران. اگر در این مسیر حرکت کنیم، میتوانیم به یکدیگر نزدیکتر شویم و چنان که در اروپای غربی میان پانزده کشور تمام موانع رسمی حذف شده، در میان ما هم حذف بشود. این نزدیکی ریشههای ما را محکمتر و قویتر میکند و دیگر دسیسهها نمیتواند مؤثر باشد.
■ به عنوان یک ایران شناس چه انتظاری از ایران دارید؟
آن انتظاری که از ایران دارم و آن انتظاری که تمام مردم ما دارند، من آن را برآورده میبینم. کمکی که ایران به آوارگان جنگی ما کرده، حالا هم نمایندگی کمیته امداد امام خمینی در کشور ما فعالیت میکند و به محرومان کمک میکند، این گویای مناسبات ما و ایران است. و نمیشود این را منکر شد. اما انتظار من از سیاستمداران و رجال دولتی ایران و خودمان این است که کوشش بکنند جلوی دسیسههای شیطانی و دستهایی را که در کارند تا مناسبات ما را به هم بزنند، بگیرند و علیه آنها مبارزه بکنند. آن وقت این فرهنگ راه خواهد یافت. شما، من و دیگران بخواهیم یا نخواهیم، این فرهنگ را خواهیم آموخت و پیشرفت خواهیم کرد. تبادل دانشجو که داریم، تبادل کتاب که داریم و باید کاری بکنیم تا دانشجویان مختلف از جمله دانشجویان هنرهای زیبا و معماری دو کشور بتوانند رفت و آمد بکنند و دانشجویان ما بیایند و آن شاهکارهای معماری را که در ایران است، ببینند که این دید و بازدید در کارشان اثر عمیقی خواهد گذاشت؛ مثلاً اگر تخت جمشید را ببینند، درک میکنند که ایران و اصلاً کشورهای مشرق زمین قرنها پیش چه شاهکارهای معماری را ایجاد کردهاند و پدران و اجدادشان چه هنری داشتند.
مکتب مینیاتوری ایران و ما هم این طور است. وقتی که ما مکتب هنری خودمان را میآموزیم، میگوییم «آذربایجان مینیاتوری مکتبی» و بعد وقتی به ایران میآییم، میبینیم همان مکتبی را که ما از آن خود میدانیم، در ایران و مکتب مینیاتور ایران میباشد. این ثابت میکند که فرهنگ ما یکی بوده، هنر ما یکی بوده، اجداد و مذهب ما هم یکی بوده. ببینید، شاه اسماعیل صفوی افتخار همه ماست ؛ چون جوان دلیری بود که تمام ایران را متمرکز ساخت و کشور را از حملههای بیگانگان مصون نگاه داشت. استادی داشتم به نام «شامل محمد بکلی» که در مورد تاریخ و حاکمیت شاه اسماعیل صفوی تحقیق میکرد، در سال 1351 (1972 میلادی) میگفت که شاه اسماعیل صفوی وقتی روی کار آمد، این سخنان را گفته و این خطبه را ایراد کرده است که: «منم جمشید، منم فریدون، منم کیخسرو» و ...
■ کارتی که به سینه زدهاید، شما را « جمالاف » معرفی میکند، اما شما خود را جمالزاده مینامید، موضوع چیست؟
این یک میراثی است که از اتحاد شوروی برای ما مانده. همان وقتها که در سال 1355 به ایران آمدم، با من شوخی میکردند، میگفتند: این ایرانی است و به من نمیگفتند «قابیل جمالاف» میگفتند: جمالزاده، حالا هم همان جمالزادهای که در سال 1355 میگفتند، ادامه دارد و من خودم را جمالزاده معرفی میکنم. من در مورد ایران شناسی تألیفات زیادی دارم، از مدرسه دینی زبان فارسی را تدریس میکردم و بیشتر مشغول تحقیقم در مورد تاریخ معاصر ایران، موقعیت سیاسی و پیشرفت اقتصادی ایران و ... مثلاً تحقیق دارم در مورد جبهه ملی در سال 1328 و 1332، موقعیت دریای خزر، ضرورت حل رژیم حقوقی این دریا، و فعالیت تخریبآمیز بانکهای خارجی در ایران و فعالیت مبلغان دینی در کشور خودمان و از این قبیل.
دوره حکومت سلسلة قاجار (1173 تا 1304 شمسی) ، یکی از تاریکترین دورههای تاریخ ایران است. در دورة حکومت قاجار، بخشهای بزرگ و مهمی از خاک ایران به اشغال بیگانگان درآمد. یکی از مهمترین علل مخالفت بزرگان علمای شیعه با حکومت قاجار، ناتوانی این حکومت در حفظ تمامیت ارضی کشور بود. پس از انعقاد عهدنامههای ننگین گلستان و ترکمانچای و اشغال شدن سرزمینهای قفقازی ایران توسط روسیه، و نفوذ شگفتآور روس و انگلیس در ایران به علت بیکفایتی حکومت، روحانیت شیعه در سطح مرجعیت به مخالفت با حکومت برخاست. قدرت مرجعیت در مخالفت با حکومت و مقابله با نفوذ بیگانگان با «فتوای تحریم تنباکو» که توسط میرزای شیرازی صادر شد، آشکارتر شد. مبارزه روحانیت در طی زمان، به انقلاب مشروطیت انجامید که رهبری آن را علما و بخصوص آیت الله العظمی ملا محمد کاظم خراسانی معروف به آخوند خراسانی (1218 ـ 1290 شمسی)، شاگرد برجسته میرزای شیرازی بر عهده داشت. با رهبری حرکتهای مردمی توسط علما و بخصوص آخوند خراسانی، مظفرالدین شاه مشروطیت را پذیرفت و مجلس شورای ملی تأسیس گردید، اما اندکی نگذشت که محمدعلی شاه با غرور و نخوت پیمان پدر را زیر پا نهاد و مجلس را به توپ بست. در این زمان، آخوند خراسانی نامهای به محمدعلی شاه نوشت، نامهای که میتوان آن را محاکمهنامة سلسلة قاجار نامید که چگونه تمامیت ارضی مملکت شیعه را پاس نداشتند. آخوند خراسانی خطاب به محمدعلی شاه نوشت:
«از بدو سلطنت قاجاریه ، صدمات فوقالطاقه به مسلمانان وارد آمده و چقدر از ممالک شیعه از حسن کفایت (!) آنان به دست کفار افتاده. قفقاز ، شیروانات، بلاد ترکمان، بحر خزر، افغانستان، بلوچستان ، بحرین، مسقط و غالب جزایر خلیج فارس و عراق عرب و ترکستان، تمام از ایران مجزا شد. دو ثلث تمام از ایران رفت و این یک ثلث باقی مانده را هم به انحای مختلف، زمامش را به دست اجانب دادند. گاهی مبالغ هنگفت قرض کرده و در ممالک کفر خرج نمودند و مملکت شیعه را به رهن کفار دادند. گاهی به دادن امتیازات منحوسه، ثروت شیعیان را به مشرکین سپردند... گاهی خزاین مدفونة ایران را به ثمن نجس (مبلغ ناچیز) به دشمنان دین سپردند. یکصد کرور بیشتر خزینه سلطنت که از عهد صفویه و نادرشاه و زندیه ذخیره بیتالمال مسلمین بود، خرج فواحش فرنگستان شد و آن همه اموال مسلمین را که به یغما میبردند، یک پولش را هم خرج اصلاح مملکت، سدّ باب احتیاج رعیّت نمودند. به حدّی شیرازه ملک و ملت را گسیختند که اجانب علناً مملکت را مورد تقسیم خود قرار داده.
این منکر دین! ای گمراه! پدرت دستور (مشروطه) را صادر کرد. اما از روزی که تو به سلطنت نشستی، همه وعدههای مشروطه را زیر پا نهادی... تو دشمن دین و خاین به مملکت هستی. من به زودی به ایران میآیم و اعلام جهاد میکنم»
از متننامه آشکار است که «حفظ تمامیت ارضی مملکت شیعه» و مقابله با نفوذ دولتهای خارجی در اندیشة آخوند خراسانی (و روحانیت شیعه) جایگاه بلندی داشت و یکی از علل مهم و اساسی مرجعیت شیعه با حکومت قاجار، ناتوانی و بیکفایتی این حکومت در حفظ تمامیت ارضی مملکت شیعه بود. آخوند در نامه به محمدعلی شاه، انزجار خود را نه فقط از شخص او، که از سلسلة قاجار نشان میدهد که چگونه دو سوم از خاک ایران را به اشغال بیگانگان دادهاند...
در آن زمان ، روس و انگلیس ، عملاً ایران را به سه منطقه (منطقة جنوب تحت اشغال انگلیس، منطقة شمال تحت اشغال روسیه، و منطقة مرکزی و کویری که نیروهای نظامی روس و انگلیس در آنجا حضور نداشتند.) تقسیم کرده بودند. هنگامی که ایران به دو بخش نفوذ روس و انگلیس تقسیم میشود، آخوند خراسانی با ارسال تلگرافی به دولتهای روس و انگلیس اعتراض شدید خود را ابراز میدارد.
انحراف مشروطیت و قبضة حکومت توسط عوامل بیگانگان و دشمنان دین و مملکت از یک سو، و حضور نیروهای بیگانه در کشور از سوی دیگر، تهدیدی بزرگ را متوجه تمامیت ارضی مملکت میکند. آخوند خراسانی که به شدّت از برباد رفتن «دو ثلث از خاک ایران» در دورة قاجار و پاره پاره شدن مملکت بزرگ شیعه ناراحت بود، گویی احساس میکند که بار دیگر تمامیت ارضی ایران در معرض مخاطره قرار گرفته است.
اینجاست که آخوندخراسانی، مرجع بزرگ جهان تشیع ، برای حفظ ایران ، دفع ستم خارجی و داخلی و مبارزه مستقیم با اشغالگران حکم جهاد میدهد، آقا نجفی قوجانی، صاحب «سیاحت شرق» که خود از یاران آخوند خراسانی بوده و در نزد ایشان حضور داشته، نوشته است: «چون روس ظلم و تعدیات جابرانه خود را از حد برد... آقای آخوند در نیمة آخر ذیحجة هزار و سیصد و بیست و نه ، عازم ایران و دفاع از روس (دفاع در مقابل روسیه) گردید.
طلاب در مسجد عمران، ناطقین به منبر میکردند و مردم را تحریض و ترغیب بر دفاع از روس و حفظ بیضة اسلامی مینمودند... آخوند تمام علما را با هم متحد ساخت در حرکت نمودن ... رؤسای عشایر با آخوند بیعت میکردند و قول میدادند که هر کدام با چند هزار تفنگچی که داشتند، حرکت نمایند. در ظرف دو روز عدد تفنگچیهای عشایر که ملتزم حرکت شدند به دویست هزار رسید و از حدود کرمانشاه، از داودخان و شیرخان و سایر خوانین تلگراف رسید که ما همه در رکاب ظفر انتساب حاضریم و تمام علمای نجف و طلاب نیز عازم به حرکت بودند...»
به راستی اگر آخوند با صدها هزار سرباز وارد میدان مبارزه با روسیه میشد، چه اتفاقی رخ میداد؟
دویست هزار سرباز فقط از اعراق در رکاب آخوند خراسانی بودند و اگر پای آخوند به ایران میرسید، صدها هزار سرباز دیگر به سپاه او میپیوستند.
بیگمان نه تنها روس از خاک ایران اخراج میشد، بلکه به احتمال زیاد، اراضی قفقازی ایران نیزکه با انعقاد عهدنامههای ننگین گلستان و ترکمانچای به اشغال روسیه درآمده بود، آزاد میشد. میتوان گفت که حرکت جهادی آخوند خراسانی، تداوم حرکتی بود که علما و روحانیت شیعه پس از عهدنامه گلستان آغاز کردند و از عباس میرزا در جنگ با روسیه و آزادسازی اراضی اشغالی حمایت کردند و با فتوای جهاد علما و حضور آنان در صف جهادگران، اراضی اشغالی آزاد گردید. اما به علت بیکفایتی حکومت قاجار و در نتیجة بازیهای سیاسی انگلیس و روس، عهدنامه ننگین دیگری به نام ترکمانچای رقم خورد...
اسناد وزارت خارجة انگلستان حاکی از آن است که در دورة انقلاب مشروطیت، دولتهای روس و انگلیس با یکدیگر توافق کردند که به منظور آرام ساختن مردم، علما را از صحنة فعالیتهای سیاسی دور کنند، از این رو دو دولت یاد شده طی یک یادداشت مشترک از آخوند خراسانی و سایر علمای عراق خواستند که فعالیت سیاسی خویش را متوقف کنند. آخوند این درخواست را نپذیرفت و پس از آن در مطبوعات انگلستان مطالبی شدیداً خصمانه علیه آخوند انتشار یافت. روسها نیز از عزم ایشان در اعلام جهاد و سفر ایشان با صدها هزار سرباز شیعة فدایی به ایران، به شدت مضطرب و نگران بودند.
آنها میدانستند که آخوند نه تنها توانایی اخراج روسها از ایران را دارد، بلکه قادر است سرزمینهای قفقازی ایران را نیز آزاد سازد و ....
مرحوم آقا نجفی قوچانی مینویسد: « پنجاه هزار قشون و رجال عثمانی و سفرای دول تماماً حاضر بودند برای تماشا (تماشای شکوه و عظمت حرکت آخوند و صدها هزار سرباز داوطلب شیعه). قوت و شوکت اسلام (را) آن وقت فهمیدم، و سفیر روس ترسان و لرزان بود.»
آقا نجفی که خود شاهد ماجرا بوده ، مینویسد: «آقای آخوند مقرر داشتند که فردا میرویم به مسجد سهله. توسلی به جا میآوریم ، پس از آن حرکت مینماییم... آقای آخوند در آن شب به واسطة کثرت زوار عربی نتوانست در رواق برود و نماز بخواند، در همان بیرونی منزل مشغول به نماز گردید و ماها هم اقتدا نمودیم. بعد از نماز متفرق شدیم، من آمدم به منزل...
صبح قبل از آفتاب رو به دروازه کوفه رفتیم (برای رفتن به کربلا)، سیدعربی از رفقا پرسید: کجا؟ ، گفتم ... کربلا؛ گفت: من شنیدهام آقای آخوند ناخوش است، نمیتواند حرکت کند.
گفتم: دروغ است، دیشب صحیح و سالم بود. گفت: بلکه میگویند مرده.
گفتم: خدا دهنشان را بشکند. این چه فایده دارد که نیم ساعت دیگر کذب این حرف آشکار شود.
او از من گذشت و من رو به دروازه رفتم. نهایت از کوچهای رفتم که منزل آخوند سر راه بود. به در منزل که رسیدم. شنیدم صدای گریه از منزل بلند است...
راستی راستی آخوند مرده ... احرار یتیم شدند. خاک بر سر شدند... آخوند کجا رفت...
عصر برگشتم به خانه . با چشم گریان ... اهل بیت گفتند؛ با اشک ریزان مگر تو نمیروی؟ گفتم، آخوند تنها رفت، هیچکس را نبرد، قابل نبودیم، آدم نبودیم. الان برو، تمام نجف ببین هیچ نقطهای بیگریه و زاری میبینی ؟ بیسوز و گداز میبینی؟ مرد گریه میکند، زن گریه میکند، ... زمین گریه میکند، آسمان گریه میکند...
در ربیع دوم 1330 خبر آمد که روس ... بقعة مطهرة حضرت رضا(ع) را به توپ بستند و با اسب وسگهای خود وارد صحن و رواق شدند...»
محققان نوشتهاند که آخوند خراسانی را جاسوسان انگلیسی و روسی مسموم کردند و بدین گونه رهبری بزرگ از رهبران شیعه، در مقابله با دولتهای استعماری روس و انگلیس و در تلاش برای حفظ مملکت شیعه به شهادت رسید...
آخوند خراسانی، و بعد از وی صدها و هزاران عالم شیعه در عراق، ایران شمالی (سرزمینهای قفقازی ایران)، ایران و ... به شهادت رسیدند. بدون رهبری و مجاهدت علمای شیعه ، آزادی عراق از چنگ انگلیس، شکلگیری نهضت مشروطیت، ملی شدن صنعت نفت در ایران، پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل حکومت اسلامی در ایران ممکن نبود. در طول تاریخ شیعه و ایران، علما همواره رهبری جریانها و حرکتهای ضد اشغالگری و آزادیبخش را برعهده داشتهاند. از این روست که روسها، پس از اشغال سرزمینهای قفقازی ایران، بیدرنگ به کشتار و تبعید علما دست زدند و در نخستین ایام تجاوز به اراضی ایران و اشغال شهر گنجه، علما و سادات را در مسجدی جمع کرده و همه آنها را کشتند ... بعد از سرنگونی نظام تزاری و برپایی نظام کمونیستی نیز نخستین اقدام کمونیستها، قتل عام و بازداشت و تبعید علمای ایران شمالی بود که در جریان آن صدها تن از علمای شیعه به شهادت رسیدند. نظام کمونیستی روسیه، حوزههای علمیه را برچید و مساجد را تعطیل، و آموزش قرآن و معارف اسلامی را ممنوع کرد. کمونیستها میدانستند که با وجود علما و حوزههای علمیه، تداوم اشغال اراضی قفقازی ایران که عمدتاً شیعهنشین میباشد، به آسانی میسر نخواهد بود.
پس از فروپاشی شوروی، که آشفتگی سیاسی بر ایران شمالی حاکم بود و کشمکش بین قدرت طلبان و حاکمیت جویان به شدت ادامه داشت، مساجد بازگشایی و حوزههای علمیه در سراسر ایران شمالی از نخجوان تا باکو و گنجه دایر شد. اما در پی استیلای خاندان علیاف و به دستور حیدرعلیاف حوزههای علمیه دوباره تعطیل گردید. آموزش قرآن در مساجد ممنوع شد. جوانانی که برای آموزش علوم اسلامی به حوزه علمیه قم رهسپار میشدند. تحت تعقیب و فشار قرار گرفتند. فعالان حرکت اسلامی زندانی شده و برخی از آنها به شهادت رسیدند... و اکنون، الهامعلیاف (رییس گروه حاکم بر ایران شمالی) پخش اذان از مساجد را نیز ممنوع کرده است!...
آری، هنگامی که ظالمان بر مردم مسلط میشوند، اینگونه رفتار میکنند. چه کسی میتواند باور کند که در ایران شمالی که پارهای از مملکت شیعة ایران است، پخش اذان از مساجد ممنوع شده است؟ و در مدارس دولتی، آموزش شطرنج و تخته نرد آزاد است. اما آموزش قرآن کریم ممنوع!...
با این حال ، به نظر میرسد، اینگونه اقدامات نمیتواند روند آزادی ایران شمالی و الحاق دوبارة آن به مملکت شیعه را دچار سکون سازد. چرا که حرکت آزادیبخش ایران شمالی که یک حرکت تاریخی و مردمی است، از حمایت علمای بیدار و پیشتاز شیعه برخوردار است. در آغاز دور دوم جنگهای ایران ـ روس که به فرماندهی عباس میرزا برای آزادی سرزمینهای تحت اشغال روس، آغاز شد، عموم علما از آیت الله کاشف الغطاء تا آیت الله مجاهد فتوای جهاد دادند... پس از فروپاشی شوروی نیز علمای بیدار شیعه در ایران همواره توجه خاصی نسبت به شیعیان ایران شمالی و عموم شیعیان قفقاز داشته و همواره نسبت به رژیم باکو معترض بودهاند. چنانکه وقتی در دورة حاکمیت حیدرعلی اف و تدوین قانون اساسی ضداسلامی برای ایران شمالی، از معرفی «اسلام» به عنوان «دین رسمی» در این قانون فرمایشی خودداری کردند، علما و حوزههای علمیه تبریز و اردبیل و ... به اعتراض برخاستند... یا در موارد دیگری مانند دستگیری و شکنجه فعالان حزب اسلامی در باکو، تخریب مسجد «کؤهنه گونشلی» ، تعطیلی مسجد جمعة باکو و تعطیلی حوزههای علمیه در ایران شمالی، علمای شیعه در ایران واکنش نشان دادند. سال گذشته نیز هنگامی که نشریة غربگرای «صنعت» در باکو، مقالهای اهانتآمیز نسبت به پیامبر اسلام را منتشر کرد. حرکت گستردهای در ایران بخصوص در مناطق آذربایجان وتهران علیه رژیم باکو شکل گرفت که رهبری این حرکت نیز با روحانیت بود.
حرکت امروز روحانیت بیدار شیعه بخصوص علمای آذربایجان در حمایت از شیعیان مظلوم قفقاز و ایران شمالی، رهبری معنوی حرکت آزادیبخش ایران شمالی و مقابله با سیاستها و اقدامات ضد اسلامی رژیم باکو، حرکتی در امتداد حرکت بزرگانی چون میرزای شیرازی، آخوند خراسانی و امام خمینی است و ریشه در تاریخ حرکتهای آزادیبخش روحانیت شیعه دارد و تردیدی نیست که رهبری مستمر علمای شیعه میتواند به آزادی ایران شمالی و پیوستن دوبارة آن به مملکت شیعه و قلمرو حاکمیت دولت شیعی منجر شود. هنگامی که شاه اسماعیل صفوی دولت فراگیر شیعی و دولت وحدت ملی را در ایران تشکیل داد، نخستین اقدام وی آزادسازی شیروانات و ایران شمالی بود...
دورة دوم جنگهای ایران و روس (1241 ـ 1243) ،
عهدنامه ننگین ترکمانچای و اشغال همه
سرزمینهای قفقازی ایران توسط روسیه
دکتر عباس اقبالی
معاهدة گلستان در باب تشخیص خطّ سرحدّی بین ایران و روسیّه مبهم بود، به این معنی که امضاکنندگان فقط قید کرده بودند که هر چه را که روسها تا تاریخ امضای معاهده به تصرّف گرفتهاند مالک باشند و این جمله تکلیف بسیاری از اراضی سرحدّی را که مرتع احشام ایلات اطراف بود واضحاً معین نکرده بود.
در نزدیکی ایروان و حدود دریاچة گوگچه قسمتی از اراضی سرحدّی بود که مرتع ایلات رعیّت ایران به شمار میرفت، ولی روسها ادّعای ملکیّت آنها را داشتند.
همین گونه اختلافات در سرحدّات آذربایجان نیز بین مأمورین ایرانی و روسی پیوسته بروز میکرد
تجاوزات مکرر روسها و نقض معاهدة گلستان از جانب دولت روسیه حاکی از آن بود که روسها باز هم درصدد اشغال بخشهایی دیگر از خاک ایران و یا حمله مجدد به خاک ایران هستند، موضوع به اطّلاع فتحعلی شاه رسانده شد و شاه تصمیم به جنگ گرفت. که با تشویق مردم و علما نیز روبرو شد. هدف شاه، مردم و علما از اقدام به جنگ، بازپسگیری ولایات اشغال شده و رفع یک تحقیر و شکست بزرگ تاریخی بود. و این امور مقارن شد با رسیدن عریضهها و تظلّمات پیدرپی که از مسلمین قفقازیه از ظلم روسها به دربار ایران میرسید و کمکم اذهان عامّه و علمای دین را برای تجدید جنگ حاضر میکرد، از سویی برای دولت و ملت ایران بسیار خفتبار بود که مناطق وسیعی از خاک کشور در اشغال روسیه بماند. شاه به قصد پس گرفتن ولایات از دست رفته و علمای تهران به عزم جهاد برای جنگ حاضر شده بودند، ولی عباس میرزا با تجاربی که از جنگهای دورة اول داشت، در آن موقعیت زیاد به این اقدام مایل نبود. او احساس میکرد که هنوز از یک ارتش مجهز برخوردار نیست. با این حال نسبت به جنگ با روسها با میل نبود.
اتفاقاً روسها هم به علت فوت آلکساندر اول و جوش و خروشی که در ایرانیها مشاهده میکردند، از دادن بهانهای به دست ایران برای تجدید جنگ احتراز میکردند، به همین نیّت برای حلّ اختلافات سفیری به تهران فرستادند و عباس میرزا هم مأموری را برای همین کار به تفلیس پیش یرملوف روانه داشت و خود اونیز به سرحدّ طالش رفت و در آنجا بایرملوف (فرماندار روسی قفقاز) ملاقات کرد. با این حال روسها نه تنها حاضر به دادن یک وجب از اراضی اشغالی نبودند، بلکه تجاوزات تازهای نیز بروز میدادند. از سویی تظاهر به صلحخواهی داشتند، اما در عمل هر روز تجاوز تازهای به خاک ایران صورت میدادند و از اینجا بود که عباس میرزا نیز به جنگ مصمم شد.
فتوحات سپاه ایران
فتحعلی شاه عباس میرزا را به فرماندهی کل سپاه مأمور نبرد با روس کرد و به خوانین محلّی و رؤسای مسلمین مناطق اشغال شدة ایران در قفقاز نیز دستور داد که از هر طرف به او کمک نمایند.
در مرحلة اول سپاهیان ایران به یاری مسلمین ولایات اشغال شده توسط روسها، به فتوحات سریعی توفیق یافتند، به این معنی که از سه طرف متصرّفات روسیه را در قفقاز مورد حمله قرار دادند: یکی از جانب ایروان و دریاچة گوگچه، یکی از جانب قراباغ و قسمت مرکزی، دیگر از سمت طالش. در جبهة طالش حسنخان طالشی به یاری سپاهیانی که عباسمیرزا به او داد، روسها را از طالش و موقان خارج کرد و در نهم محرّم 1242 بندر لنکران و پس از آن سالیان را گرفت. مردم باکو هم بر اثر این فتوحات بر روسها شوریدند و ایشان را از آنجا راندند و مردم شکّی و شروان نیز بر همین طریق رفتند. در داغستان هم مسلمین به قتل عام روسها دست زدند و در این طرف لشکریان ایران با دلاوریهای بسیار عموم اراضی از دست رفته را به دست آوردند.
در جبهة ایروان، حسینخان سردار و برادرش حسنخان یکی از سرداران مشهور روس را شکستی سخت دادند و حسنخان به کمک آلکساندر میرزا پسر آخرین پادشاه گرجستان تمام اراضی بین ایروان و تفلیس را به باد غارت داد. گنجه را هم محمدمیرزا پسر ولیعهد با امیرخان سردار به تصرف آوردند و روسها از آنجا به طرف شمال گریختند.
در جبهة قراباغ فرماندهی سپاه با شخص عباس میرزا بود و چون فتحعلی شاه اصرار داشت که سپاه ایران از این سمت پیشرفت کرده پس از تسخیر قلعة محکم شوشی خود را به تفلیس برسانند، اللهیارخان آصفالدّوله صدراعظم جدید خود را که پسر میرزامحمدخان قاجار دوّلو بود، با پانزده هزار سوار عراقی به قراباغ به یاری عباس میرزا فرستاد. عباس میرزا در نزدیکی شوشی مَدَداُف حکمران قراباغ را شکستی فاحش داد و به محاصرة قلعة شوشی مشغول گردید.
محاصرة شوشی به طول انجامید و روسها فرصت یافتند که در تفلیس سپاه فراوانی جمع آورند و از خوشبختی ایشان در همین ایّام محاربات روس و عثمانی نیز به آخر رسید و یکی از سرداران معروف روس پاسکیویچ(6) که
در طی این محاربات تجارب بسیار اندوخته و فتوحات نمایان کرده بود به سرداری کل سپاه روسیه در قفقازیّه نامزد گردید.
جنگ شمکور در صفر 1242
سرتیپ مدداف روسی پس از شکست در شوشی بقیهالسّیف قوای خود را به شمال گنجه کشاند و پس از گرفتن کمکهایی از تفلیس به آن شهر حمله برد و چون توپخانهای قوی داشت، در محل شمکور در نزدیکی گنجه با امیرخان سردار و محمدمیرزا به جنگ پرداخت. امیرخان سردار آن قدر مقاومت کرد تا به شهادت رسید. لیکن محمد میرزا گریخت و اسیر شد، ولی او را هم یکی از رؤسای شاهسون نجات داد و به کنار ارس رساند. حاکم قلعة گنجه نیز نتوانست در مقابل هجوم روسها پایداری کند، و مسلمین با غیرت این شهر که به خاطر حفظ خاک ایران با روسها تا آن حدّ جنگیده بودند، از ترس اکثر شهر را رها کرده به ساحل دیگر ارس آمدند و مدداف آنجا را اشغال کرد.
جنگ گنجه در 23 ربیعالاول 1242
پس از رسیدن خبر قتل امیرخان سردار و شکست محمدمیرزا، نایبالسلطنه عدهای از همراهان خود را به محاصرة شوشی گذاشته، خود با سی هزار سپاهی عازم گنجه شد. ولی قبل از رسیدن او به آنجا پاسکیویچ خود را به گنجه رساند و جمیع مواقع مهم را سنگربندی کرده بود.
در رسیدن سپاهیان ایران به حدود گنجه، پاسکیویچ به هیچوجه حاضر نشد که مبادرت به حمله نماید. ناچار عباس میرزا پس از گلولهریز کردن مواقع سپاه روس امر به حمله داد و نزدیک بود که فتح نصیب لشکریان ایران شود، ولی از بدبختی قسمت اعظم قشون عباس میرزا مخصوصاً آصفالدّولة قاجار در رساندن کمک به ولیعهد مماطله کرد و بینظمی در سپاه ایران روی آورد، به طوری که محمدمیرزا و شاهزادگان دیگر که بنا به دستور ولیعهد بنا بود، شخصاً خود را از معرکه برکنار دارند، درست به مفهوم پیغام نایبالسّلطنه پینبرده، همگی سپاهیان همراه خود را برداشته به طرف ارس گریختند و عباس میرزا هر قدر خواست که جلوی این حرکت بیقاعدة ایشان را بگیرد، توفیق نیافت. (خبر فرار آصفالدوله و سپاهیان تحت امرش، در ایران پیچید و قائممقام معروف شعری در این باره و تحقیر آصفالدوله سرود) ناچار خود عباس میرزا نیز به محل اصلاندوز عقب نشست و پاسکیویچ به این سهولت به فتح مهمی نایل آمد و در نتیجة آن پیشرفتهای مهمی که در سه هفتة اول جنگ نصیب سپاهیان ایران شده بود به کلی در خطر افتاد.
جنگ گنجه که در نزدیکی مقبرة شاعر مشهور ایران، نظامی گنجوی در 23 ربیعالاول 1242 اتفاق افتاد، به سپاه ایران تلفات زیادی وارد نیاورد، چه مجموع این تلفات از هزار و پانصد تجاوز نکرد، لیکن در مقابل در روحیّة ایشان اثری بسیار بد بخشید، به طوری که دیگر جمعآوری و تولید روح جسارت در آنان میسّر نگردید و اموری را که بیش ازهمه باعث خرابی کار سپاه ایران در این تاریخ بود میتوان به شرح ذیل خلاصه کرد:
1ـ بیکفایتی برخی فرماندهان در ادارة لشکر
2ـ رقابت شاهزادگان قاجار با یکدیگر و عدم اطاعت غالب ایشان از ولیعهد( فرماندهی کل ارتش در مبارزه با روسیه – عباس میرزا ) و مستقل بودن هر یک در فرماندهی.
3ـ فراهم نبودن اسباب مادی کار و کمی قورخانه چنان که در تمام تبریز سرب به قدر کفایت برای ساختن گلوله موجود نبود و ذخیره آن جز دو هزار عدد گلوله مهمات دیگری نداشت.
4ـ نبودن پول کافی برای پرداخت جیره و مواجب سپاهیانی که از نقاط مختلف کشور در آذربایجان جمع آمده بودند. فتحعلی شاه که پولپرستی او مشهور است، به هیچوجه حاضر نبود که از تهران پولی به آذربایجان بفرستد و میگفت که ولیعهد باید مخارج تمام آنها را از مالیة خود بپردازد.
5- بازیهای سیاسی انگلیس و مداخله موثر این کشور به نفع خود در انعقاد عهدنامه سیاه صلح
6- اقدامات مزدوران انگلیس و روس در دربار ایران به نفع این دو دولت .این مزدوران نقش موثری در پیشبرد اهداف انگلیس و روس بازی کردند.
7- ضعف دولت مرکزی در زمینه های مختلف سیاسی ، نظامی و در تنظیم روابط با دولتهای بیگانه بخصوص انگلیس و فرانسه
.
در ضمن این اشکالات روسها تمام نواحی سابق را در سواحل بحر خزر تصرف کردند و تا طالش و موقان هم پیش آمدند. عباس میرزا از پاسکیویچ تقاضای صلح کرد، ولی چون دانست که سردار روس واگذاشتن ایروان و نخجوان را شرط این امر قرار داده، ناچار برای دنبال کردن جنگ به تهیة قوای تازهای پرداخت و تاحدی که ممکن میشد، به رفع نواقص کار خود قیام نمود.
نقشة این دفعة پاسکیویچ این بود که از راه اردبیل و مرکز ارس به قلب آذربایجان حمله ببرد و با تصرف تبریز دولت ایران را به قبول شرایط خود وادارد به این جهت بیشتر قوای خود را از راه شوشی متوجه پل خداآفرین کرد و در همین نقطه بود که در این نوبت جنگ اولین مصادمة بین سپاهیان عباس میرزا و پاسکیویچ اتفاق افتاد.
قشون ایران با وجود عبور روسها از ارس به سرداری مدداف، ایشان را در نتیجة شکست سختی به قراباغ عقب راندند و در طرف ایروان هم شکستی دیگر به سپاه دیگر روس دادند. پاسکیویچ در نتیجه این دو شکست مجبور شد که خود شخصاً از تفلیس به طرف ایروان حرکت نماید، ولی هر چه کوشید در مقابل رشادتهای حسنخان سردار و برادر پیر او حسینخان به تسخیر آنجا قادر نیامد و به تفلیس برگشت.
سال بعد یعنی در 26 ذیالحجه 1243 پاسکیویچ با قوای عظیمی متوجه نخجوان و تسخیر قلعة عباسآباد در ساحل شمالی ارس شد. ولیعهد حسنخان سردار و آصفالدوله را به آن سمت فرستاد. حسنخان در نتیجه حمله به روسها به ایشان تلفات بسیار وارد ساخت، ولی آصفالدوله چنان که باید پایداری نکرد و عباس آباد مسخر پاسکیویچ شد و روسها را از این سمت عازم خوی شدند.
پس از فتحی که در عباس آباد نصیب پاسکیویچ شد، ادعای او در باب صلح با ایران بالا گرفت. چنان که در جواب تکلیف جدید صلح عباس میرزا گفت که: «اگر ایران حاضر شود که تمام ولایات جنوب ارس را با هفتصد هزار تومان به عنوان غرامت تسلیم روسیه نماید، قبول این تکلیف ممکن است.» چون عباس میرزا زیربار نرفت، بار دیگر جنگ شروع شد.
این بار عباس میرزا و حسن خان سردار در قسمت بین قراباغ و طالش به سپاه روس حمله بردند و پس از شکست ایشان در این نقطه به سمت ایروان و اچمیازین توجه کردند.
شکست قوای ایران
در غرة شوّال 1244 پاسکیویچ به محاصرة قلعة سردار آباد از قلاع ایروان و از بناهای حسینخان سردار پرداخت و پس از مدتی گلوله ریختن بر آنجا، آنجا را گرفت و پس از آن بعد از جنگ سختی اچمیازین و ایروان را نیز متصرّف شد. تسخیر این سه نقطه مستحکم خط مقاومت سپاه ایران را در طرف مغرب به کلی درهم شکست و پس از فتح عباسآباد دیگر مانعی جهت استیلای بر آذربایجان از جانب شمال غربی وجود نداشت، به همین جهت سپاه روس به طرف خوی و مرند و تبریز سرازیر شدند و عبّاس میرزا برای نجات تبریز به طرف این شهر عقب کشید.
حفظ تبریز در این تاریخ از طرف شاه به آصفالدوله واگذار شده بود. این مرد ترسو و ضعیفالنفس که باعث یک مقدار از خرابیهای کار لشکرکشی عباس میرزا بود، به جای آن که مقاومتی به خرج دهد، از ترس در خانة یکی از رعایا پنهان شد و فرمانده قسمتی از سپاه روس به آن شهر وارد گردید و جمیع ذخایر و مهمات دولتی را به تصرف خود درآورد.(جای تعجب است که با وجود شکستهای مکرر آصفالدوله، کاری به این مهمی یعنی حفظ تبریز باز هم برعهده این فرد بیکفایت نهاده شد)
عباس میرزا در دفعة آخر سعی کرد که در خط ترکمانچای و دهخوارقان و دیلمقان جلوی پیشرفت پاسکیویچ را بگیرد، ولی در این سه نقطه هم مغلوب گردید. ناچار از خواص خود کسی را پیش پاسکیویچ فرستاد و از او تقاضای ملاقات نمود.
معاهدات سیاه ترکمانچای 5 شعبان 1243
پس از آن که فرستادة عباس میرزا تقاضای متارکه جنگ را از جانب ولیعهد به اطلاع پاسکیوچ رساند، پاسکیویچ این عمل را موکول به شرایط ذیل کرد:
1ـ دولت ایران، ایروان و نخجوان و اردوباد را که در تصرف روسیه است، به این دولت واگذارد و ارس سرحد بین دو کشور باشد.
2ـ طالش و مقان را که به موجب معاهدة گلستان به روسیه واگذار شده، سپاه ایران خالی کنند.
3ـ بیست کرور تومان پول طلا از طرف ایران به عنوان خسارت جنگ به روسیه پرداخت شود.
4ـ بعد از انجام صلح نایبالسلطنه یا پسرش محمدمیرزا به عنوان عذرخواهی از نقض معاهدة گلستان رسماً از طرف دولت ایران به پایتخت روسیه فرستاده شوند!
عباس میرزا که تمام کشور را در معرض اشغال و مخاطره میدید، ناچار این شرایط را پذیرفت و جنگ متارکه گردید و در دهخوارقان به ملاقات پاسکیویچ رفت و چون پاسکیویچ که سپاهیانش تا قافلانکوه پیش آمده بودند، هر روز تهدید میکرد که اگر شرایط او را نپذیرند، عازم تهران خواهد شد، عباس میرزا به فتحعلی شاه اصرار در عقد صلح مینمود و تقاضای فرستادن نمایندة رسمی میکرد. عاقبت فتحعلی شاه پس از تردید بسیار حاجی میرزا ابوالحسن خان وزیر امور خارجه را با اعتبارنامه به آذربایجان فرستاد و به عباس میرزا پیغام داد که در باب کم کردن مبلغ غرامت هر قدر میتواند اصرار بورزد تا شاید آن را به پنج کرور برساند.
پس از مذاکرات طولانی بین پاسکیویچ و عباس میرزا عاقبت سردار روس پنج کرور از مبلغ پیشنهادی خود را تخفیف داد و قرار شد که میزان خسارت را در 15 کرور بنویسند و نزدیک بود که کار صلح به انجام برسد که بروز وقایعی در تهران باز موجباتی جهت تعقیب آن فراهم آورد. توضیح آن که، فتحعلی شاه در تمام مدت جنگهای روس و ایران پسر رشید و کافی خود حسینعلی میرزای شجاعالسلطنه والی خراسان را به علت رقابتی که بین او و عباس میرزا بود در کارها دخالت نداد و از وجود او در قفقاز و آذربایجان به هیچ شکل استفاده نکرد.
در موقعی که خبر شکستهای عباس میرزا به خراسان رسید، شجاعالسلطنه یک عده از سپاهیان خود را با علمهایی سیاه برداشته به تهران آمد و به این عنوان که از جانب امام هشتم مأمور بیرون کردن روسهاست عازم آذربایجان شد. فتحعلی شاه هم که به هیچ وجه راضی به پرداختن وجه غرامت به روسها نبود، حرکت شجاعالسلطنه را موقع خوبی دانسته، به خیال خود برای ترساندن روسها او را روانة قزوین نمود.
از شنیدن این خبر پاسکیویچ چنان متغیر شد که رشتة مذاکرات خود را با عباس میرزا قطع نمود و به او گفت که اگر در ظرف پنج روز تکلیف صلح معین نشود، به تبریز خواهد رفت و سپاه خود را مهیای حرکت به تهران خواهد نمود. عباس میرزا به عجله چاپاری به تهران فرستاد و شاه را از وخامت اوضاع مسبوق کرد و شاه ناچار شش کرور اشرفی پیش عباس میرزا فرستاد و ولیعهد در ملاقات دیگری که در قریة ترکمانچای با پاسکیویچ نمود، آنها را تقدیم داشت و معاهدات ترکمانچای را که از اواسط جمادیالاولی 1242 تا اوایل شعبان 1243 مشغول مذاکره و تهیة زمینة آن بودند در 5 شعبان این سال اخیر تصویب کرد و از طرف دولت ایران آن را حاج میرزا ابوالحسنخان وزیر امور خارجه و اللهیارخان آصفالدوله که از زمان فتح تبریز به دست روسها همچنان به حال اسیری در اردوی پاسکیوچ به سر میبرد امضا نمودند.
معاهداتی که در ترکمانچای به امضا رسید، شامل دو عهدنامه است: یکی سیاسی، دیگری تجارتی و هر یک نیز ضمیمهای دارد. این معاهدات نیز چون عهدنامه سیاه گلستان از شومترین معاهداتی است که در تاریخ این مملکت بین ایران و یک دولت خارجی بسته شده، چه علاوه بر اشتمال آنها بر شرایط و حدودی که همانها مبنای معاملات سیاسی و اقتصادی بین ایران و بزرگترین همسایگان گردیده، سرمشقی شده است برای عموم دول خارجی دیگری که بعدها با ایران در این زمینهها معاهداتی بستهاند، مخصوصاً یک قسمت از آن راجع بوده است به حق حکومت قنسولهای روسیه در ایران (کاپیتولاسیون) به تدریج از طرف ایران در مورد قنسولهای سایر دول بیگانه نیز مورد تصویب قرار گرفته و تا مدتهای مدید آلت اجرای نفوذ سیاسی عمال خارجی در کشور ما بوده است.
شرایط مهم معاهدات ترکمانچای چنین بود:
1ـ به موجب مادة 4 عهدنامة سیاسی ایران علاوه بر ولایاتی را که در عهدنامة گلستان به روسیه داده بود، ایروان و نخجوان و اردوباد را نیز از دست داد و از قلعة آرارات تا مصب نهر آستارا خطّ سرحدی بین ایران و روسیه مشخص گردید.
2ـ بنابر ماده 6 از همین معاهده دولت ایران پرداخت ده کرور تومان پول طلا را به عنوان خسارت بر گردن گرفت.
3ـ مادة 7 ولیعهدی عباس میرزا و تعهد روسیّه را در مورد شناسایی او به عنوان پادشاه بعد از فتحعلی شاه تأکید کرد.
4ـ به موجب مادة 10 دولت روسیه اجازه یافت که در هر نقطه که صلاح بداند، قنسول یا عامل تجارتی بفرستد، به شرط آن که عدة همراهان او از ده تن تجاوز ننماید.
5ـ به موجب ماده 13 طرفین متعهد شدند که در ظرف چهار ماه اسرای یکدیگر را مبادله کنند و در صورتی که پس از انقضای این مدت اسرایی مبادله نشده باشند، هر یک از دو طرف حق دارند که آزادی ایشان را تقاضا نمایند و در هر جا که یکی از رعایای خود را ببینند به اسیری بگیرند.
6ـ به موجب مادة 15 فتحعلی شاه تعهد کرد که خوانینی را که نسبت به ایران سرکشی کرده بودند عفو نماید.
ضمیمههای معاهدات ترکمانچای راجع بود به طرز پرداخت غرامت جنگ و حقوقی که روسها خواهند داشت، در صورتی که دولت ایران در سر موعد اقساط آن را نرساند. به علاوه ترتیب پذیرایی سفیر فوقالعادهای که قرار شد پس از عقد معاهده از روسیه به ایران بیاید، در همین ضمیمهها به تفصیل قید گردید.
به موجب معاهدة تجارتی ترکمانچای، دولت ایران مجبور شد به تجار روسی حقّی را که ممالک به رعایای دول کاملهالوداد میدهند واگذارد و از امتعة روسی فقط پنج درصد قیمت آنها حقِ گمرکی بگیرد، به علاوه به رعایای روسیه که بخواهند در ایران مقیم شوند، اجازة خرید منزل و در صورت میل به تجارت اجازة داشتن مغازه و انبار و غیره بدهد.
قتلگریبایدُف در 1244 قمری (1829 میلادی)
چون به موجب معاهدة ترکمانچای دولتین بایستی هر کدام یک نفر نمایندة فوقالعاده به دربار یکدیگر بفرستند، دولت روسیه گریبایدف7 خواهرزادة
پاسکیویچ را که از شعرا و نویسندگان جوان روس بود و در عقد عهدنامة
ترکمانچای نیز دخیل بود، به این سمت مأمور تبریز و تهران کرد.
گریبایدف بسیار مغرور و خودخواه بود، با همسر خویش به تبریز آمد و پس از گذاشتن او در آن شهر عازم تهران گردید. رفتار او با مقامات ایرانی مانند رفتار یک فاتح مغرور بود.
پس از ورود به تهران گریبایدف میخواست به سرعت مأموریت خود را به انجام برساند، در تهران نیز جمعی ارامنه و گرجیان مغرض دور او را گرفتند. از آن جمله آقا یعقوب از خواجهسرایان فتحعلی شاه برای فرار از پرداخت بقایای مالیاتی خود خویشتن را رعیت روس خواند و به گریبایدف پناه جست و او را واداشت که به موجب عهدنامة صلح، آزادی جمعی از اسرای قدیم و جدید گرجی را که در خدمت پادشاه ایران بودند، از فتحعلی شاه بخواهد و در جزء این صورت یکی از زنان حرم شاهی و زوجة اللهیارخان آصفالدوله صدراعظم را نیز قلمداد کرده بود.
گریبایدف جمعی از ارامنه و گرجیان را به هدایت آقا یعقوب به خانة رجال ایران فرستاد و زنان گرجی را برای این که ببیند کدام یک به قبول تبعیت روس مایلند، مورد استنطاق قرار داد و جمعی از ایشان از جمله زوجة آصفالدوله را به سفارت برد. به دنبال این کار هنگامة غریبی در تهران برپا شد. مردم و علما که از معاهده ترکمانچای ناراضی بودند و اقدام گریبایدف را تعرض به نوامیس مسلمانان میدانستند، به قیام برخاستند. چون گریبایدف مأمورین مسلح سفارت روس را به تیرانداختن بر روی مردم واداشت و سه تن از ایشان به قتل رسیدند، مردم هم به فتوای میرزا مسیح مجتهد به سفارت روس ریختند و گریبایدف را با هشتاد نفر از کسان او در نخستین سالگرد عهدنامة شوم ترکمانچای کشتند.
پیشامد این قضیه فتحعلی شاه را سخت مضطرب کرد. عباس میرزا نیز از این کیفیت بسیار پریشان خیال شد، چه هم دیگر قدرت جنگ با روسیه را در خود نمیدید و هم مقام سلطنت آیندة خود را متزلزل مییافت. به همین جهت با این که قرار بود خود او به پطرزبورگ حرکت کند، برای عذرخواهی به عجله پسر خویش خسرومیرزا را به همراهی محمدخان امیرنظام و منشی امیرنظام یعنی میرزاتقی فراهانی که بعدها به مقام امیرنظامی رسید، روانة پایتخت روسیه کرد.
دولت روسیّه اتفاقاً در این ایام گرفتار جنگ با عثمانی و انقلابات بالکان و قضیة استقلال یونان و لشکرکشی ابراهیم پاشا پسر محمدعلی پاشا به این کشور بود و در قفقازیّه سپاهی وجود نداشت.
به همین علّت و به علّت شهادت منشی سفارت روس در تهران که تنها بازماندة ماجرای سفارت روس بود و به تفلیس گریخته بود و به خطاکاری گریبایدف اقرار آورد، پاسکیویچ صلاح خود را در مسالمت دید، اما از ترس آن که مبادا ایران در چنین موقع مشکلی به تشویق انگلیس و عثمانی به قفقازیّه حمله ببرد، عباس میرزا را تهدید کرد که اگر به خیال حرکتی برای بازپسگیری سرزمینهای اشغالی بیفتد، ولایات خوی و تبریز را مسخّر خواهد کرد و دیگر به ایران مستردّ نخواهد ساخت.
خسرومیرزا و همراهیان او به دستور عباس میرزا به پطرزبورگ رفتند و با این که برای ایشان بیم خطر جانی میرفت، از عهدة مأموریت خود به خوبی برآمدند. سفیر انگلیس هم به بیگناهی دولت ایران شهادت داد و امپراتور روسیه از شدّت نگرانی که از بابت قضایای بالکان داشت، مقدم خسرومیرزا را به احترام تمام پذیرفت، حتّی از دو کرور تومانی که هنوز دولت ایران از بابت قسط اخیر غرامات به روسیه بدهکار بود، یک کرور آن را به خسرومیرزا بخشید، فقط تقاضا کرد که فتحعلی شاه میرزا مسیح مجتهد را از تهران تبعید کند. خسرومیرزا پس از سه ماه توقف در پایتخت روسیه به تهران بازگشت و شاه با وجود مخالفت مردم تهران، میرزا مسیح را به عتبات فرستاد و غائله به این شکل خوابید.
از جمله پیامدهای شوم معاهدههای گلستان و ترکمانچای، دخالت بیرویه دولت روس در ایران و حتی حضور نظامی در آذربایجان بود. بعد از انعقاد این عهدنامهها دولت مقتدری مانند صفویه یا پادشاهانی مانند شاه اسماعیل، شاه عباس کبیر، نادرشاه و آقامحمدخان قاجار در ایران روی کار نیامدند، تا سرزمینهای اشغالی قفقاز را از اسارت روسها آزاد کنند... در نهایت شرایط سیاسی و جغرافیایی طی اتفاقات متعدد از جمله انقلاب روسیه، تشکیل نظام کمونیستی در آن و در نهایت فروپاشی شوروی شکل تازهای به خود گرفت و در اراضی قفقازی (ایران شمالی) سه کشور کوچک پدید آمد. آیا گذشت زمان در ارادة ایرانیها برای بازپسگیری بخشی از سرزمین خود تأثیر نهاده است؟ این سؤال را آینده و آیندگان پاسخ خواهند داد.
پینوشتها: ( مربوط به کل مقاله : دور اول و دوم جنگها )ـــــــــــــــــ
1. Tzitzianov
2. این کلمه تحریف شدة inspector است.
3. Goudowitch
4. Iermoloff
5. مؤلف به سلسلهای اشاره دارد که تا پیش از تحولات اخیر افغانستان بر این کشور سلطنت میکرد. (ناشر).
6. Paskiewithc
7. Griebaїdev
خلاصة تاریخ جنگهای روس ـ ایران
و انعقاد معاهدههای سیاه گلستان و ترکمانچای
· دکترعباس اقبالی
دوره اول جنگهای روس - ایران :
آغاز جنگ و تجاوز به خاک ایران از سوی روسیه
الحاق گرجستان به روسیه در سال 1215
شش ماه پس از قتل آقامحمدخان در شوشی، هراکلیوس حاکم پیر گرجستان وفات نمود و پسرش گیورگی دوازدهم (گرگینخان) به جای پدر پادشاه شد و او برای آن که از جانب مدّعیان دیگر آسوده خاطر باشد، خود را کاملاً تحت تبعیّت روسیه قرار داد، در حالی که پیش از آن از دورة صفویه تحت تبعیت و حاکمیت ایران بود. وی با دولت روسیه در این زمینه معاهدهای بست و فتحعلی شاه هر قدر سعی نمود که گیورگی را از این راه باز دارد و تحت حمایت ایران بیاورد توفیق نیافت.
برادران دیگر گیورگی برای کوتاه کردن دست او از سلطنت به قیام بر ضدّ او پرداختند و این عملیّات بهانهای به دست روسها داد و سپاهیان این دولت به عنوان حمایت از گیورگی به تفلیس آمدند و مخالفین گیورگی را مغلوب نمودند.
گیورگی در تاریخ شعبان 1215 مرد و دو ماه بعد روسها رسماً گرجستان را ملحق به روسیه اعلان نمودند و به ادارة آنجا تحتنظر خود مشغول شدند و برادران گیورگی را متواری ساختند. از ایشان آلکساندر که از همه رشیدتر بود، دست از مبارزه برنداشت و پس از آن که دید از عهدة حکمران روسی جدید قفقازیّه یعنی سیسیانف(1) که در تاریخ ذیالقعدة 1217 به
این سمت به تفلیس آمده بود برنمیآید، با کسان دیگر خود به دربار ایران پناهنده شد و یاری خواست.
سیسیانف که در میان عامّة ایران به لقب اشپخدر(2) معروف شده، در اوایل
سال 1218 درصدد تسخیر خانات گنجه و شوشی برآمد از اینجا معلوم میشود که غائلة گرجستان برنامهای طرحریزی شده از سوی روسیه برای حمله به ایران و اشغال سرزمینهای قفقازی ایران بوده است. سپاه روس در شوّال 1218 با وجود دفاع مردانة حاکم ایرانی گنجه (جوادخان زیادزادة قاجار) به علت قلت نیرو و تجهیزات خیانت ارامنه به گرفتن آنجا موفق گردید و پس از اشغال آنجا به تهدید حکّام ایروان و قراباغ را هم که از مساعدت فتحعلی شاه مأیوس بودند و حقوق دیوانی ایشان مدتّها بود نرسیده بود، پرداخت و به این شکل مناطقی از اراضی قفقازی ایران را تحت اشغال روسیه درآورد و این عمل به منزلة شروع جنگ رسمی بین ایران و روس بود.
جنگ اِچمیازین در 1219
بعد از آن که خبر اشغال گنجه و قراباغ به فتحعلی شاه رسید، این پادشاه عباس میرزا را با میرزا شفیع صدراعظم به جلوگیری از روسها و پس گرفتن قلعة ایروان مأمور نمود.
عباس میرزا پس از مرتّب ساختن سپاه از آذربایجان برای سرکوبی محمدخان قاجار حاکم ایروان که تسلیم تهدیدها و وعدههای سیسیانف شده بود، به سمت آن شهر حرکت نمود و سیسیانف هم برای کمک به محمدخان با اردوی خود به حوالی اِچمیازین مرکز خلیفة ارامنة ایروان شتافت و تا سه روز سپاه عباس میرزا را گلولهباران نمود. اما چون از عهدة ایشان برنیامد، از جنگ مستقیم با آنان خودداری نمود و به طرف قلعة ایروان حرکت کرد. محمدخان قاجار چون دید که سیسیانف از جنگ با عباس میرزا احتراز نموده، او را به ایروان راه نداد، بلکه از ولیعهد ایران تقاضای عفو نمود و عباس میرزا هم او را بخشود.
سیسیانف بالاخره چنین تصمیم گرفت که غفلتاً بر سپاه ایران بتازد و با شبیخونی رشتة انتظام ایشان را از هم بگسلد. به همین خیال در صبح ششم ربیعالثانی 1219 در اچمیازین بر اردوی عباس میرزا ناگهان حمله برد و لشکریان ایران از حوالی آن نقطه پراکنده شدند.
پس از موفقیت ابتدایی که نصیب سیسیانف گردید، فتحعلی شاه کمک بسیاری به عباس میرزا رساند و خود او نیز برای تقویت سپاه ایران به آذربایجان آمد و لشکریان جدید و عباس میرزا از هر طرف اسباب زحمت سیسیانف را فراهم نمودند و راه ارتباط او را با تفلیس قطع کردند و او چون از عدة تسخیر ایروان نیز برنیامد و محمدخان قاجار به موافقت عباس میرزا جلوی او را گرفت، ناچار به تفلیس عقب نشست و جنگ اچمیازین به پیروزی ایران منتهی گردید. فتحعلی شاه ایروان را همچنان در عهدة محمدخان قاجار گذاشت و با نایبالسّلطنه در رجب 1219 به تهران برگشت.
قتل سیسیانف در 1220
سیسیانف بعد از آن که از پیشرفت به طرف باکو و نخجوان و ایروان مأیوس گردید، درصدد برآمد که به سواحل گیلان لشکر بیاورد و اگر بتواند از این راه تهران را مسخّر و دولت ایران را به قبول شرایط روسیه وادار نماید.
مقارن این احوال به فتحعلی شاه خبر رسید که ابراهیم خلیل خان جوانشیر حکمران شوشی و قراباغ که فردی مذبذب و کمشخصیت و ترسو بود، کاملاً مطیع سیسیانف شده و با تسلیم خود این ولایات را به تصرف روسیه داده است. شاه به اصرار نایبالسّلطنه او را به همراهی میرزا بزرگ قائم مقام به آذربایجان فرستاد و سرکوبی ابراهیم خلیل خان را به او محوّل داشت.
مقارن رسیدن عباس میرزا به پل خداآفرین ارس که راه ارتباط آذربایجان با شمال ارس (ایران شمالی) است، ابراهیم خلیل خان چون تاب مقاومت نداشت، گریخت و از سیسیانف یاری طلبید. سیسیانف عدهای را به کمک او فرستاد وخود به عزم تسخیر گیلان به آن سمت حرکت نمود.
آن آنجا که گیلان در این تاریخ بندر و لنگرگاه خوب نداشت و کشتیهای بزرگ نمیتوانستند تا ساحل جلو آیند، سیسیانف در پیاده کردن سپاه به انزلی و پیرهبازار دچار زحمات بسیار شد و پس از آن که با تحمل مشقّات فراوان عدهای را به خشکی آورد، مردم گیلان که در بیشهها پنهان شده بودند ، با تفنگ و سلاحهای انفرادی بر سپاه روس هجوم بردند و سیسیانف بعد از دیدن تلفات و خسارات بیشمار مجبور شد که مقداری از آذوقه و لوازم لشکری خود را به جا بگذارد و گیلان را خالی کند.
سیسیانف پس از مراجعت از گیلان و یأس از طرف ایروان تصمیم گرفت که این بار از جانب موقان و کنارة بحر خزر به ایران حمله ببرد. عباس میرزا به سرعت خود را به گنجه رساند و آن شهر را که بنابر دعوت ارامنه سیسیانف عازم تسخیر آن بود، تحت امر خود آورد و عازم فتح شوشی و تنبیه ابراهیم خلیلخان گردید و سرداران خود را به باکو و طالش و شروان مأمور نمود.
حکمران باکو حسینقلیخان که مردانه از دستاندازی روسها بر ارس شهر مهم ایران جلوگیری نموده بود، از عباس میرزا یاری خواست. در این موقع سیسیانف که از هر طرف مقهور سپاه ایران شده و بیم محصور شدن داشت، خود را به باکو رساند تا شاید حسینقلیخان را بفریبد و با خود همدست سازد. حسینقلیخان هم به ظاهر از در سازش درآمد و سیسیانف را برای مذاکره به پای دیوار آن طلبید و در موقعی که با او داخل گفتگو بود، پسر عمّ حسینقلیخان سردار روس را به ضرب گلوله کشت و مردم باکو به دستبرد و غارت سپاه او قیام کردند و بازماندگان سپاه سیسیانف بعضی از طریق خشکی و جمعی از راه دریا گریختند و ماورای قفقازیّه بار دیگر تا حدود شط کورا در گرجستان تحت امر ایران درآمد.
جنگ خانشین در 1222
پس از قتل سیسیانف، ابراهیم خلیل خان به دعوت دخترش که در عقد فتحعلی شاه بود و پسرش که در اردوی نایبالسّلطنه خدمت مینمود حاضر شد که از نایبالسّلطنه طلب عفو کند و این تصمیم خود را به دربار ایران اطّلاع داد. عباس میرزا او را عفو نمود و خود برای نجات او از شرّ تعرّض ساخلو روسی شوشی رهسپار آن سمت گردید. ولی قبل از آن که ولیعهد برسد، فرمانده قوای روس در شوشی با خیانت نوادة ابراهیم خلیلخان از این موضوع اطلاع پیدا کرد و شبانه بر سراو تاخت و او و سی و یک نفر از نزدیکانش را کشت.
عباس میرزا در محل خانشین از محال قراباغ با قوای روس روبهرو شد و ایشان را به سختی منهزم نمود و بعد از آن که سپاه دیگری از تفلیس به مدد روسها رسید، بر آنان نیز ظفر یافت و در نتیجه شوشی و شروان هم فرمان نایبالسلطنه را گردن نهادند.
جنگ اصلاندوز در 1228
بعد از کشته شدن سیسیانف فرماندهی کل سپاه روس در قفقازیّه در عهدة گودوویچ(3) گذاشته شد. فرمانده جدید درصدد برآمد که با عباس میرزا
داخل گفتگوی صلح شود و این احوال مقارن ایّامی بود که مأمورین
فرانسوی در این تاریخ به تهران آمده بودند. گاردان (فرستادة ناپلئون) برای عملی کردن نقشههای ناپلئون سعی داشت که بین ایران و روس واسطة صلح گردد.
اقدامات گاردان در این راه مؤثر واقع نشد، زیرا که گودوویچ در حقیقت نیّتی جز اغفال عباس میرزا نداشت و یک بار هم در سال 1223 غفلتاً به ایروان حمله برد، اما شکست یافت و منهزماً به تفلیس برگشت.
نایبالسّلطنه برای تنبیه گودوویچ شخصاً از تبریز به نخجوان رهسپار گردید و چند بار در حدود این شهر و ایروان و دریاچة گوگچه سپاهیان روس را مغلوب کرد و از مهمترین وقایع این ایّام نبردی است که در 1225 مابین حسین خان قاجار سردار ایروان و روسها درگرفت و حسین خان فتح نمایانی کرد و جمع کثیری از سپاهیان روسی را به اسیری گرفت به تهران فرستاد.
در همین ایامی که حال جنگ بین ایران و روس جریان داشت، گاردان و همراهان فرانسوی او از ایران خارج شدند و سرجان ملکم در سفر سوم خود به تهران آمد و از خبرگان نظامی که در خدمت او بودند، کریستی و لیندسی به اصلاح توپخانة عباس میرزا مشغول شدند و از 1225 تا 1228 نایبالسلطنه به دستیاری ایشان سپاه و توپخانة خود را منظّم و مهیّا ساخت و روسها در این فاصله چندبار نمایندگانی برای عقد صلح پیش ولیعهد فرستادند، لیکن چون روسها در باب نگاه داشتن ولایاتی که تا این تاریخ اشغال آورده بودند، اصرار به خرج میدادند و برای حمله به خاک عثمانی نیز از طریق ایران راه عبوری میخواستند، مذاکرات به نتیجهای نرسید.
پس از ورود سرگور اوزلی به تهران با این که تمام امید ایران به مساعدتهای انگلیس بود، سفیر جدید این دولت به علت سازشی که مقارن رسیدن او به ایران در اروپا بین روس و انگلیس حاصل شد، برخلاف سابق سعی کرد که میان ایران و روس واسطة صلح گردد و به صاحب منصبان انگلیسی هم که در سپاه عبّاس میرزا بودند، امر داد که از جنگ با روسیه دست بردارند. ولی چون عباس میرزا اصرار زیاد کرد، بالاخره اوزلی قبول نمود که کریستی و لیندسی و 13 تن از نظامیان جزء را به میل خود در خدمت ولیعهد ایران بگذارد، بدون آن که مسؤولیّت عملیّات ایشان را به گردن بگیرد.
سپاه ایران به امر ولیعهد در محل اصلاندوز درکنار راس مقیم شده بودند. روسها در موقعی که عباس میرزا خود به شکار رفته بود، ناگهان بر اردوگاه او تاختند.
رشتة انتظام سپاه ایران بر اثر این حملة ناگهانی از هم گسیخت و چون خبر به عباس میرزا رسید، مصمّم به عقبنشینی شد، لیکن کریستی فرمانده قسمتی از پیادهنظام که از کمی عدّة روسها اطّلاع داشت، ولیعهد را از این خیال بازداشت و لیندسی هم به وسیلة توپخانه مهاجمین روس را در زیر آتش گرفت و مانع پیشرفت ایشان شد. در شورائی که عباس میرزا برای تعیین تکلیف جنگ با سران لشکری و کشوری خود ترتیب داد، به قدری تشتت آراء بین ایشان بروز کرد که اختیار هرگونه تصمیمی محال شد و خود ولیعهد هم نتوانست از خود تصمیمی نشان دهد. به همین جهت روز بعد که بار دیگر روسها به حمله مبادرت ورزیدند، هرج و مرج در سپاه ایران به اوج شدّت رسید تا آنجا که جمعی اشتباهی جمعی دیگر را به باد گلوله گرفتند و کریستی که با رشادت تمام مقاومت میکرد، زخم برداشت و به قتل رسید و عباس میرزا و بقیهالسّیف سپاه او به تبریز عقب نشستند. فرمانده روسی در جنگ اصلاندوز پس از این فتح به بندر لنکران حمله برد و آنجا را نیز مسخّر ساخت و آذربایجان از دو طرف مورد تهدید قرار گرفت.
فتحعلی شاه که درصدد تهیّه برای حرکت به آذربایجان و طرح جنگ جدیدی با روسیّه بود، به علت طغیان ترکمانان در خراسان که با مساعدت و تحریک روسها صورت گرفته بود، از این خیال منصرف گردید و برای تقاضای صلح، حاجی میرزا ابوالحسن خان ایلچی را روانة سنپطرزبورگ نمود و سرگوراوزلی هم برای واسطهگری از تهران عازم تفلیس و پایتخت روسیه شد.
دولت روسیه که در این تاریخ سخت گرفتار کشمکش با ناپلئون بناپارت بود، از رسیدن سفیر ایران و تقاضای صلح بسیار خشنود گردید و برای عقد این مصالحه سرتیب یرملوف(4)را مأمور تهران نمود.
عهدنامة گلستان در 29 شوال 1228
معاهدهای که دورة اول جنگهای ایران و روس را خاتمه بخشید، در قریة گلستان از محال قراباغ به وساطت سرگوراوزلی و از طرف ایران به نمایندگی حاجی میرزا ابوالحسن خان امضا یافت و آن که شامل یازده فصل بود، از شومترین معاهداتی است که در تاریخ ایران جدید به امضا رسیده بلکه چون آن اوّلین عهدنامة زشتی بوده است که اولیای امور ایران از شدت بیخبری با یک دولت اروپایی بستهاند و ندانسته در موقعی که روسیه در اروپا گرفتار بزرگترین بلایا بوده، به قبول هر خواهش آن دولت تن در داده، موجبات بدبختیهای بزرگی را برای آیندة ایران فراهم ساختهاند.
به موجب عهدنامة گلستان دولت ایران قبول کرد که جمیع ولایاتی را که تا آن تاریخ روسها اشغال کرده بودند به آنها واگذار کند. به این ترتیب گرجستان و ولایات ساحلی دریای سیاه و باکو و دربند و شروان و قراباغ و شکّی و گنجه و موقان و قسمت علیای طالش به روسیه واگذار شد.
شکست اصلاندوز و عقد عهدنامة گلستان و شورشهایی که مقارن این احوال در ایران روی کرد، ضعف دولت را به منتهی درجه رساند و متعاقب همین اوضاع بود که سرگوراوزلی طرح معاهدة شوم دیگری، بین ایران و انگلیس ریخت و سال بعد یعنی در 1229 الس سفیر تازة انگلیس آن را هم به امضای فتحعلی شاه رساند و ایران را از لحاظ سیاسی آلت دست دربار لندن قرار داد.
اغتشاشات خراسان و افغانستان
در خلال جنگهای بین روس و ایران به علت گرفتاری اولیای دولت، تمام قسمت شرقی ایران از بلوچستان تا صحرای ترکمن دچار اغتشاش شد. به این معنی که رؤسای محلی و سران ایلات ترکمن سر به طغیان برداشتند و اهمّ این انقلابات به شرح ذیل بود:
محمدخان افغان غلجایی که براثر رقابت بین خاندان او و افاغنة ابدالی به ایران پناهنده شده و در کرمان مقیم بود، در موقعی که در این شهر قحط بروز کرد و به فرمان فتحعلی شاه از نقاط دیگر به آنجا غلّه میبردند، به دستبرد به آنها پرداخت و در 1220 بر قلعة بم دست یافت. فتحعلی شاه یکی از سرداران قاجار را به دفع او فرستاد و محمدخان مغلوب و منهزم و در بلوچستان مقتول شد.
در سال 1222 فیروز میرزا تحت حمایت ایران بر ولایت هرات و غوریان حکومت داشت، برمحمدولی میرزا پسر شاه و حکمران خراسان عاصی شد. محمدولی میرزا بر هرات دست یافت و فیروز میرزا شکست یافته از آنجا گریخت.
در سال 1229 فیروز میرزا بار دیگر به قصد غوریان که حکومت آن را والی خراسان به محمدخان پسر اسحاقخان قرائی از خوانین تربت حیدریّه واگذاشته بود حرکت نمود.
برادرزادة او کامران میرزا که در قندهار امارت میکرد، از این فرصت استفاده کرده، به قصد استیصال فیروزمیرزا و حملة به خراسان به جانب هرات حکومت نموده و آنجا را در محاصره گرفت.
فیروز میرزا که خود را از همه جانب در خطر میدید، به سردار اردوی فتحعلی شاه در خراسان یعنی اسماعیلخان دامغانی پناه برد و حاضر شد که با ادای پنجاه هزار تومان نقد و خراج سالیانه تحت حمایت ایران بماند و خطبه و سکّه را به نام فتحعلی شاه جاری سازد.
اسماعیل خان این شرایط را پذیرفت و به دفع کامران میرزا رفت. کامران میرزا به قندهار گریخت و فیروز میرزا بار دیگر تحت تبعیّت ایران به امارت برقرار گردید.
در سال 1228 یکی از درویشان حدود ترکستان شرقی به نام خواجه محمد کاشغری که خود را از شاهزادگان چین میدانست و مردی ریاکار و جاهطلب بود و در ممالک چین و هند و مصر به جمع مرید پرداخته و در هر نقطه مدّتی مردم را فریفته و بالاخره مجبور به فرار شده بود، در آخر کار به حدود سلیمانیّه و شهر زور افتاد و والی سلیمانیّه را در ردیف مریدان خویش آورد، او را به جنگ با ایران واداشت و سپس از آن حدود گریخته به استرآباد آمد و جماعتی از ترکمانان سادهلوح را به دور خود جمع آورد و در مازندران و استرآباد فتنه و فساد بزرگی برپا نمود. فتحعلی شاه محمدولی میرزا و حاکم مازندران را به دفع ترکمانان فرستاد و ایشان آن جماعت را سرکوب نمودند و خواجه محمد فرار کرد و کمی بعد به قتل رسید و این فتنه خوابید.
در سال 1230 اسحاقخان قرائی که در حدود تربت حیدریّه نفوذ بسیار داشت و از رفتار محمدولی میرزا در خراسان راضی نبود، از دربار فتحعلی شاه تقاضای عزل او را کرد و خود و پسرانش نسبت به والی راه بیاعتنایی رفتند. محمدولی میرزا اسحاق خان و یکی از پسرانش را در مشهد به انتقام این حرکت کشت و این عمل مقدّمة شورش پسران دیگر اسحاقخان در تربت گردید و چون محمدولی میرزا از غلبة بر ایشان عاجز آمد، خوانین دیگر خراسان هم که از محمدولی میرزا چندان دلخوش نبودند، بر او عصیان کردند و از شاه عزل او را خواستند. فتحعلی شاه محمدولی میرزا را به تهران خواست و اسماعیل خان دامغانی را تا تعیین حاکم جدید به نظم امور خراسان مأمور نمود.
سال بعد فتحعلی شاه پسر خود حسینعلی میرزا شجاعالسّلطنه را به حکومت خراسان فرستاد و شجاعالسّلطنه به دستیاری اسماعیلخان دامغانی فتنههای خراسان را خواباند و فیروزمیرزا حکمران هرات به قبول اطاعت او مقداری هدایا به مشهد فرستاد، لیکن در سال 1232 بار دیگر علم مخالفت برافراشت. این بار شجاعالسّلطنه شخصاً به هرات تاخت و آنجا را مسخّر نمود و فیروز میرزا با دادن پنجاه هزار تومان جریمه بخشوده شد و مقرّر گردید که مثل گذشته به نام شاه ایران سکّه بزند و خطبه بخواند. بعد از برگشتن سپاه ایران از هرات، محمودشاه برادر فیروز میرزا که تازه از زندان رهائی یافته و بار دیگر امارت قندهار و کابل را به دست آورده بود، به تحریک وزیر خود فتحخان بارَکزائی و به دعوت امرای سرکش خراسان مخصوصاً محمدخان قرائی پسر اسحاقخان درصدد لشکرکشی به این سرزمین برآمد و فتحخان در 1223 با لشکری فراوان به حدود کافر قلعه رسید و در این حمله رحیمخان ازبک والی خوارزم و امیربخارا را نیز با او هم دست بودند و خیال ایشان این بود که از هر طرف خراسان را مورد تاخت و تاز قرار دهند.
شجاعالسّلطنه به عجله خود را به هرات رساند و فتحعلی شاه نیز شخصاً به خراسان آمد و ذوالفقارخان دامغانی در نزدیکی کافر قلعه فتح خان را شکستی سخت داد و قریب دوازده هزار نفر از شورشیان که با حمایت و تحریک انگلیس آشوب به پا کرده بودند، به چنگ سپاه ایران اسیر شدند. پس از این فتح والی خوارزم از در عذرخواهی درآمده به خیوه برگشت و خوانین خراسان هم به غیر از محمدخان قرائی همه بر سر جای خود نشستند. محمدخان را هم شجاعالسّلطنه پس از خراب کردن قلعة تربت به دست آورد و کشت.
فتح خان پس از فرار به هرات معتمدالدّوله نشاط را که در جنگ اسیر افاغنه شده بود با عدهّای از ریشسفیدان هرات پیش فتحعلی شاه فرستاد و تقاضای بخشایش کرد و محمود شاه هم سفیری را مأمور خدمت شاه ایران کرد و حرکت وزیر مستبّد خود را برخلاف میل خویش جلوه داد. شاه ایران این عذر را پذیرفت به شرط آن که محمود شاه فتحخان را سیاست کند.
فتح خان بالاخره در سال 1234 به دست کامران میرزا پسرمحمود شاه کور شد و این عمل باعث شورش برادران عدیدة او که همه به دست فتحخان به حکومت ولایتی نشسته و اقتداری به هم رسانیده بودند گردید و این برادران یاغی علیرغم محمود و کامران هر کدام یکی از شاهزادگان درّانی را به سلطنت علم نمودند و فتنة عظیمی در افغانستان برخاست.
درمیان نوزده برادر فتح خان آن که از همه بیشتر اهمیّت و اعتبار پیدا کرد، دوست محمدخان بود که از پیشاور به کابل تاخت و کامران میرزا را بین این شهر و غزنین شکست داد و او از 1234 تا 1242 به دستیاری برادران خود با بازماندگان خاندان درّانی پیوسته در زد و خورد بود، تا آن که در 1242 این سلسله را از کابل و قندهار برانداخت و خود در تمام افغانستان به غیر از هرات که ضمیمة ولایت خراسان ایران بود مستقل شد و سلسلة حالیّة امرای افغانستان یعنی سلسلة بارکزائی را تشکیل داد.(5)
اما محمود شاه و پسرش کامران میرزا پس از آن که از کابل و قندهار رانده شدند، به آن قناعت ورزیدندکه تحت اطاعت ایران به امیری هرات باقی بمانند. ولی چون از فکر استقلال به در نرفته بودند، هر وقت مجال مییافتند سرکشی میکردند و باز سرکوب و مطیع میشدند.
در سال 1241 بین این پدر و پسر به هم خورد و کامران محمود را از آنجا راند و شجاعالسّلطنه خود به هرات رفت و کامران را بر کرسی امارت مستقر نمود و این حال تا ایّام لشکرکشی ولیعهد به هرات باقی بود.
جنگ ایران و عثمانی ( 1236 ـ 1238)
در ابتدای جنگ ایران و روس یعنی در سال 1221 پاشای حدود شهرزور، عبدالرّحمن پاشا به ایران پناه آورد و فتحعلی شاه او را تحت حمایت ایران به حکومت شهرزور و ریاست ایل بابان برگرداند و این مسأله باعث کدورت خاطر اولیای دولت عثمانی گردید.
برای حفظ و حمایت حدود غربی ایران فتحعلی شاه پسر با کفایت خود محمدعلی میرزا دولتشاه را در همین ایّام به حکومت کرمانشاه و سرحدداری عراقین نامزد نمود و عبدالرّحمن پاشا تحت تبعیت دولتشاه قرار گرفت.
علی پاشا والی بغداد برای راندن عبدالرّحمن پاشا سپاه و لشکری از بغداد به شهر زور روانه نمود. این سپاه را دولتشاه مغلوب نمود و آن سردار را دستگیر و به تهران روانه کرد.
دولت عثمانی به عنوان عذرخواهی سفیری به تهران فرستاد و رهایی سردار اسیر خود را خواست. شاه ایران هم به احترام او را به خاک عثمانی برگرداند و سفیری نیز به استانبول فرستاد.
به علّت سکونت ترکان سنّی در سراسر مرز ایران و عثمانی در آن روزگار، رفت وآمد ایشان از یک مرز به مرز دیگر و گفتگو در باب این که کدام ایل رعیّت ایران و کدام ایل تابع عثمانی است، همه وقت بین دولتین اختلاف بروز میکرد و غیر از این موضوع امر معدیّات سالیانة پاشایان تُرک به حجاج و زوّار ایرانی نیز غالباً باعث زحمت بود.
تا سال 1236 به علت گرفتاریهای ایران در جنگهای با روس و انقلابات خراسان و افغانستان فتحعلی شاه مجال نیافت که به امور حدود غربی توجه کند.
حتی در سال 1232 که سرتیپ یرملوف روسی به تهران آمد تا ایران را به یاری روسیّه به حملة به خاک عثمانی وادارد و از ایران به سپاه روس برای تاختن به عثمانی راه عبور دهد، او نظر به رعایت جانب اسلامیّت به قبول این پیشنهاد راضی نشد. بخصوص که یرملوف برخلاف آرزوی دربار تهران به هیچوجه حاضر نگردید که در باب باز دادن ولایات از دست رفتة ایران داخل گفتگو شود، چه انتظار فتحعلی شاه و ولیعهد این بود که از راه مذاکرات دوستانه قسمتی از آن ولایات را از روسیّه پس بگیرند و به همین قصد هم در سال 1232 حاجی میرزا ابوالحسن خان ایلچی را به سنپطرزبورگ فرستادند. روسها با این که در این تاریخ هم گرفتار جنگ با عثمانی بودند و هم در حدود خیوه سخت در زحمت بودند، به سرگرم کردن و اغفال ایلچی ایران قناعت ورزیدند و یرملوف را هم برای تبادل تعارف و استمداد از ایران در جنگ با عثمانی و خان خیوه به تهران مأمور کردند و با وجود این احتیاجی که به ایران داشتند، به هیچوجه به پس دادن قسمتی از ولایات سابق ایران تن در ندادند.
در سال 1236 جمعی از نوکران شخصی پادشاه ایران و قسمتی از حرم او که از راه ارزنهالرّوم عازم حجّ بودند، مورد بیاعتنایی و تعرّض حافظ علی پاشا سرعسکر ترک عثمانی این ناحیه واقع شدند و اموال ایشان به غارت او رفت. به علاوه این سرعسکر جمعی از ایلات حدود ایروان را به بهانة آن که رعیّت عثمانیاند، به قلمرو خود کوچاند. دولت ایران بر این حرکات اعتراض کرد و حافظ علی پاشا معزول شد، ولی جانشین او نیز به همین قبیل معاملات دست زد و فتحعلی شاه ناگزیر شد، عباس میرزا را به دفع آزارها و دستاندازیهای عثمانیها مأمور سازد.
عباس میرزا در ذیالحجة 1236 از راه خوی و چالداران وارد کردستان عثمانی شد و در حملة اول شهرهای موش و اخلاط و وان و بتلیس را مسخّر نمود و ارزنهالرّوم را در محاصره گرفت.
سرداران جنگ آزمودة ولیعهد مثل: حسینخان قاجار و برادر او حسنخان و عسکرخان افشار و امیرخان سردار به سرعت تمام ارمنستان و کردستان عثمانی را تا حدود دیار بکر متصرّف شدند، ولی چون زمستان در پیش بود، همه به همراهی ولیعهد به تبریز برگشتند.
در سال 1237 رئیس ایل بابان از قبول حمایت ایران سرپیچید و علی پاشا والی بغداد به یاری او قوایی به سلیمانیّه و شهر زور فرستاد.
محمدعلی میرزای دولتشاه به قصد جلوگیری از سپاهیان علی پاشا از کرمانشاه عازم عراق عرب شد و در یک حمله خود را به نزدیکی بغداد رساند، اما به خواهش علمای عتبات به ایران برگشت، ولی چون راه کردستان را پیش گرفت، در راه به سپاه او صدمة بسیار رسید. در سرحدّ آذربایجان، حاکمان عثمانی آن حدود به خیال آن که از بودن عباس میرزا در تبریز استفاده کنند، به تصرّف مجدّد ولایاتی که سرداران ایران فتح کرده بودند افتادند و از ایشان حافظ علی پاشای سابقالذّکر توپراق قلعه را که در سر راه بایزید به ایروان بود محصور نمود. عباس میرزا حسینخان و برادرش حسنخان را به کمک محصورین قلعه فرستاد و این دو برادر با وجود کمی سپاه «توپراق قلعه» را از محاصره نجات دادند و حافظ علی پاشا پس از دادن تلفات بسیار شکسته گریخت.
پس از شکستهایی که فرماندهان عثمانی در کردستان و ارمنستان و عراق عرب از ایران خورده بودند، دولت عثمانی از ایران تقاضای صلح نمود و معاهدهای در ارزنهالروم به تاریخ ذیالقعدة 1238 بین نمایندگان طرفین به امضا رسید، شامل هفت مادّه که به موجب آن دولت ایران ولایاتی را که از عثمانی گرفته بود رد کرد و حدود مملکتین همان حدود سابق شد و اولیای دولت عثمانی نیز تعهّد کردند که به زوّار و حجّاج ایرانی آزار نرسانند و از ایشان و از تجّار ایران غیر از حقوق گمرکی، دیگر چیزی مطالبه ننمایند و طرفین در پایتخت یکدیگر سفیر و نمایندهای داشته باشند.
سفرنامه نخجوان ، پاره تن ایران
نخجوان سرزمینی است که علی رغم جدا ماندنش از ایران با عهدنامه های تحمیلی گلستان و ترکمانچای ، پیوندی جدایی ناپذیر با ایران و ایرانی و تاریخ ایران دارد.درباره وجه تسمیه این سرزمین به نخجوان اهل تاریخ و لغت سخنها گفته اند . از جمله اینکه نام اصلی آن " نقش جهان " است که رفته رفته در محاوره به نخجوان تبدیل شده است. هنوز هم با گذشت قریب دویست سال از اشغال این سرزمین توسط توسط روسیه و با گذشت 17 سال از جدا شدن از روسیه ، هزاران ایرانی را میتوان یافت که نام خانوادگی شان " نخجوانی " است.
سفر به نخجوان به دلیل عدم لزوم اخذ ویزا آسانتر است. هر سال هزاران ایرانی به نخجوان سفر میکنند... امید حلالی شاعر ، نویسنده و روزنامه نگار آگاه ایرانی در سفر به نخجوان سفرنامه کوتاهی نوشته است که خواندنی است:
آن طرف هم از ماست ...
زبانم نمی گردد تا بگویم آذربایجان استقلال یافته از شوروی. چه قبل از رفتن و چه حالا که عرق سفر خشک شده و گرد و خاک رخت ها را تکانده ایم.
آنجا هم رفته ام به زیارت «ایران»، پی جوی خویشاوندی نادیده، یا بیرون لفاف بگویم خواهری غصب شده ، به فتنه ی شهوانی «گریبایدوف» ها و ناکارآمدی نظام سیاسی فجر.
«جلفا» وجب آخر سرحد ایران فعلی ست در این سوی « ارس» ، رودی تیره رنگ و کم پهنا که بعد از انعقاد عهدنامههای ننگین گلستان و ترکمانچای نوار مرزی ایران و روس بود و حالا سرحدی بین ایران و بخشی دیگر است.
جلفا برخلاف « نوردوز» در 80 کیلومتر آن سوی تر که مرز ایران و ارمنستان است، فقط گمرک نیست و شهری با جمعیت 40-30 هزار می نماید با تاسیسات شهری و اجتماعی کاملی چون شعب مختلف بانک ها و پمپ بنزین و بازار صرافی و پارک و پارکینگ که این آخری کمک می کند تا خودروی شخصی را که با آن از اهواز به تهران و سپس تبریز و مرند (70 کیلومتر بعد از تبریز) و جلفا (50 کیلومتر پس از مرند) آمده ایم، به امانت بگذاریم و با خاطری آسوده به گمرک و پایانه مرزی برویم.
یک باب صرافی کنار تاسیسات پایانه است و افرادی که حاضراند به تو « منات » بفروشند. واحد پول در ایران شمالی و آن سوی مرز، (هر منات 1200 تومان و هر منات 100 کوپک است).
مقداری پول درصرافی چنج ((change می کنم یا به عبارت عربی و مصطلح در فارسی « مبادله » می کنم. به خاطر اطمینان کار، راهنمایی می گیرم که کجا بروم و چگونه، که هتل « ایل سوار» با ماهیتی خانوادگی در 3 کیلومتری نخجوان را پیشنهاد می دهد.
مقداری اثاثیه کم حجم و کاربردی را در یک چمدان دستی و ساک مسافرتی دسته دار- که امبرتو اکو نشانه شناس مورد علاقه ام آن را تفسیر کرده- بر می داریم و مابقی را در خودرو می گذاریم که حالا قرار است برای چند روزی در پارکینگ بیاساید. یسنا و پارسا هم انگار نه انگار با همان بی خیالی کودکانه سربه سرهم گذاشته اند و دنبال هم می کنند و گمرک را گذاشته اند روی سرشان.
ساختمان گمرک ما مرتب است با کفی تی کشیده شده و سرویس بهداشتی نظافت شده . یک شعبه بانک ملی و چند ردیف صندلی در سالن انتظار. برای خروجی نفری پنج هزار تومان می پردازیم . برای بچه ها که نامشان در پاس من است، نیز این مبلغ را پرداخت می کنم. جمعاً بیست هزار تومان برای خودم و عیالم و دو فرزند.
بعد از مهر خروج زدن در گذرنامه ها به سمت در خروجی سالن می رویم. بیرون سالن هم یک پست نگهبانی کنار پل بر روی ارس است که دوباره نگاهی دقیق به گذرنامه و ما چند نفر می اندازد. طبق معمول باید پارسا را صدا بزنم و او را با کلی مرارت گیر بیاورم و ببرمش بالا، کمی بالاتر از سطح پنجره تا چهره ی کودکانه و شلوغ او را با عکس توی گذرنامه مطابقت دهند.
بیرون سالن روی دیوارها چند پیام از جمله پیام خوف آوری نسبت به امکان ایذر گرفتن پس از مقاربت های جنسی بیرون محدوده ! به چشم می خورد .
کناره های ارس نیزار است مثل همین کارون خودمان، با عرضی به قدر بستر کارون در رامشیر یا شوشتر (2 دانگه) . پل روکشی از دو نوع و رنگ فلز دارد و دری بزرگ که قابلیت بسته شدن را دارد وسط پل است. احساس غریبگی نمی کنم. آن طرف هم از ماست . اولادی به غنیمت برده شده از مام.
حالی دارم میانه ی بغض و شوق. بغض جدا شدن از وطن و شوق دیدار تازه. با اولین نفراتی که آن سوی مرز برخورد می کنیم، مأموران نخجوانی هستند. کل طول پل حدود هفت دقیقه پیاده روی ست که در انتهای پل قبل از ساختمان گمرک دو سرباز روی دو صندلی بی تکیه گاه نشسته اند . پاس ها را می خواهند و چک می کنند. نگاهشان بی تفاوت است. سریع راه می افتیم و وارد ساختمان گمرک نخجوان می شویم. مأمور نخجوانی در پاسخ به پرسش های طنزآمیز پارسا که با دودوتای کودکانه اش باور ندارد که آن طرف میز زبانش را درک نمی کند، می گوید: «آذری بلد؟» نام مان را در دفتری خطی ثبت می کند و سپس در اتاقکی آن طرف تر دو کارمند اداری خانم با لباس فرمی آستین کوتاه و آرایش کرده و بی حجاب شماره های گذرنامه را وارد یارانه می کنند و حالا «خوش گلدیم» به بخشی از ایران شمالی یعنی منطقه نخجوان. معشوقه ی قدیمی این خاک پاک ایران زمین که بعد از غصب و فراق، اکنون نیز فصلی دیگر از هجران را سپری میکند.
بیرون محوطه ی گمرک تعداد زیادی خودروی «لادای» روسی منتظر جابجایی مسافران هستند. از صف راننده ها می پرسم؛ کی فارسی بلد است؟ یکی که اسمش «ماهر» است می آید جلو و می گوید : «من کم بلد».
با او دست می دهم و می پرسم که چقدر ما را به نخجوان می برد، در بست. می گوید: 8 منات . چانه نمی زنم و سوار می شویم. برخوردش دوستانه است و محتاط . از جاهای دیدنی نخجوان می پرسم، از آثار فرهنگی ، موزه ها و بازارهایش . راهنمایی می کند و شیرین سخن می گوید. به هر زحمتی هست منظورم را به او می فهمانم و او هم سعی می کند در نماند . قدری هم محتاط است و من هم نمی خواهم از اول بسم اله بروم سر اصل مطالبم .
به هر حال این سامان تا 15 سال قبل (سال 1991) تحت چتر نظام کمونیستی و سیستم امنیتی مخوفش بوده و این تربیت در مردم تا حدودی رسوخ کرده.
3 کیلومتر مانده به نخجوان در بر راست جاده تاسیسات فرودگاهی ست و روبروی آن جاده ای است که پس از طی 500 متر به هتل «ایل سوار» می رسد. هتل دو طبقه است و مشرف به دره ای ست پر دار و درخت. محوطه ی خرمی دارد و چیزی ست در مایه های پارک- هتل . برای هر تخت شبی 12 منات مطالبه می کند. یعنی اتاق 4 تخته به صورت سوئیت شبی 48 منات . درون سوئیت فضایی ایرانی دارد. موکت کف با طرح کبریتی ، دمپایی ها و پرده های «لوردراپه» ایرانی اند و البته مشتری های هتل هم بیشتر اتباع ایران اند. نخجوانی ها شیعه اند اما در سایة دولت سکولار، در فضای عمومی شهر اثری از دین دیده نمی شود.
مشخصاً کمونیست ها دین زدایی کرده اند و البته که آنها در این کار تخصص دارند.
در مباحث پراکنده از آنها درباره آیین های دینی و ملی می پرسم که از محرم ، رمضان ، ژانویه (ژانویه مسیحیها!) و نوروز سخن می گویند.
به رستوران هتل می رویم که البته خیلی بی وقت است. گارسون می آید و منوی غذاها را می آورد. منو به فارسی و انگلیسی تنظیم شده. از همه حرف هایی که می زنیم، کلمه «کباب» برای حضرت ایشان مفهوم است که گویا این کلمه لذیذ از زبان فارسی وارد زبان انگلیسی هم شده با این اسپل(spel). 4 دست را با ایما و اشاره به او می فهمانم و بعد از حدود 35 دقیقه در ساعات آغازین عصر ، غذا را می آورد. من و بچه ها که خود را برای یک پرخوری حسابی (از آن نوع معروف ایرانی تریدی و پیازی و دوغی و نانی اش!) آماده کرده ایم وا می رویم . چهار پرس کباب را درون یک بشقاب کوچک برای ما آورده . یک نوشابه ی 1 لیتری مشکی و 3 نان فانتزی وار کپل . می گویم برنج کو؟ متوجهم می کند که آنجا برنج سرو نمی کنند!! نیم سیر – نیم گرسنه پا می شویم و یکی از تاکسی داران داخل هتل را صدا می زنیم که ببردمان نخجوان . نامش روشن است، فارسی را دست و پا شکسته حرف می زند، 35 را دارد و دستش را باندپیچی کرده.
سوار لادای آبی روشن می شویم که حدود 4 میلیونی به پول ما ارزش دارد. روشن راهنمای خوبی ست و کسی که در اینجا حرف هایت را فهم کند غنیمت است. اینجا کسی انگلیسی یا عربی نمی داند، ولی کسانی هستند که فارسی را میفهمند، و این چیز غریبی نیست، چرا که نخجوان تا چندی پیش بخشی از خاک ایران بوده است.
شهر دارای خیابان بندی های پهن است از نوع معماری روسی. خانه ها آپارتمانی هستند در مجتمع های پر واحد. چراغ قرمزهای محدود خیابان های مرکزی نخجوان خلوت است و گویا در این فصل جمعیت زیادی از نخجوان به باکو رفته اند.
تا یادم نرفته بگویم که ایران شمالی یا جمهوری آذربایجان، دو تکه است یکی بخش کوچک به مرکزیت نخجوان و دیگر بخش وسیع تر به پایتختی باکو ؛ به ناچار اگر کسی بخواهد از یک گوشه ی کشور یعنی نخجوان به باکو برود یا باید سفر هوایی با هزینه حدود 100 دلار را انتخاب نماید. یا به جلفا بیاید و از ایران، از مرز «بیله سوار» به سمت باکو برود که از مرز ایران تا باکو حدود 5/3 ساعت راه است .
در ابتدای شهر بر چپ جاده پمپ بنزین است . روشن 10 لیتر بنزین می زند، لیتری 800 تومان درمی آید. لادا صدی 11 مصرف بنزین دارد. روبروی پمپ بنزین مجسمه ی «کوراوغلی» ست سوار اسب و شمشیر در دست و در بر دیگر میدان کنسول گری ایران است.
با دیدن مجسمه ی کوراغلی اشک در چشمانم می آید. خدا بیامرزاد «عباس میرزا» سردار شجاع ایرانی جنگ های ایران و روس را که ای کاش تندیس او در این میدان سر برافراشته بود. و حالا که نمی شود ... راستی که حتا ما در جلفا یا مرند و تبریز هم به این سردار ملی زجر کشیده بی توجهی ها کرده ایم، این تافته ی جدا بافته از قجرها را . همان سلسله ای که آیت اله العظمی ملا محمد کاظم خراسانی معروف به «آخوند خراسانی» (قدس سره) (1290-1218 شمسی) خلف میرزای شیرازی ، درباره شان طی نامه ای انتقادی و گزنده به «محمدعلی شاه» نوشت و گفت: «دو ثلث تمام از ایران (در این دوره تاریک ) رفت و این یک ثلث باقی مانده را هم به انحای مختلف ، زمامش را به دست اجانب دادند.»
خدا رحمت کناد این عالم شجاع و با غیرت شیعه را که پس از اعلام جهاد علیه روس ها و تدارک حرکت از نجف به سوی سرحدات ایران شمالی«قفقاز» تنها از منطقه عراق عجم حدود 200 هزار تفنگچی عشایر شیعه را آماده ساخت و متاسفانه در شب حرکت بوسیله ی عمال روس و انگلیس مسموم و به شهادت رسید.
اگر این حادثه دردناک اتفاق نمی افتاد به طور قطع طومار ترکمانچای (1828م ) و گلستان (1813 م) این عهدنامه های ننگین و تحمیلی و بی اعتبار ، در هم پیچیده می شد. و سرزمینهای قفقازیمان خاصه ایران شمالی از اسارت و اشغال روس آزاد میشد...
آخوند باغیرت خراسانی به شاه مستبد قاجار نوشت: «از بدو سلطنت قاجاریه ، صدمات فوق الطاقه به مسلمانان وارد آمده و چقدر از ممالک شیعه از حسن کفایت ! آنان به دست کفار افتاده ، قفقاز ، شیروانات، بلاد ترکمان، بحر خزر، افغانستان ، بلوچستان، مسقط و غالب جزایر خلیج فارس و عراق عرب و ترکستان تمام از ایران مجزا شد.»
خوشبختانه کلمه ی«بازار» هنوز ترکیب خود را در نخجوان حفظ کرده . نخجوان چند پاساژ و بازار معروف دارد. اجناس همانند ایران اند و فقط لوازم برقی روسی که البته فاقد ضمانتاند، پایین تر از انواع دیگر مشابه خارجی در بازار ایران قیمت دارند. ایران علیرغم پیوندهای دیرینه مشترک و مرز مناسب متاسفانه کم ترین سهم ها را در آن بازار داراست. واقعن از اینکه جای کالاهای ایرانی در قفسه های فروشگاه ها خالی ست غبطه خوردم. برای بیمارستان نیز تا آنجا که در محاوره ها آمد کلمه ترکیبی و زیبای «خسته خانه» را بکار می بردند.
آب لوله کشی شهری نخجوان قابل شرب نیست و آب مصرفی را باید با صورت بسته بندی شده خریداری کرد. یک نمونه از این آب های معدنی هم گازدار است و طعمی نزدیک به شوری دارد که از تولیدات داخل است.
بعد از بازار فرصتی دست می دهد که به دیدن اثر معماری مقبره «مومینا خاتون» برویم که فکر می کنم وجه تسمیه اش همان «مومنه خاتون» خودمان باشد. برج متوسط القامه ی چند ضلعی ست که کاشی کاری شرقی – ایرانی محرزی دارد. این بنا را «معمار عجم نخجوانی» ساخته که نیم تنه ای از وی نیز همان اطراف است. این بنا و محوطه اطراف به یاد همدانم می اندازد. چیزی در مایه های مقبره «ابن سینا» یا «بابا طاهر» .
نکته ای که جلب توجهم می کند فراوان تندیس های شیر سنگی و قوچ است با قدمت در گوشه ی پارک که قرابتی خاص با مناطق و آرام گاه های بختیاری را به ذهن متبادر می کند.
کنار بنای «مومنه خاتون» چند پله به سمت پایین می خورد و سپس به دری چوبی و بزرگ منتهی می شود که احتمالن ورودی مقبره است. کنار مقبره ی «مومنه خاتون» جنگل دست کاشتی ست که به کناره های ارس منتهی می شود. در آنجا به چند نفر گردشگر ترکیه ای برخورد می کنم و با یکی شان وارد صحبت می شوم. از مسائل منطقه ای صحبت می کنیم.
اثر دیدنی نخجوان که روز بعد توفیق حضور در آنجا را می یابیم، غار «اصحاب کهف» است . کوهی ست از لحاظ شکلی متمایز با دیگر کوهستانی های اطراف – با فاصله ی 20 دقیقه ای از نخجوان – با نو کی نه به بالا بلکه به سمت افق برگشته. در ورودی 547 پله ای که از کف تا سقف می بایست طی کرد و در دو سوی آن جایگاه و غرفه های حجره مانند و سکوهای سیمانی و سنگی تعبیه شده است برای استراحت بازدید کنندگان و راه انداختن بساط کباب.
محوطه کوه منسوب به اصحاب کهف باز و در عین حال بسیار شلوغ است. زن و مرد خانواده ها دوره گرفته اند و برخی مشغول پخت و پز و بعضی گپ و خنده اند . ( اینجاست که سکولاریسم تحمیلی دولت باکو بر مردم شیعة نخجوان رنگ میبازد) هر چه که از پله ها بالاتر می رویم به طرف زیارت گاه های گنبد دار و غارها راه تنگ تر می شود، نفس مان به شماره می افتد. اما شوق داریم که به سمت ماوای مردان مخلص خدا بالا برویم. برخلاف آفتاب تیز نخجوان و تبریز در این چند روزه، بالا سایه واقعاً حالتی رخوتناک دارد و با آن رخوتنی که در زیر پوست دویده و حس خوابی که پلک ها را سنگین می کند با یقین بیشتری می توانی خواب سه صد ساله اصحاب کهف را مجسم کنی. خوابی سیصدساله به اذن الله. تقیه ای جسمانی برای مصون ماندن مومنان از شر عصیان گران. برای ارایه ای معجزه ای و نشانه ای محیرالعقول برای اذهان دیرباور و آن طور که در قرآن آمده « لنتحذن علیهم مسجدا» زیارتگاهی با جدارهای چوبی و شیشه های رنگی سبز و آبی و قرمز و زرد درست پایین غارها و در محوطه ای حدود 100 متر که در آن شیب تند به صورت مسطح ایجاد شده است.
از غار که به پایین می نگریم، درون زیارتگاه سر باز مشخص است و زنی با چادر رنگی سپید گل دار در حال نماز گزاردن . در غار لاجرم می نشینم تا نفسی تازه کنیم و انسان در چنین محیطی مستغرق وجود بی پایان حضرت دوست می شود. دو گنجشگ هم در گوشه ی غار مشغول جست و خیز اند که از آنها چند فریم عکس می گیرم.
می آییم پایین و در زیارتگاه ها نماز می گزاریم . من و همسرم. دو کتیبه مانند سنگ قبر یا زیارت نامه به صورت عمودی در زیارتگاه وجود دارد که زائرین آنها را می بوسند. چارچوب در ورودی و همچنین درخت های اطراف پر اند از دستمال های همه رنگ گره زده برای حاجت گرفتن.
بر می گردیم . تازه شده ایم . پله ها را می شماریم . نگاه زوار و گردشگران را بر خود حس می کنیم که اکثرا محلی هستند. پایین محوطه «روشن» راننده فارسی دان منتظر است . به او می گویم اینجا مدفن واقعی اصحاب کهف است ، خوشحال می شود که عیار خاک آنها را بالا برده ام . لب مرز وقتی که استخاره ای به قرآن می زنیم و آیه ای از سوره کهف می آید یقینم بیشتر می شود.
ایران شمالی اقتصادی مبتنی بر کشاورزی و دامداری و گردشگری دارد. سیستم سوسیالیستی مردمش را کم غذا بار آورده. به روشن می گویم؛ چرا اینجا در رستوران ها برنج سرو نمی کنند؟ می گوید: نخجوانیها فقط در نوروز و ژانویه برنج می خورند! فقر ناپیدایی در جامعه دریافتنی است.
در موزه نخجوان که عمارتی دو طبقه است، آثار متفاوتی از عصر حجر تا امروز برای بازدید قرار داده شده است. 6 منات ورودی می دهیم و چند خانم سایه به سایه دنبال مان می آیند!! و البته بیشتر مواظب بچه هایند که اشیا را به هم نریزند . موزه علاوه بر دو سالن بزرگ اتاق هایی هم درباره موضوعات خاص دارد و با اشتیاق به وارسی آن مشغول می شوم. آثار دوره شکارگری ، کشاورزی، سفال گری انسان صنعت گر و هوشمند تا آثاری از انقلاب بلشویکی و تصاویر متعدد لنین و استالین و حیدرعلی اوف و الهام علی اوف همگی در موزه موجودند . یعنی خلاصه ای از تاریخ چند هزار ساله البته منهای دویست سال پیش از اشغال این سرزمین توسط روس ها !
در موزه اثری از ایران و ایرانیت نیست الا چند سکه ی قاجاری و عکسی از «اوزون حسن ۱۴۲۳-۱۴۷۸» سر سلسله آق قویونلو که صفویان کارشان از دامادی آن خاندان (سلطان حیدر پسر شیخ جنید ، مارتا ثمره ازدواج حسن بیک و «دسپیناخاتون» دختر «کالویوآنس» نماینده جمهورى ونیز را به زنی گرفت) رونق یافت و بالا گرفت . دلم می گیرد از این حذف عامدانه. البته مارکسیست ها در این کار یعنی جعل تاریخ و پاک کردن بخش های غیر همراه آن با خود تبحر زیادی دارند .
می رویم تا دفتر یادبود را امضا کنیم. با خانم های کارمند موزه سرصحبت باز می شود. از پارسا خوش شان آمده . اسم پارسا و مفهوم نام شان را با هر زحمتی که هست توضیح می دهم . می پرسم نامتان چیست؟ نام اولی «گلابتون» است، دومی «فرنگیس». دلم گرم می شود. نام یعنی هویت، یعنی فرهنگ یعنی آب و خاک . این نام های اصیل ایرانی آتش اجاقی با داوم اند که زیر خرواری از کمونیسم و پان تورانیسم و لاییسیته دارد نفس می کشد.به آنها می گویم که نامشان ایرانی اصیل است و نام آنها قیام کننده بر ضد حذف تاریخی ایرانیت در امثال این موزه است.
فردا، گاه برگشت شوق و ذوقی غریب دارم . دلم برای مام وطن یک ذره شده است . خانه ی بزرگ را با همه ی نقایص و انتقادها دوست دارم. موقع عبور از پل ، در میانه ی راه یک پایم را روی فلز روشن روکش و پای دیگرم را روی فلز تیره ی این سو می گذارم. از بچه ها می پرسم؛ اگر گفتید حالا در کدام خاکیم؟ خنده شان می گیرد.
پشت سر یک خانواده نخجوانی از پل دارند می گذرند که به ایران بیایند، پدر، همسر و دختر جوانشان . دو زن به نیمه ی پل که می رسند کیف هاشان را باز می کنند و شال به سر می کنند. یک زن میانسال جلوی ماست که دژبان مرزی ما چیزی به او میگوید . متوجه می شوم و به همسرم می گویم، به خاطر پوشش وی است. ده سانتی از پایش حجاب ندارد. سراغ ما می آید. همسرم ساک را باز می کند و چادر رنگی اش را به زن می دهد که فقط منظور کلی وی را می فهیم. به سمت دژبانی می رود و می گذرد البته با بحث. یکی می گوید: «آقا مگر نمی دانید چادر دادن به اتباع بیگانه خلاف قانون است» ، می گویم: در کدام بند قانون اساسی آمده که من نخوانده ام؟ می گوید: شاید چادر را پس ندهد! می گویم : اشکالی ندارد، هدیه است .
موقع عبور از گمرک نخجوان به سمت ایران مامور تفتیش نخجوانی هم کلی لابلای کتاب های تحلیل ساختاری هزار و یکشب مرا می گردد. به عکس پشت جلد که تصویر چندسال پیش تر از جوانی من است، خیره می شود و به من زل می زند. یک نسخه اش را به او هدیه می دهم. تشکر می کند . و چند گام بعد: سلام ایران....
کشف آثار باستانی مربوط به دوزه هخامنشی در ایران شمالی
سندی دیگر بر ایرانی بودن این سرزمین
اخیرا مطبوعات باکو از کشف آثار باستانی مربوط به دوره هخامنشی در ایران شمالی خبر داده اند . برای کسانی که با واقعیت های تاریخ ایران و سرزمینهای قفقازی کشورمان آشنایی دارند ، پیدا شدن اثار باستانی دوره هخامنشی در حومه باکو خبر شگفت آوری نیست . زیرا علمای تاریخ میدانند که شهرها و مناطقی چون باکو ، گنجه و شروان و ... همواره جزیی از ایران بوده و بجز معدود سالهایی که این سرزمینها به اشغال روسها و ترکهای عثمانی در آمده ، همیشه بخشی از قلمرو ایران بزرگ بوده است ...بعد از اشغال سرزمینهای قفقازی ایران ( بخصوص مناطقی که امروز ایران شمالی نامیده میشود .) و در نهایت تسلط نظام کمونیستی روسی برا این سرزمینها ، روسها به طرز وسیعی به جعل و تحریف تاریخ ایران دست زده و این جعلیات و تحریفات را در کتابهای درسی و دانشگاهی گنجاندند . هدف از این تحریفات و جعلیات ، زدودن " ایرانگرایی " از ذهن و ضمیر و فکر مردم ایران شمالی بخصوص شیعیان آذری بود که تا عمق تاریخ ریشه در ایران و فرهنگ ایرانی دارند . روسها به جعل و تحریف تاریخ ایران بسنده نکرده و به جعل شعر برای نظامی و خاقانی پرداختند . آنها به شاعران خودفروخته و ضد اسلامی مانند صمد وورگون ماموریت دادند که اشعار نظامی را مثلا به زبان آذری ترجمه کند ! در حالی که اصولا افرادی مانند صمد وورگون با بینش توحید و دینی نظامی گنجوی مخالف بودند . در هر حال افرادی چون او ، لاطائلاتی را به عنوان ترجمه اشعار نظامی از زبان فارسی ارایه دادند و سپس روسها ترجمه های ابتدایی را به عنوان شعر نظامی و خاقانی به مردمی که تحت شدید ترین استبداد سیاسی و فرهنگی و پشت پرده های اهنین قرار داشتند ، ارایه کردند.!!!
کشف آثار باستانی مربوط به دوره هخامنشی در حومه باکو
سفرنامه کوتاه یک وبلاگ نویس ایرانی به باکو
گذری به سرزمین از دست رفته
اصلا از کودکی نام قفقاز برای من جاذبه داشت . نام شهرهایی مثل باکو و گنجه و دربند و لنکران و.... این احساس با خواندن کتابهایی درباره جنگهای ایران - روس و دلاوریهای مردم سرزمینم و در نهایت شکستی فاجعه آمیز و انعقاد عهدنامه های سیاه گلستان و ترکمانچای و از دست رفتن 17 ولایت قفقازی در من تشدید شد... کتاب " دلاوران گمنام ایران در جنگ با روسیه تزاری " را شاید دهها بار خوانده ام ... همین احساس و جاذبه بود که امسال وقتی دوستان سفر به باکو را پیشنهاد کردند پذیرفتم . سفری کوتاه ...مثل آه ........
و سفرنامه ای کوتاه آنهم بعد از چند ماه !
3 شهریور1387
گمرک آستارا . عبور از پل مشترک آهنی . و ورود به خاک کشور جمهوری آذربایجان یا همان اران قدیم و ایران شمالی امروز. دیوارها پر از تصویر حیدر علی اف و فرزندش الهام. مامور گذرنامه ام را میخواهد .به دقت نگاه میکند و بعد بر رویم لبخند میزند : " مثل اینکه اشکال دارد گذرنامه شما !"چیزی نمیگویم . به چهره جدی ام نگاه میکند و با لبخند :" آذری بلد ؟ " این را به فارسی میگوید . در پاسخ به زبان آذری میگویم " هیچ اشکالی ندارد . با همین گذرنامه قبلا مسافرت کرده ام" لبخند میزند :" اشکالش قابل رفع است !!" یعنی رشوه میخواهد. و ادامه میدهد : " ما هم عائله ( خانواده )داریم " میفهم که یک نوع گدایی است . یک دو هزار تومانی میدهمش . میگیرد و لبخند میزند...
شب 3 شهریور. هتل اینتوریست
خانمی خیلی چاق کلید اتاق را میدهد . بعد میگوید شماره من ... شب هر وقت کار داشتید زنگ بزنید. تشکر میکنم . فکر میکند منظورش را متوجه نشده ام . دوباره تکرار میکند .رو برمیگردانم به طرف دوستم . میرود . چند قدم . دوباره برمیگردد : " ایرانی ! هر وقت کار داشتی..."
- خیلی خسته ایم . اگر اجازه بدهی میخواهیم برویم بخوابیم
این را میگویم . میرود.
4 شهریور . خیابان ساحلی
در ساحل خزر قدم میزنیم . شلوغ نیست. گاهی خانواده ای و دختران و پسران جوان که روسی حرف میزنند و گاهی انگلیسی. آذری اند.دو سه صحنه میبینم . وقاحت کلمه نارسایی است برای بیان این صحنه ها. دختر و پسری جلوی چشم همه در صندلی لم داده اند و دستهایشان بدن هم را میکاود. صدای یک مرد موقر آذری را میشنوم :" حتی در دوره کمونیستها هم چنین چیزی ندیده بودیم "
4 شهریور . مسجد جمعه
این مسجد یادگاریست از دوره ماقبل عهدنامه های سیاه گلستان و ترکمانچای . یادگار هویت ایرانی و اسلامی این سرزمین. بر سر در مسجد سنگی نصب شده و بر آن نوشته شده:
گشاده باد به دولت همیشه این درگاه
به حق اشهد ان لااله الا الله
چندی قبل که ایام عید نوروز آمده بودیم در این مسجد با امام جماعتش که جوانی بود با سواد به نام " ایلقار ابراهیم اوغلی" آشنا شده بودم و گپی زده بودم . جوان فاضلی بود . در قم درس خوانده بود. جویایش شدم . گفتند : " مدتی زندانی اش کردند به خاطر حرفهایی که میزد و حالا تشکلی دارد به نام آزادی ادیان و عقاید "
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش .
5 شهریور . میدان تارگوف
زنان اینجا در عریانی روی اروپا را سفید کرده اند . یکی از دوستان میگوید :" چرا زنان در اینجا با لباس خواب بیرون می آیند؟"
میگویم :" یادشان رفته لباس بپوشند !"
اما این وضعیت باکوست . در شهرهای دیگر مثل آستارا (آستارای مانده در شمال ارس) و لنکران و ماساللی مه در مسیر سفر دیدیم .و ضعیت اینطور نیست.
5شهریور . عصر . شهرک نارداران
اینجا حال و هوای معنوی دارد. مقبره رحیمه خاتون اینجاست . مردم به زیارت آمده اند. در حوالی مرقد آرامگاه اهالی بومی است . بعضی سنگ قبرها عجیب است . آرم جمهوری اسلامی بر آنها حک شده .از پیرمردی قضیه را سوال میکنم . میگوید:" اینها در اواخر دوره شوروی رایج شد. اهالی اینجا خیلی مذهبی و دوستدار ایران هستند. اینها وصیت کرده بودند که آرم پرچم ایران را بر قبر ما حک کنید . که اگر روزی روزگاری ایرانیها به اینجا امدند بدانند که ما به یاد انها بودیم "
اسامی میدانها نیز جالب است : میدان امام حسین ع . میدان امام علی ع و... شعارهایی بر دیوارها با الفبای لاتین نوشته شده به زبان آذری . از جمله : حسین . حسین شعاریمیز / شهادت افتخاریمیز ...
از اهالی سوال کردیم که افراد شاخص و دیدنی این شهرک چه کسانی هستند ؟ اول از همه از فردی به نام " حاج علی اکرام " نام بردند. جوانی راهنماییمان کرد . در خانه اش باز بود. داخل شدیم . همینکه شنید ایرانی هستیم خیلی خوشحال شد .از خاطرات ومبارزاتش گفت . از عشقش به ائمه اطهار و حضرت معصومه س. شعر خواند و گریه کرد. حیدر علی اف را با صدای بلند نفرین کرد و گفت :" ما از چنگ شوروی رها شدیم و علی اف مار ا به آمریکا فروخت "گفت : شما که در ایران هستید قدر ایران را نمیدانید .گفت : لعنت بر آنانکه ما را از ایران جدا کردند....
خواست مهمانش باشیم . گفت : اگر نان سفره مرا نخورید و بروید ناراحت میشوم
دید چشمهایش خیلی ضعیف بود. میگفت به دستور حیدرعلی اف 5 سال زندانی شده و در زندان چشمهایش را از دست داده..
آبگوشت را سر سفره آوردند. بعد خودش به یکی از خویشانش سفارش کرد که مار ا به هتل برساند.
راننده از ما پرسید :" مثل اینکه اولین بار است به نارداران آمده اید ؟" پاسخ ما مثبت بود. گفت " اگر پلیس بداند با آغ ساققال ( ریش سفید ) دیدار کرده اید برایتان مشکل میشود ... و سفارش کرد که از دیدارتان به کسی چیزی نگویید!
5 شهریور . شب . هتل
در اتاق زده شد. همان خانم خیلی چاق بود. تعجب نکردم و بلافاصله گفتم :" ممنونم از شما .ما چیزی لازم نداریم " میخواستم در را ببندم که گفت:" ایرانی ! کی میروید؟ " گفتم فردا . گفت : " وقت رفتن مرا ببینید . کار دارم " و شب بخیر گفت.
6 شهریور. بازار
خرید میکنیم . دستفروشی که نوعی چراغ چینی میفروشد اصرار میکند که بخریم .میگویم اینها بنجل است . میگوید عائله دارم . یاد پلیسی می افتم که لب مرز پول میخواست . او هم همین را میگفت. نگاه چراغ فروش میگوید که اهل دروغ نیست . میگوید : اهل شکی هستم . می آیم در باکو چراغ فروشی میکنم و هفته ای یک بار به خانه سر میزنم...مجروح جنگی هستم در جنگ قره باغ
میگویم : دولت شما را همینطور رها کرده؟ . میگوید : در کشور ما به مجروحان جنگی هیچ توجهی نمیشود...
چیزی نمیگویم و چند چراغ از او میگیرم.
6 شهریور . ظهر
به دوستم که کارمند یک موسسه ایرانی ست زنگ میزنم . گله میکند که چرا دیر زنگ زده ایم و با اصرار دعوت به ناهار. می آید سراغمان . میگوید : دو رستوران خوب ایرانی است رستوران تبریز و رستوران تهران . رستوران تبریز نزدیک است همان را ترجیح میدهیم...دو دختر غذا سرو میکنند . دوستم میگوید مزد روزانه اینها دو سه دلار بیشتر نیست .دلم برایشان میسوزد.صاحب رستوران می آید برای آشنا شدن و...بعد دخترها غذا می آورند. پیراهنای کوتاهی تنشان است که وقتی دستشان را بالا میبرند نافشان هم دیده میشود ! خلاصه وضعیت زنان بخصوص در باکو خیلی بد است .منظورم فقط برهنگی شان نیست . کارهای خدماتی مثل رفتگری خیابانها هم اغلب با زنهاست.حتی زن عمله هم دیدیم که این دیگر خیلی تعجب آور بود برایمان...
با عجله برگشیم هتل . و حساب و کتاب و خدا حافظی . یاد زن خیلی چاق افتادم . به حسابدار گفتم که زنی با ما کار داشت. تازه یادم افتاد که اسمش را نپرسیده بودم. مشخصاتش را گفتم و اینکه خیلی چاق بود ! زنگ زد. زن با عجله آمد. حالت خاصی داشت . گفت :" مشکلی دارم .میخواستم نامه ای بنویسم برای امام رضا ع شما که میروید آن را به حرم ببرید. ولی دیدم لیاقتش را ندارم ..."
و دیدم که اشکهایش بر چهره جاری شد.
6 شهریور
از هتل یکراست تاکسی گرفتیم برای دیدن زیارتگاه معروف بی بی هیبت در خروجی باکو . شاید هم باعثش همین زن بود...زیارت ونماز . چند پسر بچه را دیدیم که نماز میخوانند . اهل باکو بودند. چیز به درد بخوری نداشتیم که هدیه بدهیم . جز چند قلم و خودکار. با اصرار به هر کدام جزیی پول به عنوان جایزه دادیم . یکی شان قیافه اش خیلی معصومانه بود . اسمش شاکر بود. گفتم : شاکر جان ! زنی را دیدم که مشکلی داشت . نمیدانم مشکلش چه بود . ولی گریه میکرد. برایش دعا کن ..."
نوشته : سهند کریمی .
http://azar-iran.persianblog.ir/